X
تبلیغات
کابلستان

کابلستان

سیاسی، فرهنگی، اجتماعی ،تاریخی و مذهبی

 

نادر شاه که مصمم بود هیچ قوتی را در افغانستان (اعم از توده های سلحشور و روشنفگران) مجال ضدیت با این  اداره را  و یا مخالفت با سیاست استعمار انگلیس را ندارند ، سرکوبی چنین قوا را با شمشیر و سیاست مد نطر داشت ، اما برای استعمال شمشیر بهانه بایست داشت واین بهانه راازراه سیاست میتوان بدست آورد، اولین اقدام سیاسی نیز بر مبنای ایجاد نفاق بین الاقوامی و تولید دشمنی بین مردم کشور قرار داشت ، نادر شاه این سیاست را مورد عمل قرار داد ، چنانکه در حمله به کابل عده از خوانین پاکتیائی رابه  اعتنام وتاراج داخلی کابل واداشت و از زندگی پائین این مردم سو استفاده سیاسی نمود  بااین معنی که تاراج ارگ لطتنی را به یغما بردند ، و خانه های متعددی را به عنوان طرفداری   حبیب اله تاراج نمودند در حالیکه حبیب اله در کابل چنین عملی رامرتکب نشده بود و خانه های را که بداشتن اسلحه مظنون واقع میشد ، فقط به تفتیش آن قناعت میکرد، و به جز اسلحه به سایر امال خاه دست نمیزد در روز ورود حبیب اله به کابل تنها یک نفر سپائی او به دکانی دستبرد نمود ولی سید حسین گوش او را بدیوار دکان میخکوب نمود از آن بعد دارائی هیچ کس بتاراج نرفت مگر آن رسمآ مصادره میشد .

 

و اما عده از خوانین پکتیا هر یک بنوبه خود آنچه  میخواستند از دیگران تملک میکردند چنانچه سربلند خان جاجی بمجرد ورود در کابل خانه عبدالرحمن خان کوهستانی را که خودش قبلآ به طرفداری حبیب اله کلکانی در هزاره جات کشته شده بود تملک نمود، وقتی که ورثه عبدالرحمن خان نزد شاه غدار عارض و فرمان تخلیه خانه  خود را گرفتند ، سربلند خان در جواب فرمان شاه نوشت که ما و شما یک جا بکابل رسیدیم   ارگ را شما تصرف کردید ، و خانه عبدالرحمن را من پس هر وقت که ارگ را به صاحبش مسترد نمودی من نیز خانه را به صاحبش رد خواهم نمود ، این جواب قاطع بود وخانه برای همیشه در ملکیت سربلند خان با قیماند سربلند خان گرچه سواد نداشت اما این بیسوادی مانع ان نبود که رتبه نایب سالاری از شاه حاصل نمود ، شاه با دادن مراتب نظامی بعده از خوانین پکتیا وهم مستثنا  شمردن مردم   پکتیا و خدمت زیر پرچم  سیاست تفرقه     افگنی    وتبعیض خود را آغاز کرد البته شاه که هنوز ارتش قوی تشکیل نکرده بود شدت احتیاج خود را به قوه پکتیا احساس  میکرد، ولهذا از دادن بعضی امتیازات باآنها دریغ نمیکرد.

 

وقتیکه نادر شاه کابل را اشغال و حبیب اله کلکانی عقب زده شد ، بعضی رفقای مشکوک معیت او حبیب اله کلکانی را به تسلیم وادشتند واو در کابل اعدام شد ، حکومت برای بدست آوردن مهلت و تحکیم خود در پایتخت معجلآ عفو عمومی را اعلان کرد  و با مردم کاپیسا و پروان راه مدارا پیش گرفت حتی میر زا محمد یوسف خان سرمنشی  حبیب اله کلکانی را به حکومت آن مردم گماشت  ومردم هم راه اطاعت پیش گرفتند ، البته این مدارای حکومت موقتی و سرکوبی قاطع این مردم  مد نظر بود ، همینکه حکومت مستقر شد ، هنوز سال 1308 تمام نشده بود که یک نقشه خطر ناک برای عملی ساختن این سرکوبی طرح شد ، تا بنهانه اقدام بدست حکومت افتد وآن اینکه از سالها بیشتر یک نفر جوان هوشیار و کم سخن ومرموز با چهره جذاب و ریش قشنگ بسرعت دربین  مردم دلیر کوهدامن تاثیر و نفوذ عمیقی نمود او دوستان و آشنانایان بسیاری پیدا کرد ، همینکه حبیب اله پایتخت را اشغال کرد بابا منگل سنگ علنآ در میدان سیاست ظاهر شد ، حبیب اله وتمام افراد او با این بابای احترام میکردند ، بابا را در صف اول وزرا خویش  قرار میداد بابا نیز دیگر یک متقی قدیم نبود ، و در مجالس حبیب اله کلکانی روی یک سفره با آنان نان میخورد در هنگام تسلط  یک حبیب اله این شخص بهوس اودواج افتاد او در کلکان سواره بخانه عروس میرفت افسران حبیب اله کلکانی در رکاب او دوستانه و پیاده حرکت میکردند.

      

بعداز این حکومت حبیب اله کلکانی از بین رفت ، و همکاران او سرکوب گردیده اند ، این شخص همچنان دست نخورده و مامون و مصئون باقیماند ، این تنها نبود بابا منگل سنگ کماکان در کوهدامن رفت و آمد داشت و مقام او در نزد رفقای قدیم محفوظ بود در هر حال این شخص مرموز و مشکوک در همان سال اول سلطنت نادر شاه 1308 از کابل به جبل السراج رفت و به سرعت به تشکیل یک گروه جدید پرداخت تعداد این این گروه به سه صد نفر میرسید که از بین خود به تشکیل یک کابینه هم دست زدند ،البته برای آنکه در اقدام انتقامی و سرکوبی مردم کاپیسا و پروان  بهانه آشکارا در دست حکومت افتد ،  تنها تشکیل هیئت وزرای   این برای این گروه سه صد نفری کافی نبود پس واداشته شدند تا در ماحول خود به حمله ئی بپردازند ولی همینکه مردم شمالی از این حادثه خطر ناک اگاه شدند پیش از انکه حکومت مرکزی بهانه سوقیات نظامی علیه مردم آنجا را بدست ارد خود برخاستند و با یان گروه رزم داده عده از ایشان را کشته وعده را زخمی ئو اسیر و بقیه را فراری و متواری ساختند  معهذا دولت فرصت را از دست نداد و داخل اقدامات نظامی شد .

 

جریده اصلاح در شماره 10 جدی 1308 شمسی  خود در این موضوع  نوشت که تا حال 192 نفر از مردم شمالی محبوس ششهزار تفنگ جمع آوری شد ، وتفتیش خانه ها هنوز دوام دارد ، اصلاح در شماره 11 جدی 1308 خود گفت که هفتاد نفر کوهستانی اسیر ، و هفت سر کشته شدگان بکابل رسید هکذا در شماره 29 حوت 1308 خودخبر داد که سه صد نفر اسیر وعده مقتول گردیده و عده فرار کردند وهم پنجاه نفر در یک روز   به کابل اعدام گردید عنوان این خبر آخری در صفحه اول جریده مذکور ( اعدام اشرار ) بود در حالیکه شاه در کابل هر روز از ده تا پنجاه نفر مردم شمالی را گلوله باران مینمود ، تعداد مجموع این کشتار های دسته جمعی و بدون تحقیقات و بدون محاکمه در حدود هقت صد نفر میرسید

 

خوب اینکه اقای منگل درین اقدام خود ، از کدام منبع الهام گرفته بود ، از طرف دولت مرکزی افغانستان و یا از یک دولت استعمار خارجی ؟ با تکیه به استدلال نمیتوان سخن گفت ، جز انکه خود این بابای مذهبی بحل این معظله بپردازد ،( آقای منگل سنگ تا هنگام تحریر این کتاب زنده و مرفه و مامون و مطمن در کابل و شمالی است)

 

 دولت بنام تنظیم مجدد کاپیسا و پروان نه تنها به سوقیات نظامی اکتفا نکرد ، بلکه یک هیئتی به ریاست مرزا محمد یعقوب خان والی کابل و قوماندان عبدالوکیل خان نایت سالار نورستانی نیز فرستاد ، این شخص فشار سختی بالای مردم وارد ، و به جمع کردن اسلحه و پول شروع نمود، هیئت بعداز انکه عملآ مردم را متیقن ساخت که عفو عمومی شاه در مورد کوهدامن و کوهتستان حرفی پیش نبوده است در زمستان 1308 بکابل برگشت ، در همین وقت بود که حکومت از طرف 125 نفر به شمول ارکان حکومت بچه سقا از قبیل عطا محمد خان کوهستانی والی حبیب اله در بلخ ، میر بابا صاحب والی چهاریکار ، میر علم خان برادر وزیر داخله  حبیب اله به دسیسه های مختلف گرفت گویا محمد ولی  خان وکیل شاه امان اله خان در اغتشاش حبیب اله دست داشته حکومت او را محبوس و بدون محاکمه اعدام نمود.

 

در تابستان 1309 شمسی مردم کلکان در برابر فشار حکومت نظامی قیام و تقریبآ شش صد نفر مسلح بالای حکومت محلی کوهدامن  حمله کردند از کابل سید عبداله شاه جی و عبدالوکیل خان نایب سالار با یک دسته عسکر سوق گردید ، و در جنگی که واقع شد نایب سالار کشته وشاه جی فراری گردید، به امر شاه نادر مناره یاد گاری هم بنام عبدالوکیل خان در میدان  ده مزنگ ساخته شد ، گویند که در میدان جنگ  با خارجی شهید شده  باشد متعاقبآ جنرال محمدغوث خان با قوه تازه رسید درعرض راه ها قلعه های مردم را آتش زد اسرا را از برجهای بلند بزمین پرتاب کرد تا این وقت محمد گل خان مهمند وزیر داخله باعنوان رئیس تنظیمه شمالی رسید بود ، اسد 1309 امیر عبدالرحمن با لشکر های حشری مخصوصآ از ولایت پاکتیا رسیدن گرفت این عساکر از طرف شاه جی در پاکتیا تنظیم و به شمال سوق شده  بود ، طوریکه جریده اصلاح در شماره های اسد 1309 خویش نوشت تعداد لشکر حشری ازمردمان احمد زائی ، کروخیل ، جاجی ، منگل ، طوطی خیل ، وزیری ، وردک میدان و تگاب با بیست پنچ هزار تفنگدار بالغ  میشد ، واین غیر از قوای منظم دولتی بود.

 

آیا وظیفه آقای محمد گلخان مهمند واین قوای بزرگ نظامی و حشری در ولایت کاپیسا و پروان چه بود؟ و آیا الله نواز خان هندوستانی یاور شاه و فیض محمد خان زکریا  وزیر داخله که شخصآ از کابل به قلعه مراد بیگ مرکز محمد گل خان مهمند رفته و برمیگشتند ، چگونه هدایات سری شفاهی به محمد گل خان میدادند ؟ جواب این سوال را اعمال و رفتار محمد گل خان مهمند درین ولایت بوضوح میدهد و آن  اینکه :

 

 قیام کلکانی ها و داود زائیها کوهدامن در سرطان 1309 شمسی به عمل آمد ، محمد گل خان مهمند در 4 اسد سال مذکور به ریاست آن ولایت گماشته شد ، او با اتکا به قوه بیست پنچ هزار نفری حشری و یک فرقه عسکری منظم وتوپخانه دولتی در پروان و کاپیسا دست به عملیاتی زد که در کشور فتح شده خارجی هم مجاز نیست ؟ محمد گل خان مهمند در این ولایت قیافت یک مارشال فاتحی به خود گرفته ، در کمال تکبر و بیگانگی با مردم پیشامد و روش دشمنانه و وحشانه نمود ، او قوای حشری و نظامی را در تاراج خانه ها ، انهدام دیوار باغها ، احراق قلعه ها گماشت ، و خود از شکنجه و لت و کوب و اهانت مردم (اعم از قیام کننده و مطیع دولت ) فروگذار نکرد ، او از قیام کننده جان می خواست وازمطیع مال ، انکار کننده را چوب میزد و دشنام میداد ، با این روش تا زمستان 1309 شمسی ( طبق اطلاع شماره 58 مورخ دلو روز نامه دولتی اصلاح) محمدگل خان مهمند از مردم کاپیسا و پروان 2378 تفنگ ، 170 تفنگچه ، 39384 دانه طلا ، 149206 سکه نقره بیرون کشید و به کابل تقدیم کرد ، البته انچه را که قوای حشری و نظامی برای خود گرفته بودند ، داخل این حساب نیست ، این تنها نبود ، محمدگل خان مهمند ، (طبق خبر شماره سابق الذکر اصلاح ) پانزده  نفر را در این ولایت به حکم شخص  خود اعدام نمود، 617 نفر را زنجیر پیچ به کابل فرستاد ، 3600 نفر را محکوم به اعمال شاقه نموده سرک های ولایات بالای شان ساخت ( طبق خبر اصلاح شماره 61 مورخ حوت 1309 ) تهانه های عسکری بالای مردم ساخت ، و طبق همین شماره اصلاح ، قسمتی ازچهار ریکار را که مرکز اداری و تجارتی ولایت بود،حرق و خراب ساخت ،هم چنین او سرای خواجه مرکز کوهدامن راتمامآ محترق و ویران نمود، در حالیکه او قبلآ از مردم شش صد نفر گروگان گرفته و به کابل فرستاده بود ، درقسمتی  از این ولایت چند ، چند خانوار پاکتیائی را جبرآ اسکان و بهترین اراضی را با ایشان اعطا نمود ، تا آشتی را بین این ولایت ممتنع سازد.

            

این روش محمد گل خان مهمند مخصوص حالت صلح بود، و اما در حالت جنگ : طوریکه شماره های جریده دولتی اصلاح مورخ سال 1308 شمسی منتشر میساخت محمدگل خان مهمند نه تنها  خانه های قیام کننده گان و مغلوب شده گان فراری را آتش میزد  بلکه دهات معمور را نیز محترق میساخت چنانیکه چهار قریه کلکان را آتش زد وقلعه ها را بگلوله توپ بست ، جراید اخیر هندی (مثلآ جریده همت ) با رضایت خاطر از آتش زده شده قریه های چهارگانه کلکان تذکر میدادند.

 

جریده اصلاح خود نوشت که یک نفر از اشرار بنام عمر آخان در مقاتله کوه خواجه سیاران کشته شده ملک سلطان محمدخان (در نامه ئی) مرده مقتول را در خاک دفن نمود ، سلطان محمد با این گناه که مرده یک نفر یاغی حکومت را دفن کرده بود، تعقیب و خانه او آتش زده شده و مرده عمر آخان را نیز از قبر کشیده و به حضور رئیس تنظیمه آوردند بریدن سرهای کشته شدگان یاغی و فرستادن به دربار کابل (مثل عهد خلفای بنی امیه ) از همین وقت مروج و معمول گردید ، محمد گل خان مقرر نمود که برای کشندگان و یا دستگیر کننده گان هر فردی از فرار کرده گان مردم شمالی فی نفریک هزار افغانی جایزه داده شود.

 

 روی همرفته روش محمد گلخان در کوهدامن و کوهستان همان نتایجی را که میخواستند داد یعنی اول مردم دلیر این ولایت که در تاریخ قرن نزدهم افغانستان در راه دفاع از استقلال کشور به مقابل امپراتوری بریتانیا کانون بزرگ  و با افتخاری محسوب بود ، سرکوب گردید، دوم نفاق و خصومت بین مردم افغانستان که هدف یگانه دشمن بود ، درین  حادثه عملآ بمیان آمد ، یعنی مردم کاپیسا و پروان تمام تعدی نسبت به خود را از حشریهای مردم پکتیا دانستند و نسبت با آن کینه سختی در دل گرفتند ، خصوصآ که محمد گل خان خودش را نماینده پشتو زبانان کشور جلوه میداد سوم دولت نو احداث افغانستان با دشمنی قسمت عمده ئی از مردم کشور مبتلآ و در مقابل سیاست استعماری تنها و لهذا مجبور بسازش بیشتر با استعمار گردید باید قبول نمود که دول بزرگ استعماری در ممالک کوچک مستقل ومد نظر خود ابدآ خواستار موجودیت یک دولت صادق وقوی ودانشمند ملی نیست ، زیرا چنین دولتی به نفع کشور خویش کار میکند ، نه نفع دولت خارجی در حالیکه از وجود یک دولت ضعیف وجاهل و یاخاین به نحو سهل تر میتواند سوء استفاده نمایند  پس یک دولت استعماری و انهم انگلیس چگونه میتواند بیک دولت دوست اعتماد ابدی نماید ، مگر آنکه او را همیشه ناتوان ومشغول در داخل خودش نگهدارد ، و از ضعف و ترس او به نفع خوش استفاده بیشتری نماید ، به همین سبب است که استعمار قدیم و جدید در کشور های شرق  قوتهای ملی را میگویند مگر درموقع استثنائی وانهم در برابررقیب استعماری دیگری .

 

در هر حا آیا محمد گل خان مهمند درین نقشی که بازی کرد ولایتی را برانداخت ٰٰ مستشعر بود که مورد استعمال دیگری قرار گرفته است ؟ و یا اینکه اصلآ خودش شریک طراحان نقشه بمشار میرفت ؟ در هر دو صورت جواب قاطع در دست نیست جز اینکه میدانیم محمد گل خان شخص تحصیل کرده و ناطق در سیاست داخلی نیز آدم ارتجاعی بود و با تحولات انقلابی ضدیت داشت او چون فاقد فرزند بود ٰ برادرش را به حیث فرزند میپرورید پس او را بغرض تحصیل در مدرسه دیوبند هندوستان فرستاد تا بیک ملای استعماری مبدل گردد ٰ محمد گل خان به شجاعت حتی تهور تظاهر مینمود امام ترحم و اغماض مردان شجاع را نداشت در حالیکه انسان شجاع چنانیکه در برابر اقویای متجاوز دفاع و مقاومت مینماید ٰ در مقابل ضعفا بخشنده و کریم است و از ظلم و قساوت در مور زیر دستان اجتناب میکند آری این اشخاص ترسو و بزدل اند که از ترس بسیار مثل مار با هر که مقابل شوند ٰ میگزند و عفو و اغماض نمی شناسد بعداز انکه محمد گل خان وظیفه خودش را در کوهدامن و کوهستان انجام داد به کابل برگشت و نزد شاه پیش شد ٰ جریده دولتی اصلاح عرض شفاهی محمد گل خان را به شاه چنین نقل میکند به عموم نقاط سمت شمالی اعم از مناطق اعتشاشی کوهدامن امن و سکوت کامل رو داده است اهالی سمت شمالی از ین عملیات مسالمتکارانه حکومت و خصوصآ مراحم اعلیحضرت یقین و قناعت کلی حاصل نمودند که اعلیحضرت نه تنها پادشاه و حکمدار عادل افغانستان هستند بلکه سمت یک پدر بزرگوار و مهربانرا بر قاطبه ملت عزیز خود دارند ٰ این خطابه را آقای محمد گل در زمانی ایراد میکرد که صد ها نفر یرغمل و محبوس کوهدامن و کوهستان در کابل نفس میشمردند و دها نفر از این مردم یکی پی دیگری در کابل بامر شاه اعدام میشدند البته در مورد این اعدام شده گان جراید دولتی با احتیاط و امساک سخن میزدند ٰ مثلآ جریده اصلاح در شماره حوت 1308 گفت که 51 نفر مردم شمالی در یک روز به کابل اعدام شدند در سرطان 1309 مختصرآ خبر داد که هفده نفر مردم شمالی در چمن کابل اعدام شدند در شماره اسد نوشت که یک تعداد (؟) از مردم شمالی اعدام گردید ٰ و باز نوشت که (( سه نفر رشوت خوار ٰ دو نفر شرابخور ٰ چند نفر خاین ملی و یک عده اشرار شمالی که اهالی اصرار باعدام شان داشتند تعزیر (اعدام ) شدند))  (‌رجوع شود به شماره دوم اسد سال 1309 جریده اصلاح صفحه اول ) جریده اصلاح در سنبله خبر داد که شش نفر و باز چهار نفر از این مردم اعدام شدند (شماره های 6- 7 سنبله 1309 روزنامه اصلاح)

 

چون تطبیق این همه قساوت حکومت در باره مردم شمالی نفرت و انزجار در عموم مردم ایجاد مینمود ملا های جیره خوار به کمک دولت برخاستند و با نشر مواعظ مزهبی از یک طرف مردم شمالی را در نظر ها ٰ مستحق مجازات و عقوبت شدید بمثابه ( کفار) نمایش دادند ٰ و از دیگر طرف خود مردم شمالی را میخواستند قانع کنند که این همه جور و ستم حکومت را نتیجه شهامت و عمل خود ٰ و از جانت خدا بدانند ٰ چنانیکه در شماره 165 موره اول حوت 1312 شمسی روز نامه دولتی اصلاح بوضاحت نوشتند که (( در کتب مقدسه دینیه ما (؟) مرقوم است که اعمالکم عمالکم مفادش اینکه شدت و ملایمت مامورین و کارداران در واقع نتیجه طرز عمل و افعال و حرکات خود رعایا وزیر دستان است ...)) از استعمال کلمه رعایا درینجا نباید تعجب کرد ٰ زیرا دولت جدید در افغانستان با خود ارمغان های منفوری آورد که یکی از انها کلمات ((رعایاو برایای شاهان)) است در جای کلمات (( مردم و ملت )).

 

نویسنده : میرغلام محمد غیار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط   | 

 
 

حکومت که خود در صدد ایجاد اجباری تفرقه و خصومت بین مردم ولایات کشور بود بزودی بهانه ئی بدست آورد تا ولایات شمالی و جنوبی مملکت را بگردن هم اندازد ٰ این بهانه را حاده ماجرا جوئی یک نفر مهاجر بدست داد ٰ و آن اینکه ابراهیم بیک لقی (لقی عشیره از ترکمانهای ماورای جیحون ) از همکاران انور پادشاه مشهور و جزء مخالفین اتحاد شوروی بعد از زوال امارت بخارا به افغانستان هجرت نمود (1920) هنگام جلوس نادر شاه نامبرده بنام استحصال بیعت مردم ترکمان در ولایت قطغن فرستاده شد 1929 ابراهیم در قطغن به شکل مرموزی داخل فعالیت شد ٰ و باز به ولایت میمنه رفت و با (( خلیفه قزل ایاق)) پیشوای روحانی ترکمانان مشغول مفاهمه گردید ٰ تفاهم ایندو نفر در سرحدات شمالی کشور مخصوصآ چپاول های ابراهیم که یک (( باسمه چی)) معرو بود از جون 1930 ببعد شوروی را متقییر ساخت تا جاییکه به علاوه پروتست ها ٰ عساکر شوروی به عبور جیحون به مقابله با ابراهیم بیک پیشامدند این وقت تیرگی مناسبات دولتین باوج خود رسید در همین سال بود که میرهاشمخان جنرال قونسل افغانی در تاشکند ٰ هنگامیکه از مشهد بتاشکند برمیگشت 20 میل از سرحد شوروی گزشته بود که توسط درایور روسی خود با چکش آهنین کشته شد (شب 14 نوامبر).


ابراهیم تقریبآ هفتصد سواره مسلح با تفنگ های پنج تیر و یازده تیر داشت خودش یک مرد قوی پیکر میانه قامت گندم گون خوش سیما بود ٰ و تازه تار های نقرئین در ریش سیاه و غلوی او افتاده بود این آدم کم سخن در راهی که اختیار کرده بد ثبات و عناد داشت وقتیکه حکومت افغانستان ظاهرآ برای جلوگیری از سوء‌ تفاهم با شوروی در صدد خاموش کردن ماجرا جوئی ابراهیم بیک برآمد ابراهیم شد حکومت افغانستان نیز بیرق مخالفت بلند نمود او تقریبآ بیست نفر از مامورین حبیب الله کلکانی را که بعداز جلوس نادر شاه در میمنه محبوس شده بودند با قوت از محبس رها کرد از قبیل محمد عمر خان ٰ محمد سرور خان ٰ پاینده محمد خان قوماندان و غیره ٰ حاکم محلی میمنه محمد عمر خان چرخی با محمد محسن خان و چند نفر دیگر مقاومت نتوانسته به شهر مزار فرار کردند.


رئیس تنظیمیه ولایت بلخ ( میرزا محمد یعقوبخان والی کابل ) به عجله توسط میرزا محمد قاسم خان مزاری راه مذاکره و مفاهمه با خلیفه قزل ایاق که از مخالفین جدی رزیم امانیه بود باز کرده و موفق شد که ابراهیم بیک حاضر شدن بشهر مزار را به غرض مذاکره با رئیس تنظیمه قبول نماید ٰ‌ اینست که نامبرده با هفت صد سوار مسلح خود در شب اول حمل وارد بلخ گردید ٰ حکومت در موضع تخته پل ازو حفاظت مینمود افسران حکومت در عقب اوئ اسب میراندند و ششصد و پنجاه سوار دیگر عقب و جناحین ابراهیم بیک را از فاصله دوری نگهبانی میکردند قوماندان عمومی اتم بیک بود ابراهیم بیک در این ملاقات و حرکت یک کلمه بر زبان نراند جز آنکه از آب و هوا مختصر صحبتی بمیان آمد در نزدیکی شهر مزار بیک بدون آنکه داخل شهر شود از جبهه شمال روی شرق شهر نهاد زیرا باغ وسیع عطا محمد خان فرقه مشر واقع دروازه تاشقرغان برای بود و باش معین شده بود این باغ مشجر بزرگ در وسط خود صفه فراخی داشت که از پنجه چنار های کهنسالی محاط شده بود روی صفه سایه بان وسیعی برای مجلس و در گوشه صفه خیمه خوابی برای ابراهیم ببگ تهیه شده بود و سایر خیمه ها در اطراف صفه فرار داشت این باغ را پر نمودند وقتیکه نماز جماعت شروع شد ٰ اتم بیگ بدون اداری نماز از ابراهیم بیک تمام جهات اربعه باغ پر نمودند و از او پاسداری مینمود و ابراهیم بیگ شخصآ وظیفه امامت به عهده گرفته بود .


این وقت فرقه مشر محمد کاظم خان از جانت رئیس تنظیمه پیام خوشامدی آورد ٰ و عده ملاقات را به فردا داد ابراهیم بیگ تشکر کرد و گفت (( بین دوستان و برادران هم بعضآ نزاع و اشتباهی رخ میدهد اما در نتیجه دوستی را محکمتر مینماید .)) متاقبآ طعام مکلفی چیده و چراغها گیسی گذاشته شد هنوز اینها تازه به خوردن آغازکرده بودند که ناگهان آواز آتشبازی شدیدی مثل میدان جنگ برخاست و مقابلآ صدای غریو سواران ترکمنی فضای باغ را استیلا که مجلسیان ظنین شدند و بین ابراهیم بیگ و اتم بیک نگاه معنیداری مبادله گردید عطا محمد خان فرقه مشر بایستاد و گفت (( امشب نو روز مراسم افراشتن بیرق روضه شریف با فیر های آتشبازی به عمل میاید و صدای آن تا اینجا میرسد کاشکی خسته نبودیم و درین جشن اشتراک میکردیم )) ابراهیم گفت (( این شمار نزد ما نبود خیر فردا ما و شما این جشن را تماشا خواهیم نمود انگاه افسران حکومت را مرخص کرد و دروازه باغ بسته شد در حالیکه ابراهیم بیک اعتماد خودش را بر حکومت از دست داده بود .


سحرگاهان که هنوز مردم و سپاه شهر مزار سر از خواب دوشینه نه برداشته بودند دهاره سواره ابراهیم بیگ که برسم دیرینه سلجوقیان هزار سال پیش همه مجرد و مسلح و عاری از باروینه بودند ٰ دفعتآ نه تنها از دروازه منحصربه فرد باغ بلکه از پستی های دیوار باغ هم با جهاندن اسپان گذشتهو مثل باد راه فرار در پیش گرفتند ٰ رئیس تنظیمه مزار غفلتآ صدای زنگ تیلفون شنید و برداشت ظاهرآ این صدا از تیلفون خانه سیاه گرد و گوینده آن ابراهیم بیک بود ٰ ابراهیم بیک مختصرآ تذکر داد که (( من نمیتوانم به شما اعتماد و ملاقات و مذاکره نمایم لهذا خدا حافظ میرزا محمد یعقوب خان سخت متاسف شد که چنین صیدی را برایگان از نزدیک دام رمانده است در هر حال ازین بعد بود که ساحه وسیعی از میمنهتا قطغن برای گشت و گزار ابراهیم وسوارانش گسترده ماند ابراهیم مکررآ از میمنه به قطغن و از قطغن به میمنه کشید ولی مرکز ثقلش همان ولایت قطغن بود ٰ ابراهیم بیگ از 1929 تا سال 1930 به زندگی متمردانه دوام داد و مثل مرغی بین دام و قفس محصور ماند معهذا او به هیچکدام تسلیم نشد گرچه از جنگ مستقیم با دولتی عاجز بود ابراهیم با سوران سبکتاز خویش ناگهانی در قرا و قصبات ولایت قطغن میریخت و از آبادی های غیرمسلح آذوقه و علوفه میگرفت و باز بجای دیگری میکشید و اگیر قشلاقی مقاومت مینمود سرکوب میشد همچنین اگیر با قوای دولتی و تعاقب کننده بر میخورد دلیرانه میجنگید و بدر میرفت البته قوای منظم دولتی از را با یک هیئت عریض و طویلی به غرض خاتمه دادن باین ماجرا سو نمود ( قوس 1309 شمسی ) البته قوائی که در معیت وزیر حرب حرکت میکردد طبق اصول قبول شده خاندان حکمران مرکبی بود از دسته جات حشری و آنهم مخصوصآ‌از مردم ولایت پکتیا از قبیل وزیری ٰ مسعودی ٰ جدرانی و غیره در پهلوی اینها عسکر منظم حرکت میکرد ( تا این وقت توانسته بود که یک اردوی مجهز چهل هزار نفری با یک قوه کوچک اما موثر هوائی تشکیل نماید ٰ البته بعد ها این تعداد افزونتر و قویتر شد ) شاه محمود خان شهر خان آباد را مرکز گرفت و یکدستگاه شدید نظامی و مطلق العنان بر پا ساخت این دستگاه تمام ولایت بزرگ قطغن را به حیث دشمن تلقی کرد و عملآ‌وحشت بیسابقه ئی ایجاد نمود در حالیکه متمرد ابراهیم بیگ و قوه کوچک هفت صد نفری او بود و بس .

در هر حال شاه محمود خان که از قوس 1309 تا اسد 1310 مدت هشت ماه درین ولایت اقامت داشت به حیث برادر شاه و سپه سالار اردوی مسلح ( در حالیکه خودش مثل برادر دیگرش مارشال شاه ولی خان حتی یک کورس فنون نظامی را هم عبور نکرده بود) چنان دستگاهی برپا کرد که با سلطنت مرکزی افغانستان فرقی نداشت این دستگاه بدون محاکمه و محکمه ئی زندان های جدید الاحداث خان آباد را از صد ها نفر مردم با گناه و بی گناه ولایت به شمول زنان و مردان مالامال نمود شکنجه خانه پر از چوب و تازیانه و قین و فانه دایر گردیده کشتار ها و اعدام های دسته جمعی به عمل آمد تمام مصارف حشری و سپاه و دربار بالای مردم حواله گردید ٰ در عرایض استغاثه کنندگان عنوان (( فدایت شوم ...)) معمول شده زنان محبوس در سرای جمشید خان مورد تعرض و هتک عصمت محافظین قرار گرفت ! زنجیر و زولانه که در عصر امانیه قونونآ از بین برده شده بود ( تنها قاتل آنهم از یک پای زولانه میشد و بس ) مجددآ در گردن و پای محبوس انداخته شد . طرف این همه زجر و شکنجه مردم قطغن یعنی اتباع دولت بود که بگناه ابراهیم بیگ عاصی گرفته شده بودند نه بگناهی که خود کرده باشند زیرا ابراهیم بیگ مثل صاعقه در دل شب به قشلاقی فرو می افتاد و با زور آذوقه و علوفه حاصل میکردد و بعداز مختصر استراحتی بجای دیگر میکشید مردم یکده قادر نبودند که از چنین دستبردی با دست خالی جلوگیری کنند و اینخود در نزد شاه محمود خان گناه قابل بخشایش بود . در حالیکه در ابتدا حتی سپاه حشری و فوج منظم شاه محمود خان خود نیز از جلوگیری چنین حملات چریکی عاجز و ناتوان بودند برای آنکه قوای حشری در جنگ های پیاده کوه و دره شب خونها و آنهم با دشمن ثابت و پا برجا سرآمد و ممتاز بودند نه در جنگ های ساره چریکی و آنهم در دشت های فراخ با دشمن متحرک همچنین پیاده نظام و سواره نظام دولت در چنین جنگی به گرد سواران سریع الحرکه که و دشت پیمان متمردین نمیرسیدند پس شاه محمود خان این عجز قوای خویش را در بستن و کشتن و شکنجه و تعذیب مردم غیر مسلح و بیگناه تلافی مینمود.

ابراهیم بیگ در طی ماها حمله و گریز عملآ درک کرد که در جنگ مستقیم قادر به مقاومت نیست و از جنگ های چریکی نتیجه دلخوا نمیتوان بدست آورد خصوصآ که از تعداد سواران او روز بروز کاسته میشود ٰ پس مجبور بود که از محلی به محلی عقب نشینی کند . بالاخره ساحه قطغن برو تنگی کرد . و به امید تجدید قا تا میمنه فرار نمود البته پیش بینی دولت و مردم میمنه را دامی تبدیل کرد بود که ابراهیم بیگ و باقی سواران او را میتوانست در قفس اندازد ابراهیم به ناچار در اغاز تابستان 1930 به سرحدات قطغن برگشت و عاقبت در 1931 به عبور جیحون داخل قلمرو جماهیر شوروی گردید در حالیکه شوروی از قبل او را مراقبت و تعقیب میکرد متعاقبا آزانس خبر رسانی تاس خبر داد که دسته ابراهیم بیگ در 22 جون امحا و معاونینش اسیر و خودش در 23 جون محبوسآ به تاشکند فرستاده شد باینصورت اغتشاش ابراهیم بیگ که از جون 1930 آغاز شده بود در جولائی 1931 بعد از چهارده ماه خاتمه یافت و شاه محمود خان در خان آباد جشنی بنام ((فتوحات)) برپا کرد.

اما قضیه باین ساده گی ختم نشد و تمرد ابراهیم سبب سرکوبی مردمان ولایات شمالی و تولید کینه و نفرت بین ولایات شمالی و جنوب هندوکش گردید شاه محمود خان تمام فعالیت های تخریبی خودش را درین ولایات بدست وای حشری پشتو زبانان ولایت پکتیا و بنام ( افغان و غیر افغان) انجام داد و این خطر ناکترین هسته نفاق و تجزیه ملت بود که در صفحات شمالی کشور بدست او کاشته و بعد ها بدست محمد گل خان مهمند ابیاری شد .


شاه محمود خان متهمین به حمایت از ابراهیم بیگ را در زیر قین و فانه قرار میداد تا مجبور باعتراف گردند زنان مستور را در بندیخانه سرای جمشید خان (خان آباد ) تحت نظر محافظین بیگانه نگهمیداشت و از تجاوز بناموس آنان جلوگیری نمیکرد . اسرا را بمجرد رسیدن به نزدش گلوله باران مینمود حتی روزیکه در فضای آزاد روی سجاده برای اداری نماز نشسته بود و سی و یک نفر اسیر را آوردند با انگشت اشاره کرد که اسرا را به برند( در مقتل ) و آنها را ببردند و علی الفور گلوله باران نمودند میرزا محمد یوسف خان مدیر قلم مخصوص شاه محمود خان که در معیت او بود گفت که تعداد اعدام شوندگان در خان آباد از هفت صد نفر متجاوز بود .


شاه محمود خان یک هزار خانوار ترکمنی زبان را به شمول زنان و طفلان و پیران محبوس و پیاده در زیر جلو یک قطعه سواران محافظ و قوه حشری جدرانی از خان آباد به کابل گسیل نمود و امر کرد که هر روز دو منزل طی نمایند چون هوا گرم و فاصله منزلگاه تا ده میل بود محبوسین پیر و علیل در روز اول سفر فقط توانستند که یک منزل به پیمایند . افسر محافظ از منزل نخستین (شوراب ) شبانه توسط سواری به شاه محمود خان راپور داد که محبوسین نمیتوانند پای پیاده روزی از یک منزل بیشتر بروند شاه محمود خان امر فرستاد که طی کردن دو منزل در روز حتمیست و گر محبوسی از پای بماند کشته شود روز دیگر افسر محافظ این امر را به عموم محبوسین گوشزد نمود و امر حرکت داد هنوز در منزل دو آق چشمه نرسیده بودند که سه نر محبوس پیرو علیل از رفتار بماندند و سواران محافظ قضیه را به افسر محافظ گزارش دادند افسر بناچار امر شاه محمود خان را تکرار کرد و سواران هر سه نفر با به گلوله تفنگ از زخمت زندگی نجات بخشیدند البته شاه محمود خان در اصدار چنین امری آدم منحصر بفرد تاریخ نیست قرنها بیشتر چنگیز خان که به سمرقند مارش مینمود چنین امر به قشون خویش صادر و گفته بود که حشریهای بومی بغرض کشتن هموطنان سمرقندی خویش پیاده در جلو سپاه مغل حرکت کنند و گر به پای سواره مغل نرسند کشته شوند تفاوتی اگر بین این دو امر است اینست که چنگیز خان در قرن سیزده چنین امری صادر کرده بود و آنهم در مورد یک ملت مفتوحه و بیگانه در حالیکه شاه محمود خان در قرن بیست سنت مرده چنگیز خان را احیا نمود اما در مورد مردمی که خودش را هموطن آنان وانمود میکرد.


در هر حال این گروه بد بخت با چنین وضعی از خان آباد به کابل کشیده شده و در ناحیه بت خاک اسکان شدند از آن بعد ایشان در کار های زراعتی اراضی ملاکین بزرگ به شمول املاک شاه محمود خان تحت برده گی و استثمار گرفته شدند تا نام و نشان شان بر افتاد در برابر تمام این وقایع محزن ٰ جریده دولتی اصلاح در شماره 72 ثور 1310 خویش آن قدر نوشت که در خان آباد به کابل برگشتند نادر شاه شخصآ آنها را در قصر سلطنتی دلگشا پذیرفت و برای آنکه حشریها در آینده بانجام چنین عملیاتی تشویق شده باشند به هر یک از مجروحین جنگ انعام نقدی و امر تداوی بخشید برای عایله کشته شده گان حشری معاش مستمر مقرر نمود . و برای دیگران پول سفر خرچ و سوقاتی عطا کرد ٰ همچنان بعداز عودت شاه محمود خان در اسد 1310 به کابل در سنبه سال مذکور به تمام عساکر معیتی او یک ماهه معاش بخشش داده شده و به علاوه مدالها ( سرکوبی اشرار قطغن ) و بافراد سیاه و افسران نظامی اعطا گردید ٰ تمام این هیاهو فقط به بهانه تمرد یک دسته هفت صد نفری ابراهیم بیگ براه انداخته شده بود .


و اما مقدرات ولایات شمال مملکت در همین جا متوقف نماند و بزودی محمد گل خان مهمند در اوایل سال 1311 شمسی به حیث رئیس تنظیمه ولایات شمال معین و اعزام شد . این شخص که در ولایات ننگرهار ٰ کاپیسا ٰ پروان و قندهار علنآ‌و رسمآ‌ تبعیض و ترجیع را از نظر زبان و نزاد بین مردم بمنصه عمل گذاشته بود ٰ اینک در تمام ولایات قطغن و بدخشان و مزار و میمنه در تطبیق این مشی شوم جد و جهد ورزید و تخم کینه و خصومت و تبعیض را در اذهان کاشت و کشور را معنا به پرتگاه تجزیه و تقسیم و انفلاق و انفجار کشاند ٰ در اثر این سیاست تبعیضی قضیه اقلیت و اکثریت و تفرقه های زبانی نزادی و مذهبی در کشور پدیدار و تشدید گردید و زمینه رضائیت و استفاده سیاست استعمار اجانب را فراهم کرد البته دولت نادری چون منفور مردم بود شمار تفرقه انداز و حکومت کن را سرمشق قرار داده و وسیله دوام خود میپنداشت .


در هر حال این یک واقعیت است که این فجایع تجزیه کننده در کشور قرن بیستم هرگز از طبع مردم نشات نکرده بود و این مردم اعم از پشتو زبان و دری زبان و ترکی زبان و غیره عملا در مقدرات کشور و غم و شادی شریک همدیگر بودند که نمونه بارز آنرا در تایخ دفاع کشور از تجاوز اجانب میتوان دید ٰ به علاوه مردم کشور مساویانه زیر بار دولت مستبد از فقر و مرض و جهل میخمیدند توده های مردم پشتو زبان در ولایت پکتیا و ننگرهار و قندهار از توده های مردم دری زبان و ترکی زبان کشور کمتر رنج نمیکشیدند .


مردم پکتیا آرد جواری را تلخ کرده میخوردند تا صرفه به عمل آید مردم ننگرهار حتی زنان آنها پای برهنه کوه و دشت ها را می پیمائید تا لقمه نانی بدست آرند در دهکده های فراه (نگارنده دو سه سالی در میان آنان بودم) نه اینکه زن و مرد و طفل پیزار نداشتند ٰ چراغ و قند را نیز نمی شناختند در دهات قندهار مردم جز از کلبه گلین و کوسی مالک هیچ چیزی نبودند و روی خاک می نشستند این چهره واقعی زندگانی ملیون ها نفوس کشور بود که در زیر پای خدمه و زور طبقات حاکمه کوفته میشوند دولت از آنها مالیات تاجر پول دلالی میخواهد دفاع از استقلال کشور کار برای عمران مملکت و بیگار برای ملاک هم ذمت اوست معهذا طفلش وسایل تحصیل بیمارش تداوی بیکارش وسایل تحصیل کار ندارد در عوض طبقه حاکمه در شهر ها و کافه ها تنعم میکنند و سیاست مداران شان در مجامع بین المللی جام خود را بافتخار و بنام این ملت بلند مینمایند بورکراسی فاسد دولت حتی این توده عظیم ملت را هنوز برسمیت نمیشناسند و ایشان به جز خدام طبقه حاکمه چیز دیگری نمیدانند در حالیکه فی المثل اگر این اشخاص را که خود را ( بادار) ملت میشمارند از سرحد کشور ببرون پرتاب و دارائی ملت را ایشان مسترد نمایند اغلب ایشان در تمام کره زمین جز آنکه در طعام خانه ئی بشقاب شوئی کنند قادر به تحصیل قوت لایموت و نان شبانه روز خود نیستند


پس امر طبیعی است که طبقات حاکمه طفیلی و مفتخوار برای حفظ خود در سر اینخوان یغما بدون آنکه قرار داری امضا کرده باشند با همدیگر متحد بوده و برای استثمار توده های عظیم و بیگناه ملت در خطوط متوازی آزادانه و شانه بشانه حرکت میکنند اشراف زمامدار که نسبت خود را به ارباب انواع میرسانند نقاب تزویر و عوام فریبی بر روی میزنند دیگر این ها مسیح رعیتند و جامع العقول و المنقول در مجامع نماز میخوانند و افتخار مینمایند اما چون به خلوت میروند صد کار دیگر میکنند این ها هم ملاک هستند و هم تاجر و قاچاقبر سود خوار ایشان با ملاک برادرند و با تجار دلال غمخوار و ملا نما ها را هم به منزلت پدر تعمیدی خویش میشناسند ملاکین بزرگ که در استثمار مردم شریک بلافصل قوه حاکمه اند ترقی اجتماعی مردم را مرادف زوال خود میدانند چنانکه عده ملا نماهای مرتجع نیز بیداری مردم را باعث کساد بازار خویش میشمارد پس همه اینان به شکل دسته جمعی خواهان جهالت و نادانی و دشمن وحدت وقوت توده ها هستند .


نویسنده: میر غلام محمد غبار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط   | 

 

    خواننده های عزیز نوشته مرا که تحت عنوان (اسناد تقلب و رشوه دهی سید منصور نادری بدست نهادهای امنیتی افتاد) در کابل پرس (http://kabulpress.org/my/spip.php?article52648 )  نشر شد، خوانده باشند که در آن در باره قدرت طلبی سید منصور نادری و گسترش قدرت وی از طریق اشغال کرسی های پارلمان ذکر شده بود. در این نوشته اقدام دیگر سید منصور نادری را که قدرت طلبی وی را به شکل بسیار زشت نشان میدهد، افشا می کنم.

   در این اواخر وضع امنیتی دره نیکپی به طور ناگهانی به وخامت گرایید که گروه های از مردم گجر در چهارباغ به اقدامات مسلحانه دست زده و مسافران وسایل حمل و نقل را تهدید کردند. این اقدامات وحشیانه زندگی مسالمت آمیز مردم را برهم زد و مردم مجبور شدند که از ترس گجر های طالبی و گلبدنی خانه های شان را ترک و به کوه ها فرار کنند.

من بعد از ملاقات با کسان تهدید شده ، اهل نظر و افراد خبیر و مجرب علت و انگیزه های این نا امنی را این طور بررسی می کنم.

      گجر ها در قله های کوه هندوکش که در آخرین نقاط دره اسکار و زاروغه جا های دیگر زندگی دارند، آنها با ده و شهر رابطه نداشته و در قله های کوه به شکل چادرنشین زندگی می کنند. آنها بعد از ناامنی های دهه 80 از گروه های حزب اسلامی مردم کرمعلی که سرکرده شان شخصی بنام (کور میرو) بود مسلح شدند. گروه های مسلح گجر گاهگای از کوه ها به دره ها آمده به قتل و چپاول مردم و بخصوص مسافرانی که دره نیکپی را به قصد شهر ها ترک میکردند، دست می زدند. مثلا پیوندعلی ولد نادر بای باشنده شترجنگل که با استفاده از رخصتی به خانه آمده بود، حین بازگشت بطرف وظیفه خدمت عسکری در سال های 80 از طرف افراد مسلح گجر دستگیر و به قتل رسید و پول و اجناس دست داشته اش از طرف آنها گرفته شد ، همچنان محمد عزیز ولد عبدالحمید (مشهور به عزیز لنگ) از دره اسکار نیز قربانی گروه های مسلح گجر است.

بعدا (کور میرو) در نتیجه اجرای کمین از طرف مردم نیکپی و علی جم کشته شد و نقش حزب اسلامی در منطقه ضعیف گردید.

     در زمان حکومت مجاهدین   سید منصور نادری هیتی را به رهبری سید زمان به چهارآسیاب فرستاد، تا قرارداد صلح و همکاری را با حزب اسلامی امضا کند. سید زمان تقریبا شش ماه در چهار آسیاب بود که از سید منصور نادری در حکومت چهار آسیاب نمایندگی میکرد. سید منصور بخاطر پوشاندن این کارش آوازه های را پخش کرده بود که گویا سید زمان الدین از طرف گروه گلبدین در شمال افغانستان اسیر شده و اکنون در چهارآسیاب محبوس است.

     در زمان حنیف اتمر به صفت وزیر داخله افغانستان و وساطت حزب اسلامی گلبدین سید زمان آمر امنیت قوماندانی ولایت بغلان مقرر شد.  اکنون سید زمان الدین از این پست برطرف شده که موجب ناراحتی سید منصور و شرکای گلبدنی وی شده است. زیرا سید زمان عضویت حزب اسلامی را دارد که این راز را سری نگهداشته است.  علت اولی ایجاد ناامنی در دره نیکپی و انتقال آن در سایر نقاط ولایت بغلان همانا برطرفی سید زمان است. ولی این فقط ظاهر موضوع است. علت دومی و اصلی ناامنی در منطقه اینست که سید منصور نادری قصد دارد که گروه اربکی را در منطقه شاهراه سالنگ در مناطق ، دوشی، سمنگان و جای های که لازم است بوجود بیاورد و قدرت نظامی اش را در ولایت بغلان احیا کند. یعنی زمانی با ایجاد مفرزه خاد به روبل معاش میگرفت و حالا با ایجاد قوای اربکی معاش دالری بگیرد و اینبار مخالفینش را بکلی ریشه کن کند.

   چون سید منصور نادری اکنون به بهانه مریضی در هندوستان بسر می برد، مفکوره های وی به کمک افراد گلبدین توسط سید داود، فرخنده  زهرا نادری  اعضای ولسی جرگه تحقق می شود.  سید داود که وکیل قندز است، سرپرستی این اقدامات را بدست گرفته است. منبع این ناامنی ها گروه های گلبدنی مردم کرم علی در تاله و برفک و افراد گلبدین در قندز و افراد مسلکی تروریست های سید منصور در خاناباد است که در دوران حکومت سید منصور در بغلان و قندز در کار تروریستی تجربه کافی دارند.

   اکنون سید منصور نادری و حزب اسلامی مصمم هستند که قوای اربکی را در صفحات شمال افغانستان بوجود بیاورند و تسلط نظامی شان را دوباره در شمال افغانستان قایم کرده به آزار و چپاول اموال مردم و نابودی مخالفان شان اقدام کرده و تسلط شان را در منطقه دایمی بسازند. شاید آنها پلان کرده اند که با بدست آوردن تسلط نظامی در منطقه آنهم زیر نظر جامعه جهانی ، می توانند کسانی را که با آنها مخالف اند، دشمن صلح و جامعه جهانی معرفی کرده به آسانی نابود کنند.

    این تجربه هم نادانی و جاطلبی سید منصور را نشان میدهد که هنوز با تکتیک های کهنه و ناچل به زندگی فرتوت سیاسی اش ادامه میدهد و باعث نا آرامی و اذیت مردم شده و باز هم منفور تر خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط   | 

 

    حق دسترسی به اطلاعات یکی از مهم ترین حقوق شهروندی و بشری هر انسان است. این حق هم در اسناد حقوق بشری و هم در قانون اساسی افغانستان ضمانت شده است. دسترسی شهروندان به اطلاعات پایه‏ های یک دولت مسئول و دموکرات را تقویت میکند و حتا میتوان ادعا کرد که دسترسی به اطلاعات یک عنصر بنیادی برای یک حکومت دموکرات است. حق دسترسی به اطلاعات بیش از همه به معنای انتخاب آگاهانه است. ما برای بررسی نقش دسترسی به اطلاعات در شکل گیری حکومت داری خوب باید اولاً از خصوصیات حکومت داری خوب سخن بیچینیم. وقتی از حکومت داری خوب سخن می گویم باید دقت کنیم که حکومت تا چه اندازه میتواند برای تحقق حقوق شهروندی مردم خود موثر واقع میشود و در تأمین عدالت نقش چه نقش بازی میکند. یعنی معیار اصلی ارزیابی حکومت‏داری خوب رعایت عدالت و تأمین حقوق شهروندی است.

 بنابراین حکومت داری خوب شیوه حکومت داری است که به تحقق عدالت متعهد باشد و رعایت و تأمین حقوق شهروندی شهروندان مبنا و هدف آن باشد.این سخن ریشه در این تفکر دارد که حاکمیت اساساً مال مردم است و باید مطابق خواست مردم و به نفع مردم اعمال شود.

مفهوم شهروند یک مفهوم حقوقی است و برهمه شهروندان به صورت یکسان و بدون هیچ گونه تمایزی اطلاق شود. همه شهروندان به حکم قانون از موقف و جایگاه شهروندی برابر برخوردارند و هیچ گونه تمایز و تبعیضی در آن وجود ندارد. جایگاه مساوی شهروندان از این جا ناشی می شود که مفهوم شهروندی قایم به حکم قانون است یعنی قانون به این نگاه ندارد که فرد مورد نظر کیست و از چه جایگاه اجتماعی برخوردار است و دارای چه ویژگی های فردی یا گروهی می باشد.

بنابراین حقوق شهروندی نیز به صورت کاملاً مساوی و برابر میان شهروندان تعریف می شود. این حقوق عبارت از همه آن حقوقی است که در قانون اساسی کشور و قوانین دیگر پیش بینی شده است. بر اساس آن شهروندان در یک جامعه صاحب حق شهروندی شمرده می شوند. این حقوق ماهیت حقوق بشری دارد و باید شامل همه حقوقی شود که انسان به خاطر انسان بودن خود از آن ها برخوردار است.یعنی حاکمیت در اصل متعلق به شهروندان یک کشور است و حکومت ها نمی توانند به صورت استبدادی و بدون رضایت مردم برآنها حکومت کنند.

از این رو مفهوم حقوق شهروندی فقط در نظام‏های دموکراتیک وجود دارد. پس حکومت داری خوب به حکومت داری اطلاق می شود که با شیوه های دموکراتیک اعمال شود و خود را حافظ و حامی حقوق بشری و حقوق شهروندی شهروندان بشمارد و در راستای آن برنامه های موثر در دست اجرا بگذارد.

نقش شهروندی چیست؟ نقش شهروندی به عام ترین معنا عبارت از استفاده از حق شهروندی توسط شهروندان است. قانون فقط می تواند حق شهروندان را به رسمیت بشناسد، اما برخورداری از آن بستگی به خود شهروندان دارد. در اینجا موضوع بحث ما چون معطوف به حکومت داری خوب است باید از نقش سیاسی شهروندان، که مرتبط با موضوع حکومت داری است، بپرسیم. شهروندان چگونه می توانند از حق حاکمیت ملی برخوردار شوند و چگونه می توانند در بهبود حکومت داری نقش بازی کنند؟

مهمترین نقش شهروندان در این راستا عبارت از مشارکت سیاسی شهروندان در امور عمومی جامعه است. یعنی شهروندان باید نسبت به وضعیت عمومی و سیاسی جامعه حساس باشند و نسبت به آن احساس مسئولیت کنند. این سخن از آن رو مهم است که حکومت ها ممکن است همواره نخواهند و یا نتوانند مطابق معیارهای دموکراتیک و حقوق شهروندی عمل کنند. برای این که حکومت ها از قدرت سوء استفاده نکنند شهروندان باید نسبت به اعمال و رفتارهای آن حساس باشند.

حساسیت و مسئولیت شهروندان نیازمند آگاهی و شعور سیاسی آنان است. باید بدانند که بازی های سیاسی چه راهی و چه اهدافی را تعقیب می کنند و آن‏ها چگونه می توانند بهترین نقش را به نفع حقوق شهروندی خود بازی کنند. شهروندان ناآگاه و فاقد شعور سیاسی لازم نمی توانند نقش شهروندی خود را دقیق بازی کنند.

در یک نظام دموکراتیک قدرت باید کنترول شود تا به سوی استبداد و توتالیتاریسم گرایش پیدا نکند. شدیدترین نوع فساد در قدرت سیاسی و امور حکومت داری استبداد است. اگر قدرت به حال خود واگذاشته شود و تحت نظارت و کنترول مداوم قرار نداشته باشد به صورت طبیعی به سوی استبداد و تک روی گرایش می یابد. این خصوصیت ذاتی قدرت است.

وقتی شهروندان نقش شهروندی خود را دقیق و آگاهانه بازی کنند می توانند از استبدادی و فاسد شدن حکومت وقدرت سیاسی جلوگیری کنند. مردم می توانند شایسته ترین و متعهدترین افراد را برای اداره امور عمومی و نمایندگی شان بفرستند، می توانند در صورتی که افراد منتخب آنها مطابق حقوق شهروندی و ارزش های مدنی و حقوق بشر عمل نکردند در انتخاب خود تجدید نظر کنند. می توانند بر رفتارهای استبدادی و ضدمردمی حکومت فشار وارد کنند و از تداوم آن جلوگیری نمایند. خلاصه مردم وقتی نقش شهروندی خود را به صورت شایسته بازی کنند می توانند حاکمیت ملی شان را به معنای واقعی تحقق بخشند.

همانگونه که گفته شد، در دموکراسی نقش مردم بسیار تعیین کننده است. این عموم مردم اند که زمامداران و رهبران نظام را تعیین می کنند. از این رو در از افکار عامه به عنوان مهمترین منبع قدرت یاد می کنند، زیرا حکومت ناشی از افکار عامه است و اعمال و رفتار حکومت و زمامداران نیز با پشتوانه افکار عامه قدرت می یابد. از این رو افکار عامه هم در شکل گیری زمامداران و پارلمان نقش مستقیم دارد و هم بر نوع تصمیم گیری ها و سیاست های آن ها به طور مداوم تأثیر می گذارد. اما نوع تصمیم و عمل افکار عامه متناسب است با نوع آگاهی و شعور سیاسی و اطلاعاتی که در میان مردم پخش می شود. وقتی مردم به اطلاعات دسترسی داشته باشند می توانند تصامیم دقیق تر و متناسب تر بگیرند و نقش شهروندی خود را شایسته تر بازی کنند. جامعه نا آگاه معمولاً فاقد ابتکار عمل است زیرا نمی تواند تشخیص دهد که تصمیم و عمل زمامداران و رهبران جامعه چه پیامدهایی را ممکن است برای آن ها داشته باشد و بر چه مبنایی استوار است. آنها صرفاً با توجیهات زمامداران و صاحبان قدرت به مسایل نگاه می کنند. چون خود صاحب هیچگونه آگاهی مستقل نیستند نمی توانند تصمیم مستقل نیز بگیرند. زمامداران و رهبران جامعه نیز معمولاً اطلاعاتی را به خورد مردم می دهند که تصامیم خود آنها را توجیه کند و منطقی و درست نشان دهد. اطلاعات می تواند مردم را نسبت به وضعیت جاری جامعه آگاه بسازد و آنها را کمک کند که برای تعیین سرنوشت شان خود وارد عمل شوند.

با دقت به این نکات می توان به نقش بسیار مهم رسانه ها و منابع اطلاع رسانی نیز پی برد. رسانه ها چون اطلاعات را بدون هیچگونه اغراض سیاسی و شخصی در اختیار مردم قرار می دهند می توانند در جهت دهی افکار عامه و کنترول سیاست و خلق شعور سیاسی در میان مردم نقش بسیار برجسته بازی کنند. البته روشن است که این نقش را تنها رسانه های آزاد و متعهد بازی می توانند. رسانه های دولتی، وابسته و حتا حزبی که صرفاً منافع خاص خود شان را تعقیب می کنند از چنین نقشی بی بهره اند. آنها اطلاعات را گزینشی در اختیار مردم قرار می دهند تا بتوانند افکار عامه را مطابق میل خود و در راستای منافع خود جهت دهی کنند.

با این استدلال می توان رسانه های آزاد و متعهد را رهبری کنندگان اصلی جامعه لقب داد، زیرا آنهایند که با پخش و نشر اطلاعات افکار عمومی را جهت می دهند و به مردم قدرت بسیج اجتماعی خلق می کنند و نقش تأثیر گذار شهروندی آنها را بالا می برند. با رشد وسایل اطلاع رسانی و اطلاعاتی تر شدن عصر ما اهمیت رسانه ها به طور روز افزون بیشتر می شود.

امیدوارم که خداوند به ما چشم بصیرت عطا کند تا بتوانیم شهروندان شایسته باشیم و حکومت شایسته خود را خلق کنیم اجازه بدهيد در این باره باذکر يک مطلب حقوقي و تاريخي آغاز کنم.

انعقاد کنفرانس بين‌المللي حاکميت قانون در روم احيا کننده‌ي خاطره‌يتاريخ پرشکوه شهر کهن و باستاني روم است. روم يکي از با سابقه ترين مراکزعلم وتمدن بشري و مهد پيدايش يکي از قديمي ترين نظام‌هاي حقوقي جهان است. اين نظام حقوقي در ابتدا به نام نظام حقوقي رومي ياد مي‌شد و در قرون 12 و 13 توسعه بيشتر يافت و امروز به نام نظام حقوقي رومن – جرمني ياد مي‌شود که بر بخش وسيعي از دنيا مخصوصا در اروپا وامريکاي جنوبي و ساير مناطق حاکميت دارد.

در کنار نظام حقوقي رومي – جرمني، نظام ها و خانواده‌هاي ديگر حقوقي است مانند نظام حقوقي «کامن لا» که در انگلستان و ايالات متحده امريکا رايج است و همچنين نظام حقوقي اسلام و نظام حقوقي «هند و چين» که در شرق مخصوصادر آسيا حکم فرماست.

ما اين رويداد، يعني برگزاري کنفرانس حاکميت قانون در شهر روم يعني در مهدپيدايش يکي از نظام‌هاي بزرگ حقوقي معاصر را به فال نيک مي‌گيريم و ازحکومت ايتاليا مخصوصاً جلالتماب صدراعظم رومانو پرودي و وزير امور خارجه ومعاون صدراعظم مسيمودي اليما به خاطر ميزباني اين کنفرانس و به خاطرهمکاري و مساعدت‌هاي بسيار موثري که در همه‌ي سکتورها مخصوصا در سکتورعدلي و قضايي افغانستان داشته است صميمانه تقدير و سپاسگذاري مي‌کنيم.وضعيت عمومي عدلي و قضايي در افغانستان براي همه ما و شما تا حدوديمعلوم است. امروز ما در افغانستان از يکطرف با مشکل فقر و عقبماندگي اقتصادي و از طرف ديگر با مشکلات تروريزم و جنگ و ناامني و مواد مخدر مواجه هست و از سوي ديگر در عين زمان احتياجات مردم به خدمات عدلي هرروز رو به افزايش است

دولت سازي و اکمال پايه‌هاي اصلي يکدولت مدرن عصري مبتني بر قانون و دموکراسي مثل انتخابات رياست جمهوري وتاسيس هر سه قوه مجريه و مقننه و قضاييه میباشد ولی تیمی حامدکرزی در این دوره همراهی می نماید در واقع همان تیم و ترکیب گذشته است. حتی به اضافه برخی عناصر ناکارآمد دیگر. یعنی تغییر بنیادی و مثبت درتیم وی برای ایجاد یک اداره سالم مشاهده نمی شود.

از لحاظ ویژگی های شخصی نیز وی بیشتر فردی است مغلوب گرایش های عاطفی، فاقد یک اندیشه مدیریتی ومنسجم، با گرایش های ویژه که روز بروز او را بیشتر احاطه می نماید.

از لحاظ مقبولیت و مشروعیت مردمی نیز حکومت آینده دارای پایه های بس سست و لرزان می باشد. زیرا ما اگر بر فرض نتایج اعلام شده کمیسیون انتخابات را هم بپذیریم، حامدکرزی با رای بسیار ضعیف، یعنی زیر پنجاه درصد، رئیس جمهور تعیین شد. بنابر این وقتی معیار و شاخص مشروعیت یک حکومتی پایین تر ازآن چیزی است که در قانون تعیین گردیده، قطعا این ضعف بر سایر بخش ها نیز اثر خود را بجای میگذارد. نیروی کارآمد و اشخاص با کفایت هیچ وقت حاضر نخواهند شد که در حکومتی شریک شوند که قادرنشده است حتی پنجاه درصد رای مردم را بدست آورد. نکته آخر بر اساس تجربیات سالهای گذشته و نیز بر اساس نشانه ها و علائم موجود،حکومت آینده فاقد یک طرح ملی و استراتژی روشن برای اداره کشور می باشد. بنابر این وعده های راکه ایشان در آخرین مصاحبه پس از انتخابات به مردم داده اند باید بحساب وعده های دور نخست ریاست جمهوری گذاشت و امیدی چندان به تحقق آنها نمی توان داشت. زیرا لازمه حکومتداری خوب، داشتن اندیشه، تعهد، تخصص، استراتژی، انسجام و توانمندی است؛ در این صورت خواهد بود که موضوع " مشارکت ملی " و " حکومتداری خوب "معنی خواهد داشت.

اگر "پوهنتون" را پذیرفتیم، آمادهء پذیرش هر چیز دیگر باید باشیم!

بحث برسر به کارگیری واژه های زبان فارسی دری از سوی گویندگان آن یکی از بحث های عدالتخواهان و ستم ستیزانه است که امروز در بین مردم کشور ما به شدت جریان دارد. نماینده گان ما در پارلمان کشور در آستانهء یک امتحان بی نهایت مهم و بزرگ درین راستاست. نمایندگان مردم در پارلمان وظیفه دارند تا از هویت، زبان، تاریخ و فرهنگ مردمی که آنها را انتخاب کرده اند، قاطعانه از تمام حقوق شان دفاع نماید. این یک وظیفهء تمام نماینده ها  به شکل تاخیر ناپذیر ومبرم آنهاست. اگردرین وظیفه اهمال کرده و فیصله یی خلاف منافع مردم خویش را می پذیرند رو سیاهی ابدی نصیب شان خواهد شد و مردم این اشخاص را در تمام تاریخ نخواهد بخشید.

ما مردم یا گویندگان زبان فارسی دری از هیچ قومی و گروه زبانی دیگری نخواسته ایم که وقتی به زبان خود صحبت میکنند، یا به شکل از اشکال اعمال نموده باشیم و نمیخواهیم که بالای ما اعمال گردد و هیچ وقت علاقمندبه این نبوده که واژه های زبان فارسی را به کار ببرند. چنانچه برون راندن واژه های زبان دری از زبان پشتو همین حالا به شدت و پیگیری تمام ادامه دارد. اما گویندگان زبان فارسی یا نمایندگان ما هرگز به خود حق نداده اند تا ازآنها بپرسند، چرا؟ ما هرگز به خود اجازه نداده ایم که به آنها بگوییم شما با برون راندن واژه های زبان فارسی از زبان پشتو از فارسی زبانان نفرت دارید. ما هرگز نگفته ایم که شما به خاطر خوش ساختن خاطر خارجی ها، به خصوص پاکستان و استعمارگرانی که دشمن زبان پارسی بوده اند و میباشند، زبان پشتو را از واژه های زبان فارسی می پالایید. فارسی زبانان کشور هرگز به کسی همچو توهینی نکرده و هیچ کسی را به خاطر به کارگیری واژه های زبان خودش جاسوس این آن کشور نخوانده اند. فارسی زبانان این تعقل و این ادب و این ملاحظه برای حفظ روابط همزیستی با هموطنان پشتو زبان خود را داشته اند که به آنها احترام بگذارند و به آنها حق بدهند آنچه لازم دانند در زبان خود بگویند هیچ گونه تعصب را با این مردم نداشته ولی اینها همیشه سعی نموده که به شکل از اشکال تاثیرات خویش را بالای تمام مردم افغانستان تگزارند. ولی به نظر بنده این یک خواب است که به حقیقت مبدل شده نمیتواند چرا که زمان سابقه نیست که شکل از اشکال بالای ما تحمیل نماید.

این فاشیست های میخ و افسارکندهء قومی اینک میخواهد که ناحق را به جایی رسانده اند که با حیله ها و نیرنگ های سازمانیافتهء قومگرایانه به تحمیل خواست خود بالای اقوام و گویندگان زبان های دیگر کشور به ویژه زبان فارسی دری می پردازند.  

ما که خواهان به کارگیری واژه های زبان خودمان در زبان خودی مانیم، هیچ گناهی را مرتکب نشده و این حق ماست انرا تمام مردم دنیا باید بداند که این یک حق مسلم ماست هیچ کسی قادر به این نیست که از ما بگیرد و بالای ما تحیمل نماید. وقتی که ما برای گویندگان دیگر زبان های کشور این حق را قایل هستیم. چرا ما ازین حق محروم شویم؟

طرح "ترمینولوژی ملی" بهانه ایست که هیچ بنیاد قانونی نداشته و ما چیزی به نام ترمینولوژی ملی نداریم. آنچه در قانون اساسی به ارتباط "ترمینولوژی ملی" ازان سخن به میان می آید، دستکاری رئیس جمهور کرزی در قانون اساسی بوده از سوی هیچ یک از  جرگهء کبیر ملی (لویه جرگه) هرگز تصویب نشده است.

درین زمینه، یاد آوری این نکته را ضروری میدانیم که پیش از "پوهنتون" اینجا "دانشگاه" بود!

استاد واصف باختری سال گذشته دریک سخنرانی در ایالت کلیفورنیای امریکا، جایی که شماری از شخصیت های افغانستان و ایران حضور داشتند، در پاسخ به پرسش یکی از هموطنان گفت که، پیش از به کارگیری واژهء پوهنتون نام این نهاد علمی دانشگاه بوده و چنین به کار میرفته است. ایشان در توضیح ادعای خوی گفتند: زمانی که داکتر محمد انس رئیس دانشگاه کابل بود، تقدیرنامه یی به امضای محمدظاهر شاه، پادشاه افغانستان بدست آورد که درین تقدیر نامه، به خط روشن و برجسته نوشته شده بود:

ازین برمی آید که به کارگیری واژه دانشگاه ویژهء زمان ما نبودده و چون سمارق سرنکشیده است. جایگزین ساختن پوهنتون به جای دانشگاه کاریست که از سوی فاشیست های قومپرست و آنهایی که خواهان "هویت پشتونی" برای این کشور اند مطرح و برآن پافشاری میگردد اگر از واقعیت نگذریم اینها میخواهند قوم یا زبان ستیزی نمایند.

 مساله تنها برسریک دانشگاه نیست. آنهایی که برنامهء "دویمه سقوی" و "هویت پشتونی" را دنبال میکنند، تنها به واژهء دانشگاه قانع نیستند. دربرابر آنهایی که مخالف به کارگیری کلمهء "پوهنتون" در زبان خود اند، میدانند که این داستان سردراز دارد. پذیرش "پوهنتون" سرآغاز پذیرش "تون" های دیگر است و سرآغاز پشونیزه کردن زبان دری. مساله به این سادگی نیست!

من از تمامی دانشگاهیان، سیاستمداران، خیراندیشان و سایر هموطنانی که خواهان برابری، برادری و حقوق مساوی اتباع درین کشور بوده و با هرگونه ستم، تبعیض و تحمیل مخالف هستم،  میخواهیم که در برابر تیم تمامیت خواه دولت و گروه پارلمانی آنها که کشور را با تعصب، خودخواهی، زورگویی، بیحیایی و توطئه های رنگارنگ شان به دام مخالفت ها و دشمنی های قومی کشانده اند، تمام قد ایستاده شوند و نگذارند غدهء سرطانی فاشیزم افغان ملتی کشور مارا نابود کند.

بازهم تکرار میکنیم که ما واژه های خود را بر دیگران تحمیل نمی کنیم. این آنها هستند که میخواهند تحمیل کنند.

بازهم میگوییم که "ترمینولوژی ملی" تخم نقاق و شقاقی است که رئیس جمهور کرزی در قانون اساسی گذاشته است. بنابران هیچ دلیلی وجود ندارد که ما زبان خود را فدای خواست گروه های فاشیست و تبهکاری کنیم که میخواهند زبان ما را مورد تاراج قرار بدهند.

 دموکراسی های پیشرو دنیا ضمانتهایی را برای حفظ فرهنگها و زبانهای مربوط به اقلیتها می گذارند چه رسد به اینکه زبان تفاهم اکثریت مردم ما از سوی بیمارانی که مربوط به هیچ قوم نبوده و از فقر فرهنگ رنچ می برند، نسخ و فسخ گردد.

ما ازنمایندگان پارلمان افغانستان میخواهیم تا وظیفهء خود را در تامین عدالت اجتماعی و پیاده کردن قوانینی که مورد پذیرش همهء مردم بوده نگهبان منافع فرهنگی همهء اقوام بدون تبعیض و تحمیل باشد.

  -در برابر تلاش های فاشیزم وتحمیل خواست هایش برمردم در کنار عدالتخواهان بیایستید!

-هرگونه معامله با هویت فرهنگی وزبانی موکلین روسیاهی تاریخی برای وکیلان ماست!

وکلای محترم عدالتخواه و برابری طلب!

--به هوش با تعقل باید باشید که شما از حق و عدالت پشتیبانی میکنید و مخالفین تان از تحمیل و استبداد!

-نگذارید حق و عدالت زیرپای هیولای تبهکار تمامیت طلبی و فاشیزم گروهی گردد!

تامین حقوق بشر در افغانستان!

در رابطه به حقوق بشر و تاًمین آزادی های اساسی انسان در جوامع متفاوت بشری آثار زیادی نگاشته شده  و مواد فراوانی ثبت گردیده است. این مساًله  بخصوص در رسانه های گروهی افغانی در داخل و خارج کشور نیز به نحو مورد مباحثه قرار گرفته و گوشه های از آن با دیدگاههای متفاوت، ناهمگون و متناقض انعکاس یافته است. در نظر های پیشنهادی تمام  نهادهای سیاسی و فرهنگی  بر تطبیق اعلامیه جهانی حقوق بشر همچنان  تاًکید و پافشاری بعمل آمده.  از جانب دیگر مساًله تسوید و تصویب قانون اساسی جدید افغانستان نیز مطرح است. بنابران برای درک بیشتر این واژه با اهمیت تاریخی، سیاسی و حقوقی، با استفاده از یاداشتهای قبلی و اسناد سازمان ملل متحد،ما هم مرور نمایم.

ازآنجا یکه انسان به یاد دارد  از ادوار های تاریخ کهن تا امروز تفکر و اندیشهً اندیشمندان بزرگ دوره های مختلف تاریخ که به مردم می اندیشیدند، رفع ظلم و ستم، و تاًمین عدالت اجتماعی، انصاف و دادگری، التبه در مقیاس و حدود معین و متفاوت، و با در نظر داشت شرایط مشخص سیاسی ،نظامی، اجتماعی و تاریخی و رشد نیروهای مولده در جامعه،  تشکیل داده است.

متفکرین مردمدوست شرق زمین در این راستا و در امر روشنگری مانند کنفوسیوس، لایوتسه، بودا و زردشت پیشتاز و پیشگام بوده و صدای بی حراس و رسای خود را در همه جا، حتی در دربار شاهان بسیار مستبد و ظالم،  بلند نمودند و آنها را از ظلم و تعدی برحذر میداشتند و اخوت و برادری، انصاف و عدالت را توصیه میکردند. صدها اندیشمند مردم دوست دیگر، این راه پر مخاطره را با شهامت طی نمودند و مانند فردوسی حماسه های داد آفریدند و در آنها قهرمانان مردمی همچون رستم و سهراب ها را میستودند و آثار فناناپذیر خود را به شاهان مستبد عرضه میداشتند.

اندیشمندان بزرگ  تاریخ ما، در بیان حقایق و خدمت به مردم، با ثبات و ایمان تغیر ناپذیر،در مقابل بی رحمی و جلادان خون آشامان، بی ترس پیش میرفتند و وحشتناکترین ستم را متحمل میشدند؛ در میدان سنگسار مردانه میستادند و از جان شرین خود میگذشتند؛  ولی از حقیقت و درستی اندیشه خود انکار نمیکردند. آنان بدین وسیله مشعل دادخواهی را زنده نگهمیداشتند.

اندیشمندان بزرگ تاریخ ما، بنی آدم را اعضای یکدیگر میدانستند و به سلاطین هوشدار میدادند که اگر عضوی از اعضای جامعه را روزگار بدرد آورد، سایر اعضا قرار نمیگیرند و در مجموع ملت و کشور متضرر میشوند. و جان خویش را درین راه از دست میدادند. بدین ترتیب تصویر جالب و هوشمندانه یی از طرز و نحوهً  زندگی اجتماعی و ضرورت تاًمین عدالت اجتماعی و ایجاد جامعه سالم تلاش نمودند.

در کشور ما افغانستان خصوصیت نظم حاکم در جامعه، که عمدتاً بر بیدادگری و ستمگری استوار بود و غرور قدرت و خودکامگی امرا و قدرت بدستان اجازه نمیداد تا نصایح اندیشمندان مردم دوست به کرسی نشیند و جامهً عمل بپوشد. این آرزومندی های خیرخواهانه و بشردوستانه همواره  بیجواب میماند و نظام مسلط بر جامعه همچنان بر ظلم و تعدی خود ادامه داده.  در نتیجه برخ بزرگی از ملتها به خاک و خون کشانیده شده و همه هستی خویش را برباد داده انند.

در این راستا، با الهام از اندیشمندان بزرگ تاریخ، مبارزین و قهرمانان مردمی با بسیج صدها هزار تودهً تحت ستم، علیه نظم غیرعادلانه و بیدادگرانه برخواسته اند و قیام کرده اند تا دستگاه ظلم و ستم را از میان بردارند و عدالت اجتماعی  را برقرار سازند.  در جریان تاریخ مبارزات قهرمانانهً مردم، بخاطر تاًمین عدالت و انصاف و ایجاد نظم عادلانه، صدها هزار مبارز آگاه و نستوه، و ملیونها انسان زحمتکش  جانهای عزیز خود را از دست داده اند. در نتیجهً این قربانیهای بزرگ، آنچه بدست آمده به زودی محو گردیده و جای یک دستگاه مستبد را به نحوی دیگر، دستگاه مستبد دیگری گرفته و در حقیقت حرکت تاریخ  در این مسیر را خیلی مغلق و پیچیده تر   ساخته است.

بخاطر تسکین دردها و آلام مردم، ناشی از ظلم و بیدادگره دستگاه ستمگر، ادیان و مذاهب نیز به گونه یی سهم گرفته و بالای زخمهای آنان مرحم گذاشته بگذارند. چنانچه مسیحت با قرار دادن مسیح در معرض بدترین رنجها و حتی مرگ به این ادعا پاسخ داده و وعده میدهد که در قلمروی " ملکوت " بیعدالتی جبران میشود. سایر ادیان و جوامع دیگر نیز عدالت را به نفع یک قدرت واحد به آینده وعده میدهند و مدینه فاضله را پیش میکشند. و انسان شایستگی و فضیلت آن را ندارد که بتواند عدالت را در زمین تاًمین کند و از نعمات آن و حاصل رنج و زحمت خویش منصفانه استفاده نماید و لذت برد.

مبارزه انسان بخاطر استقرار عدالت و آزادی میتواند تصویری از زندگی بشر و مبارزه تاریخی  بخاطر تاًمین عدالت و آزادی به نمایش گذاشته شود.

از آنجا که تعریف مشخصی از " حقوق بشر و آزادی های اساسی " در منشور ملل متحد وجود ندارد، ارزش اجرایی این مواد و در نتیجه وظایف حقوقی کشور ها دراین مورد مشخص نگردیده است. حقوق بشر و آزادی های اساسی " مندرج در منشور نمودند و نتیجه گرفت که مراعات آن، وظیفه کشورهای عضو ملل متحد است، مربوط میشود به مراعات حق زندگی، آزادی و مساوات تمام اتباع کشور.

طی سالهای اخیر، این کشور و مردم ستمدیده ما شاهد سرزمین سوخته از اتش، نسل کشی، کوچ اجباری اهالی، قتل عام،  تجاوز به عفت و ناموس، برده گی، فروش اطفال و زنان، غارت دارایی های عامه ، چپاول موزیم ملی و آثار تاریخی و فرهنگی، تخریب آبدات تاریخی ، شلاق زدن زنان و مردان در محضر عام و زندانی ساختن زنان در خانه ها، محروم ساختن آنان از کا رو تحصیل، تحمیل فقر اجباری، ذلیل ساختن غرور اجتماعی  و ده ها و ده ها روی سیاهی دیگر، و در نهایت تبدیل افغانستان به یک گورستان مخروبه.

هستند کسانی که با کمال بی حیایی این همه جنایت رابر مردم شان به شکل وحشیانه تحمیل نمودند و توقع دارند که مردم سپاسگزار این خدمتگذاران باشند.

بر علاوه، این وظیفه خلل ناپذیر تمام نیروها، شخصیت ها ،جوانان و فعالان سیاسی معتقد به آزادی، دموکراسی، ترقی و عدالت اجتماعی در افغانستان است که نسبت به وضعیت موجوده در افغانستان بیتفاوت نشینند و از این فرصت تاریخی  گذار از استبداد به دموکراسی و از سنت به تجدد به نفع ومنافع ملی و مصالح علیای کشور، استفاده بزرگ بعمل آورند. آنها باید تجربه و انرژی خود  را در امر استقرار دموکراسی که همه در آن ذینفع اند هم آهنگ ساخته و  این رسالت را به پیروزی رسانند. و از همه مهمتر، این نیروها و شخصیت ها باید بیش از همه، اصول دموکراسی و آزادی را در خود پرورش دهند. همه ما از دموکراسی و آزادی زیاد حرف میزنیم ولی گاهی همچون اربابان کوچک عمل میکنیم و اگر فرصت بیابیم به یک سلطان مستبد نیز تبدیل میشویم. زیرا این استعداد ریشه در تاریخ و فرهنگ استبدادی جامعهً ما دارد.

پس ما نباید فراموش کنیم که الفبای آزادی را مدارا و تحمل دیگراندیشان و مخالفان تشکیل میدهد. با تاًسف فراوان، هستند کسانی که فقط نقاط اختلاف و تمایز ها را برجسته میسازند و معمولاً نقاط مشترک و منافع مشترک را فراموش میکنند.

 و حتی ارزشها و اعتبار یکدیگر را نفی مینمایند و از حق همکاری محروم میسازند. چنین برخورد، در شرایط کنونی مانع اتحاد و همبستگی مردم و نیروهای ترقی خواه گردیده و بالای روند تحول و ترقی در کشور تاًثیرات سوً و جبران ناپذیر بجا میگذارد.

مشارکت اجتماعی زنان از نظر اسلام

 

بعضی از مخالفان و گمراه کننده گان مردم از راه اسلام میپندارد که اسلام زن را کامل نداسته بلکه او را طفیلی مرد دانسته که برای فراهم نمودن اسایش،راحتی و زیر دستی مرد خلق شده است و عقل کامل ندارد.

در حالیکه چنین نبوده و اداعای شان به هیچ وجه سالیم نمیباشد زیرا اگر سیرت و سنت پیغمبر اسلام را که دومین دلیل اثباتی بعد از قران شریف است که در برابر زنان مورد مطالعه قرار بدهیم در میابیم که چنین چیزی در اسلام وجود ندارد.

چنانچه زنان در بعیت هجرت تبلیغ ، توسعه دین مبین اسلام و تعلیم دین بر دیگران و سایر به طور مثال خرید و فروش و حتی در جنگ ها سهم داشتند یا به اجازه حضرت پیامبر(ص) شرکت میکردند.

و برای اسلام مهم نیست که فراگیرینده علم چه کسی باشد مرد یا زن؟ برای هر فرد مسلمان چی مرد باشد یا زن در فراگرفتن علم به گونه مساوی فرض گفته است.

چنانچه در سوره زلزال خداوند متعال میفرماید: فمن یعمل میثقال ذره خیرآ یره. و من یعمل میثقال ذره شرایره . زلزال /7/8( کسی که به اندازه یک مثقال نیکی نماید جزای ان میبیند و هرگاه کسی به اندازه یک مثقال بدی کند مجازات انرا میبیند.)

تمام احکام که بر اساس نصی شرعی  وبه اثبات میرسند عام میباشند پس بالای مرد و زن یکسان عمل میشود.

و همچنان حدیث شریف است که : طلب العلم فریظة علی کل مسلم و مسلیمة ( فراگرفتن علم برای مرد و زن مسلمان فرض است.)

پس دیده میشود که مرد و زن در اموختن علم و حقوق مساوی دارند لیکین من اینرا در اموختن انسان بیشتر مهم میدانم که زنان با در نظرداشت مسولیت های اسلامی ، وجدانی ، انسانی و افغانی برای کسب علم برایند تا باشد ثواب مضاعف را نصیب شوند. اگر این نکته را در نظر نداشته باشند کسب علم شان نه تنها ثواب نداشته بلکه گناه است.

اگر به تاریخ نه چندان دور و همچنان به اوضاع کنونی جامعه بشری نگاه کنیم در میابیم که اکثر زنان مسولیت های اسلامی و انسانی خویش را به دست فراموشی سپرده و به راه های که جز انحطاط و سقوط ارزشهای انسانی و اسلامی نیست روان اند.

اگر زن موقف اصلی اسلامی و انسانی خویش را حفظ کند مردان با حفظ احترام موقف زن و بزرگ شمردن مسولیت ایشان و وظیفه انسانی خود در قبال زن عمل کند، این همه فتنه و فساد در اجتماع بشری راه نمیابد. و به این اساس میتوانیم خانه سالم،افراد صالح و بلا خره اجتماع و جامعه سالم داشته باشیم.

از همین سبب است که دین اسلام حقوق اجتماعی مختلفی را برای زنان قایل شده است تا زنان دوشادوش مردان در جامعه فعال باشند از جمله حقوق اجتماعی زنان میتوانیم از حق تعلیم و تربیه،حق فرهنگی،اقتصادی زنان نام ببریم.

درین جاه ما از حق تعلم و تربیه ما یا آور میشویم.

طوریکه بدیهی است که تعلیم و تربیت به چه اندازه سازنده  ابعاد مادی و معنوی یک جامعه است اموختن علم برای یک فرد جامعه نیز نباید از یاد برد.

برای انسان فرض و لازیم است تا خویشتن را بشناسد و خالق خویش را بشناسند و اوامر و نواهی را درک کرده و مسولیت ها و مکلفیت های دینی و وجدانی خویش را بدانند و به وجه احسن ادآ نماید و معلوم است که در انجام این همه امور عملکرد فرد عالم و صاحب علم و فرد بیسواد فرق وجود دارد.

بنآ دین مبین اسلام با درک همین ارزش آموختن علم را برای مسلمانان فرض دانسته است.

 

نویسینده: نجیب الله (جویا)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط   | 


   مختومقلي فراغي،شاعر و عارف بزرگ تركمن در سال 1153 هجري قمري در يكي از روستاهاي شهرستان گنبد كاووس به نام حاجي قوشان ديده به جهان گشود.پدرش دولت محمد آزادي خود يكي از شاعران بزرگ آن دوره محسوب مي شود. مختومقلي ابتدا علم و ادب را نزد پدرش فرا گرفت و سپس براي ادامه تحصيل به مدرسه ادريس باباي قزل آياق رفت و بعد راهي بخارا شد.
در بخارا با استادي به نام نوري كاظم بن باهر-استادي سوريه اي كه براي تدريس به بخارا دعوت شده بود-آشنا شد.مختومقلي همراه نوري كاظم براي سير و سياحت به كشورهاي افغانستان و هندوستان رفت و با كسب علم و تجربيات فراوان دوباره به بخارا برگشت و سرانجام از مدرسه علوم ديني شيرغازي خيوه فارغ التحصيل شد.
مختومقلي تا پايان عمر در بين تركمن ها زيست ودر غمها و شاديهاي آنان شريك شد و به آموزش و راهنمايي آنان پرداخت و بالاخره در سن 57 سالگي و در سال 1210ه.ق در كنار چشمه عبا ساري در دامنه كوه سونگي داغ بدرود حيات گفت.پيكر او را بر شتري سفيد نهاده به روستاي آق توقاي-يكي از روستاهاي مراوه تپه-آوردند و در جوار آرامگاه پدرش به خاك سپردند.
مختومقلي فراغي يكي از شاعران بزرگ تركمن است كه به حق مي توان او را پدر ادبيات تركمن ناميد.چرا كه تركمن ها حتي بر اين باورند كه ديوان مختومقلي فراغي-بدون در نظر گرفتن بعضي از اشعار عاشقانه او كه حاصل جوشش ايام جواني اوست-تفسيري است از قرآن كه به زبان تركمني نوشته شده است. اين كتاب هم اكنون به چندين زبان زنده دنيا مثل روسي، انگليسي، فارسي،… ترجمه و چاپ شده است.
امروزه آرامگاه اين شاعر و عارف شهير تركمن در روستاي آق توقاي زيارتگاه عاشقان پاك باخته و عارفان و اديبان گشته است.

اقبال بولمادی

 


کوپ ییگیت لر گلیپ گچدی جهاندان
نیتینه گورا اقبال بولمــــــــــــــادی
گردیشی کج قهبه فلک الــــــــیندن
ارتیری شاد بولان اویلان گولمـه دی


گونده کفن بیچر بو آجال خــــــیاط
نه بلادیر هیچ قوتارماز بو صــــــیاد
پله پله آشاق دوشر آدامـــــــــزاد
بو گون گوردوگیمیز ارتا قالـــمادی


بیر دگیش خانه دیر دونیانینگ یوزی
نصیحتیم اشیت،دینگله بو ســـوزی
آجال یتیپ،آدام یومولسا گــــــوزی
گویا بو دنیاگه گلدی ،گلـــــمه دی


همایون قورغانین سالدیران هــــــارون
دونیانی دورت بولن هانی فریــــــــدون
قیرق شهری قیزل دان غرق ادن قارون
گوزی قوم دان دولدی پولدان دولمادی


مختومقلی حیران،هر یـــــــانا باقـــــــار
بو نه قدرت ایشدیر،سوودان اوت چیقار؟
یاغشی اوغولدان رحمت آریغی آقــــار
لعنت کرده اوغول دوغدی،دوغـــــمادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط   | 

 

  این ارزش ها  در سیر تاریخی و اجتماعی یک قوم گاه به علت  فشار های درونی یا بیرونی،متغیر،تحریف ویا به صورتی ساده شده به نسل های بعدی منتقل می گردد. نسل های بعدی بدون شناخت دقیق از چگونگی شکل گیری آن، با حرکات تقلیدی محض،آن را تقلید می کنند،فی المثل حرکات ظریفی که در هنر قالیبافی و یا نمد وجود دارد برای نسل امروز مفهوم روشنی ندارد.

از مشهورترین اسطوره ترکان، اسطوره(ارکنه گون ) است که داستان گم شدن قوم در کوههای (ارکنه گون )و بازگشت موفقیت آمیز به سرزمین پدری است.

(ایل خان، نسل پنجم اوغوز خان،معاصر با سوینچ خان تاتار بود تا این زمان بین اوغوزها و تاتارها هیچگونه برخورد نظامی و جنگی صورت نگرفته بود.

سوینچ خان ، بعد از بقدرت رسیدن ، کازاخ ها و قرقیزها را متحد ساخته بر سر اوغوزها تاخته تمام آنها را نابود ساختند، زن و فرزندان ایل خان نیز به اسارت تاتارها در آمد.

قیان فرزند ایل خان به همراه پسر عموی خود (نکوز) و زن و فرزندان از اسارت تاتارها فرار کرده به میان کوه و دشت رفتند. آنان به کوهی رسیدند که باریکه راهی داشت، آنان از راه یافته  به وسط کوهها و جنگلها رسیدند، به گونه ای که راه برگشت را نمی دانستند ، در آنجا جلگه ای یافتند که رودهای پر آب و چشمه های فراوان و درختان میوه و شکار فراوان داشت.

آنان در زمستان از گوشت رمه های خود و در بهار از شیر آن تغذیه می کردند، نام آن منطقه را (ارکنه گون) گذاشتند ( ارکنه به معنای کمره کوه و گون به معنای صحرا و محل سر سبز است). آنان در آنجا ماندند و فرزندان زیادی آوردند.

فرزندان قیان را قیات می گفتند که اینان از نظر تعداد زیادتر از اولاد (نکوز) بودند، فرزندان نکوز را عده ای نکوزلی و عده ای ( دورلقان ) گفتند. ( قیان به معنی سیل و چشمه زاری که از کوه به صورت چشمه روان است  می باشد. چون فرزندان ایل خان مانند سیل روان می شدند آنان را قیان گفته که قیات جمع قیان است).

آنان در آنجا به مدت چهار صد سال  در (ارکنه گون ) مانده ، تعداد زیادی طایفه و تیره پدید آمد. بعد از آن قورولتای ( مجلس ) تشکیل داده گفتند که ما از پدرانمان شنیدیم که در بیرون از کوه جای وسیعی است که یورت ( سرزمین ) پدرانمان بوده  و به آنجا برگردیم همه موافقت کردند ، ولی هر چه گشتند راه بازگشت نیافتند.

یک آهنگر گفت که در این کوه منطقه ای است که آهن دارد. اگر آنجا آتش روشن کنیم، آهن ذوب شده و ما راه عبور را پیدا خواهیم کرد. طبق دستور آهنگر به تمام افراد ایل دستور جمع آوری ذغال  و هیزم را دادند و در مجاور غار روشن کردند و در هفتاد نقطه پل های کوچک ساختند و بدین ترتیب راه عبور را یافته به سرزمین پدری باز گشتند.از آن پس در بین اغوزها رسم گردید که آهنی را در آتش گداخته  به روی آن ابتدا خان بزرگ با چکش می کوبد ، سپس بقیه افراد ایل هم این کار را انجام می دهند و عید می گیرند.

در  این اسطوره دو موضوع شاخص است یکی احترام به سرزمین پدری است که در ضرب المثل های  عامیانه و سخنان بزرگان نیز آمده و حتی در اشعار مختومقلی نیز احترام به سرزمین پدری نمایان است.

شاخص دوم نقش آهن و آهنگر است، که این تحول را در ساخت وسایل زندگی نظیر وسایل اسب،وسائل خیش و گاوآهن و ارابه سازی بوجود آورد.

از افسانه های قدیمی و حماسی ترکمن ها افسانه پیدایش اقوام یموت، تکه و گوگلان است.

در این داستان مردی سه زن داشته ودر ایام حاملگی ، هر کدام از زنها از شوهر شکارچی خود تقاضای گوشتی را می کنند. شوهر برای زن اولش قوچ کوهی را شکار کرده می آورد و برای زن دومش شکاری پیدا نمی کند در نتیجه، گرگی را شکار کرده، جگر آن را برای زنش می آورد.وبرای زن سومش گوسفند آبی رنگ که در ضمن لنگ بوده، کشته ، می آورد.

هنگام تولد پسران ، زنان از شوهر خود برای آنها تقاضای اسم می کنند. شوهر برای پسر اول نام ( تکه ) را انتخاب می کند ( قوچ کوهی در ترکمنی تکه نامیده می شود )و برای فرزند دوم نام ( یموت ) و برای فرزند سوم، نام گوگلان را انتخاب می کند. وی می گوید که نسل تکه ها مردمانی با فکر و هنرمند، نسل یموت مردمانی مثل گرگ شجاع و دلیر و نسل گوگلان مردمانی عاشق و شاعر پیشه خواهند شد.

در سایر افسانه های حماسی، گوشه هایی از زندگی ترکمن ها ترسیم می گردد که در حرکات اجتماعی و گاه در پوشش زنان و مردان و بعضی نیز در سنت های اجتماعی نفوذ کرده، به دوران ما رسیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط   | 

 

ازدواج براي بقاي بشريت امري است شرعي ضروري و مورد پسند همه اقوام ساکن در کشور عزيز ما و طرز طريقه مراسن عروسي به شکل گوناگون صورت مي گيرد . در اين موارد با محترم غازالدين گوهري مسوول بخش پيشه يي راديو در مورد عروسي اقوام پيشه يي چنين مي گويد :

در رسم و عنعنات مردم پشه يي ردي گرفتن ستر زنان يعني استفاده از برقه ، چادري ، مرسوم نبوده و در اغلب امور زندگي زن و مرد در شاع دوش هم مصروف کار مي باشند و با استفاده از همين فرصت غالباً جوانان و نوجوانان دختر مورد پسند خويش را در نظر گرفته و انتخاب نموده و موضوع را به شکل از اشکال با خواهر و يا مادر خويش مطرح مي نمايند . هر گاه خانواده از موضوع مطلع مي شود بعد از بحث و تبادل نظر اکثراً به تقاضاي پسر جوان خود ارج مي گذارند و به خاطر خواستگاري مصلحت و مشوره نموده و تصميم بر اين مي شود که نخست سه چهار نفر از زنان مسن تر و سال خورده به خانواده دختر مي روند و با احترام خاص موضوع را ياد آور و صحبت مي نمايند و زمان ملاقات دومي را در خانواده دختر جويا مي شوند . 

در ملاقات و بازديدها دوم و سوم  ، چهارمي جواب مثبت و منفي را دريافت مي نمايند . در صورت جواب مثبت طرفين روز مراسم نامزدي را تعيين و در روز نامزدي در حضور عدة اقارب و همسايه ها مراسم نامزدي برگزار و صورت مي گيرد و بعداً فاصله بين نامزدي و عروسي را به اتفاق طرفين تعيين مي گردد .

وي علاوه کرد : بايد گفت که مراسم عروس در مردم پشه يي متاسفانه بدون در نظر داشت وضع اقتصادي جوان با مصارف نسبتاً گزاف در معرفي اجراء و تجليل قرار مي گيرد .

در مراسم عروسي بر علاوه اکثريت خويشاوندان همه افراد قريه به شمول زن و مرد به صرف نان چندين وقفه دعوت مي شوند شايان ذکر است که مراسم عروسي مردم پشه يي از دو روز گرفته الي پنج شش روز ادامه پيدا مي کند که غالباً بستگي دارد به وضعيت اقتصادي خانواده ها .

وي گفت : در بين مردم پشه يي هنر انفرادي وجود ندارد هنر پشه يي دسته جمعي بوده و به شکل واقعاً جالب در معرض نمايش قرار مي گيرد هنريکه توسط جوانان و نوجوانان اجرا مي شود . اجراي اين هنر موسيقي  حلقه  بوده جوانان دستان شان را عقب گردن بالاي شانه ها همديگر انداخته و محکم مي گيرند در داخل حلقه تشکيل شده يک نفر مشخص آهنگ را به تنهايي به آواز بلند مي خواند و جواناني که با صداي دهل آن هم در وسط حلقه مي باشد با نواختن دهل به صورت تدريجي حلقه را تشکيل مي دهند و با حرکات معين و حساس بر انگيز هنر ناشي مي نمايند که بدون مبالغه مورد پسند همگان قرار مي گيرد . آوازخوان و دهل نواز در وسط حلقه آواز خوانده و دهل مي نوازد و توسط جوانان آهنگ را تکرار شد . هر آهنگ 20 الي 25 دقيقه ادامه پيدا مي کند و بعداً آهنگي ديگري خوانده مي شود . به همين ترتيب هنر مماس ادامه پيدا مي کند و مراسم عروسي از دو يوم الي شش يوم دوام پيدا مي کند و هکذا زنان و دختران نيز به عين شکل مردان با هم حلقه تشکيل داده يک زن در وسط و يک مرد دهل چي در وسط حلقه هنر نمايش نموده و مي نمايند . گوهري گفت : روز اخير عروسي به نام چپني از خويشاوندان داماد يعني شاه که به صورت معمولي از 60 نفر الي بيشتر از صد نفر به خانه عروس مي روند و بعد از موناع اندکي که در مردم پشه يي مرسوم است در امواج سيل و سرور بايد رقه غيرهاي توعروسي را به ذيعه و دولي که براي عروسي برگزيده .

وي اضافه کرد : زماني که عروسي آماده مي شود که داخل دومي ستود صرف از آزمايش محلي از قبيل اينکه تنها چشم عروس را سرمه کرد و لباسهايشان عروسي توسط دندان سه دندان و لب هاي عروسي را سرخ مي کنند و در حدود وضع اقتصادي داماد از زيورات فلزي نقره و سلور بيشتر استفاده مي گردد و از لحاظ و چادر قيمي باشد که چهار و يا سه چادر را به روس عروس که قابل ديد باشد پوشانيده مي گردد و از طرف اعضاي خانواده دامان بدرفته گرديده و از خانه پدر به خانه شوهر برده مي شود و قبل از دخول به خانه شوهر قطعه زمين و يا درخت که بتواند قناعت عروسي را فراهم کند به ملکيت عروس در آورده مي شود بعداً داخل خانه شوهر مي گردد و يک روز ديگر مراسم عروسي ادامه پيدا مي کند در اخير مراسم عروسي دوستان و خويشاوندان با خانواده نشان تريکي گفته و زندگي مالامال از محبت ارزو نموده مراسم عروسي به پايان مي پذيرد .

 

منبع: سپوگ می

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط   | 

 

ازدواج براي بقاي بشريت امري است شرعي ضروري و مورد پسند همه اقوام ساکن در کشور عزيز ما و طرز طريقه مراسن عروسي به شکل گوناگون صورت مي گيرد . در اين موارد با محترم غازالدين گوهري مسوول بخش پيشه يي راديو در مورد عروسي اقوام پيشه يي چنين مي گويد :

در رسم و عنعنات مردم پشه يي ردي گرفتن ستر زنان يعني استفاده از برقه ، چادري ، مرسوم نبوده و در اغلب امور زندگي زن و مرد در شاع دوش هم مصروف کار مي باشند و با استفاده از همين فرصت غالباً جوانان و نوجوانان دختر مورد پسند خويش را در نظر گرفته و انتخاب نموده و موضوع را به شکل از اشکال با خواهر و يا مادر خويش مطرح مي نمايند . هر گاه خانواده از موضوع مطلع مي شود بعد از بحث و تبادل نظر اکثراً به تقاضاي پسر جوان خود ارج مي گذارند و به خاطر خواستگاري مصلحت و مشوره نموده و تصميم بر اين مي شود که نخست سه چهار نفر از زنان مسن تر و سال خورده به خانواده دختر مي روند و با احترام خاص موضوع را ياد آور و صحبت مي نمايند و زمان ملاقات دومي را در خانواده دختر جويا مي شوند . 

در ملاقات و بازديدها دوم و سوم  ، چهارمي جواب مثبت و منفي را دريافت مي نمايند . در صورت جواب مثبت طرفين روز مراسم نامزدي را تعيين و در روز نامزدي در حضور عدة اقارب و همسايه ها مراسم نامزدي برگزار و صورت مي گيرد و بعداً فاصله بين نامزدي و عروسي را به اتفاق طرفين تعيين مي گردد .

وي علاوه کرد : بايد گفت که مراسم عروس در مردم پشه يي متاسفانه بدون در نظر داشت وضع اقتصادي جوان با مصارف نسبتاً گزاف در معرفي اجراء و تجليل قرار مي گيرد .

در مراسم عروسي بر علاوه اکثريت خويشاوندان همه افراد قريه به شمول زن و مرد به صرف نان چندين وقفه دعوت مي شوند شايان ذکر است که مراسم عروسي مردم پشه يي از دو روز گرفته الي پنج شش روز ادامه پيدا مي کند که غالباً بستگي دارد به وضعيت اقتصادي خانواده ها .

وي گفت : در بين مردم پشه يي هنر انفرادي وجود ندارد هنر پشه يي دسته جمعي بوده و به شکل واقعاً جالب در معرض نمايش قرار مي گيرد هنريکه توسط جوانان و نوجوانان اجرا مي شود . اجراي اين هنر موسيقي  حلقه  بوده جوانان دستان شان را عقب گردن بالاي شانه ها همديگر انداخته و محکم مي گيرند در داخل حلقه تشکيل شده يک نفر مشخص آهنگ را به تنهايي به آواز بلند مي خواند و جواناني که با صداي دهل آن هم در وسط حلقه مي باشد با نواختن دهل به صورت تدريجي حلقه را تشکيل مي دهند و با حرکات معين و حساس بر انگيز هنر ناشي مي نمايند که بدون مبالغه مورد پسند همگان قرار مي گيرد . آوازخوان و دهل نواز در وسط حلقه آواز خوانده و دهل مي نوازد و توسط جوانان آهنگ را تکرار شد . هر آهنگ 20 الي 25 دقيقه ادامه پيدا مي کند و بعداً آهنگي ديگري خوانده مي شود . به همين ترتيب هنر مماس ادامه پيدا مي کند و مراسم عروسي از دو يوم الي شش يوم دوام پيدا مي کند و هکذا زنان و دختران نيز به عين شکل مردان با هم حلقه تشکيل داده يک زن در وسط و يک مرد دهل چي در وسط حلقه هنر نمايش نموده و مي نمايند . گوهري گفت : روز اخير عروسي به نام چپني از خويشاوندان داماد يعني شاه که به صورت معمولي از 60 نفر الي بيشتر از صد نفر به خانه عروس مي روند و بعد از موناع اندکي که در مردم پشه يي مرسوم است در امواج سيل و سرور بايد رقه غيرهاي توعروسي را به ذيعه و دولي که براي عروسي برگزيده .

وي اضافه کرد : زماني که عروسي آماده مي شود که داخل دومي ستود صرف از آزمايش محلي از قبيل اينکه تنها چشم عروس را سرمه کرد و لباسهايشان عروسي توسط دندان سه دندان و لب هاي عروسي را سرخ مي کنند و در حدود وضع اقتصادي داماد از زيورات فلزي نقره و سلور بيشتر استفاده مي گردد و از لحاظ و چادر قيمي باشد که چهار و يا سه چادر را به روس عروس که قابل ديد باشد پوشانيده مي گردد و از طرف اعضاي خانواده دامان بدرفته گرديده و از خانه پدر به خانه شوهر برده مي شود و قبل از دخول به خانه شوهر قطعه زمين و يا درخت که بتواند قناعت عروسي را فراهم کند به ملکيت عروس در آورده مي شود بعداً داخل خانه شوهر مي گردد و يک روز ديگر مراسم عروسي ادامه پيدا مي کند در اخير مراسم عروسي دوستان و خويشاوندان با خانواده نشان تريکي گفته و زندگي مالامال از محبت ارزو نموده مراسم عروسي به پايان مي پذيرد .

 

منبع: سپوگ می

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط   | 

 

ستون فقرات و تیر پشت سنگلاخ عظیمی اس که از پامیر از بام دنیا شروع شده و از وسط مملکت از شمال شرق بطرف جنوب غرب ممتد است و سایر کوههای افغانستان چه در شمال و چه در جنوب همه و تقریبأ شاخه های فرعی همین سلسله کوه بلند و بزرگ محسوب میشوند. خروج وصعود هین سلسله جبال در ادوار طبقات الارضی خاکهای افغانستان را بشکل فلات مرتفع در آورده و خود کوه مذکور در سرتاسر طول خود منبع و سرچشمه یک عده رودخانه های سیلابی و خروشانی گردیده است.

سلسله جبال هندوکش با اساس تحقیقات باستان شناسی که از طرف داکتر "کارلنیتن کوون" متخصص قبل التاریخ معروف امریکایی در مغاره (قره کمر) در نزدیکی های (هیبک) در دامنه های شمالی کوه مذکور بعمل آورده از حوالی 30 تا 50هزار سال قبل مرکز رهایش یکعده شکاریانی بوده که در قدیم ترین دوره های مدنیت حجر (پالهء اولی تیک) به شکار حیوانات مشغول بودند و با زندگانی مفاره نشینی با ادوات بسیار ابتدایی که از سنگ چقماق میساختند مدنیت اولیه دورهء حجر قدیم با (پالهء اولی تیک) را بمیان آورده بودند.

سلسله جبال هندوکش طبق شواهد علمی و به اساس داستان ها و اسطوره های فولکولوری کانون رهایش باشندگان قدیم افغانستان بود. قدیم ترین نام این کوه در اوستا در فقرهء سوم (زمیادپشت) و در فقره ده و یازده (یسنای) دهم بصورت (پویائی ری سنا) یا (ایشکنه پویایی ری سنا) یاد شده که بلندتر از پرواز عقاب یا بالاتر از حد پرواز عقاب معنی دارد و در "پنداهش" همین کوه بنام (ابارسین) یادشده و این تسمیه پهلوی عبارت از همان نام اوستایی است که بالاتر دیدیم و با کمی تحول به شکل (ابارسین) در آمده و مرکب از دو کلمهء (اپار) یعنی ماورا و بالا و (سین) یعنی عقاب میباشد که باز هم بلندی این کوه عظیم را به صفت بالاتر و بلندتر از حد پرواز عقاب نشان میدهد.

کوه (ابارسین) در نظر یونانیانی که با اسکندر به افغانستان آمدند کوه اسرار آمیز معلوم میشد و آن را حد و منتهای آخر جهان تصور میکردند بناء علیه آن را (قفقاز) و به صفت (قفقاز هندی) اکو کازوس خواندند. نام موجودهء (هندوکش) اصلا از همان کلمهء (اندیکس) بمیان آمده و آنرا (هندیکس) و (هندوکش) ساختند.

سلسله کوه هندوکش از قدیم ترین روزگاران تاریخی باینطرف مسکن (لییوس) یعنی (مردمان کوهی) خواند. اینها هر که بودند باشنده گان اولیه این کوه بودند و بعد امواج اقوام آریایی که از شمال از حوزه بین سر دریا و آمو دریا در خاک های افغانستان منتشر شدند و در دامنه های دوطرفه این کوه های گرفتند.

هندوکش به شهادت لهجه های آریایی چه ایرانی و چه هندی و چه مخلوط از هردو مقر قبایل آریایی شد و این خصوصیت را حفظ کرد و با آمدن و انتشار عناصر دیگر هنوز هم صاف ترین بقایای امواج آریایی را در ته راه های این کوه عظیم سراغ میتوانیم.

چون دره های هندوکش عمیق و دشوار گذار قلعه های آن بلند و شامخ بود باشندگان اصلی آن در جریان تاریخ دونیم هزارساله کمتر از جاهای خود حرکت کرده و در بعضی نقاط جابجا مانده اند و علی العموم مختصات ممیزات زندگانی خود را محافظه کرده اند.

متاسفانه شرح چگونگی مراتب زندگانی اجتماعی و فرهنگی و مذهبی و هنری و ادبی باشندگان قدیم هندوکش کار آسانی نیست. معذالک اگر خوب دقت شود دیده میشود که باشندگان این سلسله کوه اقلا در نیمه شرقی آن از حوالی خنجان تا چترال و پامیر هنوز هم یک زندگانی مخصوصی دارند که بر کوایف پارینه حیات ایشان کم و بیش روشنی می اندازد.

در خنجان، اندراب، شنل، پنجشیر، سالنگ، سنجن، درنامه، ریزه کوهستان، نجرو، تگو، لغمان، کتور، نورستان، چترال، سوات  باجور، دامنه های پامیر مردمانی زندگانی دارند که وارث تهذیب قدیم هندوکش هستند. طرز معماری در تمام این ساحه وسیع مخصوصا در حصص شرقی آن عواملی دارد که در اثر احتیاج ارتفاعات بلند و برف گیر نقاط کهنسالی بمیان آمده است. خانه های چوبی نورستان که در آن سنگ و چوب بهم مخلوط شده و استحکام خاصی به خانه ها بخشیده بیشتر بعلت نزول مقدار زیاد برف بمیان آمده و تزئینات روی چوب که در دروازه ها و کلکین ها و دیگر ظروف، ادوات خانگی آنها دید و از روی هنر دوستی آنها نمایندگی می کند. مردمان نورستان که باشندگان اصل هندوکش شرقی محسوب میشوند در فنون جمیله مثل موسیقی علاقهء خاصی داشته و دارند. به اساس تحقیقات هیئت مردم شناسی دنمارکی (هارپ) که امروز در میان نورستانی ها متدوال است عصر (سومری ها) را در سه هزار سال ق م یادآوری میکند به اساس تحقیقات هیئت مذکور نه تنها هارپ امروزه نورستانی ها به دورهء سومری ها میرسد بلکه آهنگی که امروز می نوازند هم همان سابقه تاریخی را دارد.

همانطور که نورستانی ها در رقص و اتن و انواع بازی ها و ورزش ها علاقمند اند سایر باشندگان دره های هندوکش هم به این آداب و رسوم اراسته بودند. علت کم شدن آداب قدیمه در سایر حصص کوه مذکور تماس با مردمان جلگه و امواجی است که از بیرون به افغانستان آمد.

مردمان هندوکش حتمأ لباس و اسلحه و ادوات موسیقی و شکار و زیورات و مفروشات و موبل و اثاثیه و نوع طبخ مخصوصی داشتند که شواهد آن کم و بیش در دره های پنجشیر و نجرو و تگاو و بیشتر در دره های نورستان دیده میشود و هرکدام بجای خود نشان میدهد که باشندگان هندوکش از خود مدنیت و فرهنگ و روش مخصوصی در زندگانی داشتند.

 

 

منبع: افغانستان در پرتو تاریخ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط   | 

 

علم و جاه و منصب و مال قِران
فتنــه باشد در کف بدگوهـــران
(مولانا)

چنانچه مبرهن وآشکاراست ولسوالی های (واخان، اشکاشم، زیباک، شغنان، منجان، شیوه وخنج-روشان) پامیربدخشان درمعبر راه ابریشم دریک منطقهء وسیع استراتسژیکی ازنگاه جیوپولیتیکی واقع گردیده است، که مردم آن ازنگاه ملیت به نام پامیری زبانها محسوب می گردند.

 

این ولسوالی ها که نفوس قابل ملاحظه ای ولایت بدخشان را در مجموع همرا بابقیهء اسماعیلیان هم عقیدهء شان در بدخشان چون اسماعیلیان درواز، درایم، جرم و یمگان،جخان وغیره تشکل می دهند. به تعداد یکصد پنجا هزار نفرمی باشند که متاسفانه تاحال توسط بازشماری دقیق احصائیه گیری نشده اند.-حالانکه بدخشان یک ولایت کثیرالملیت می باشد، تاجیک ها، ازبک ها، عده پشتون، هزاره، گجروغیره درآن زندگی می نمایند.

درماه جدی سال۱۳۸۲هـ ش آنگاهیکه قانون اساسی درافغانستان به واسطه لویه جرگه تاریخی تصویب می گردید برای اولین بارتوسط یکی ازوکلای منتخب این ولسوالی ها هریک دولت محمد "جوشن" وتایید بقیه ای نماینده گان بدخشان تثبیت ملیت پامیری زبانها درجمع سائیر ملیت ها واقوام ساکن درکشورکه هرملیت رسمیت خودرامیخواست به جرگه پیشنهاد گردید. تا نام وحقوق پامیری زبانها به صفت یک ملیت مشخص تاریخی آریای نژادان چون سائیر ملیت ها در مادهء شانزده هم قانون اساسی وسرود ملی کشور تثبیت گردد.

جرگه بااین پسشنهادات نماینده‏گان اقوام وملیت ها بعد از مبارزات شدید و چانه زدن های سیاسی با اکثریت آرا توافق نموده لذا هویت ملی و هم چنان آزادی مذهب اهل تشیع من جمله اسماعلیان فقه (جعفری)، همچون فقه حنفیی دراین قانون رسمن مشخص شد. ولی متاسقانه این حقوق تسجیل شده برای ملیت ها واقوام، که دست آوردیست برای دولت مرکزی کنونی افغانستان به نسبت تعصب،تحجر،‏مقاصدواهداف گوناگون سیاسی، مذهبی، اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی گروپ های مافیائی،تجاران سیاسی زورمندان وستمگران داخلی وخارجی که مخالف ایجاد یک دولت نیرومند مرکزی که مبتنی برعدالت اجتماعی بواسطه ادارهءسالم ملی می باشند، تقریباُ!یک خط روی کاغذ باقی مانده است. وازجمله طورمثال پامیری زبانهای افغانستانی درقوای سه گانه دولت افغانستان (قوای مقننه، اجرائیه، قضائیه) شرکت عادلانه نداشته اند چنانچه در دو دورهء انتخابات پارالمانی به واسطهء دست های مشخص ومعلوم الحال حاکم بر منطقه، مافیای تنظیمی ودفاتروابسته به خارجی ها، حتی به واسطهء اخلال گری های احزاب بدنام به وابستگی استخبارات پاکستان، کاجی بی وتجزیه طالبان و غیره در تبانی به حلقات مافیای، منفعت جویان اختلاسگران‏وابسته به ادارات قدرتمند در درون اداره مرکزی دولت افغانستان چون افراد تیم استفاده جوی نزدیک به رهبری حامد "کرزی"، عدهء سران تنظیم ها، گروپ سالاران ضد منافع علیای ملی سر از یک دریچه برآورده درمیان مردم این مناطق اختلافات را دامن زده، بالا خره باتشدید این اخلافات توانستند این ملیت را ازداشتن نمایندهء واقعی، شائیسته وازخودشان درپارلمان محروم نمایند. زیرا مناطق این ولسوالی‏ها درمعبرراه ابریشم باارزش‏های بلند تاریخی وسنتی‏اش وقتی‏میتوانددرکام این منفعت جویان و دشمنان عدالت ومخالفان ایجادافغانستان با ثبات مستقل وصاحب حاکمت ملی فرورود: که این مردم درمحرومیت و محکومیت باقی بمانند وکسی را نداشته باشند با شایستگی وطن دوستانه اسلامی وانسانی در چوکات اداره سالم ملی ومرکزی از حقوق مدنی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی،منطقوی‏ودولت داری آنها‏دفاع نمایند.ودرمیان ملت قهرمان عزیز افغانستان چهرهء ملی وتجلای فرهنگی وحدت طلبانه و عدالت خواهانه خود را یکجابا دیگراقوام این ملت بنمایانند. وصفِ فشرده وطن دوستان را در راه تحکیم هرچه بیشتر پیوند های ملی، استقلال وحاکمیت ملی، عدالت ترقی و تقرب اسلامی میان همه افغانهای شریف و آزاده تقویه نمایند. زیرا اگر چنین کسی ازآنها در درقوای مقننه اشتراک نماید که به وظیفه خود آگاه وبه رسالت خود درراه ترقی وآرمان های والای ملی با منافع علیای ملی متعهد وعاشقانه کارنماید دیگر منفعت جویان، انحصارطلبان قدرت، وابستاگان کمیته های(300)و تجارت نفت با استعمار نوین نوکران استخبارات کشورهای ذکرشده فوق نمی توانند بر اقلیت های قومی یاملی، مذهبی، گستاخانه ستمگری آزادانه نمایند. و ملک وزمین های مزروع و دشت های متعلق به دهقانان محروم و زحمتکش واخانی، اشکاشمی، شغنانی و زیباکی را به طور رایگان توسط اعمال خودغصب نموده به دکان و شرکت های شخصی ضدمنافع ملی انسانی و اسلامی ویامعبرقاچاق موادمخدره وآثارتاریخی درجادهءابریشم مبدل نمایند. چنانچه تاحال برحقوق این مردم مظلوم بی باکانه تجاوزکرده زمین وجایداد،اماکن مقدسه، زیارات، تعمیرات، حتی ملکیت دولتی را مثلاٌ دراشکاشم به بازارخویش وخانواده خویش خلاف موازین شهروندی غصب نموده برمردم آنجا حکومت تفنگ ومنفعت ضد وحدت ملی را اعمال می نمایند، قتل های فردی، دسته جمعی، جنایات وتجاوزوبارها با برهنگی متعصبانه و ناجوانمردانه توسط آن دست های معلوم الحال ذکرشده فوق که ازدیگر نقاط آمده وبازور ودسیسه دراین مناطق حکومت می کنند عملی گردیده است.

لذا آنها یعنی مخالفان مشارکت پامیری زبانهادرادارهء دولت کوشش مینمایند تابایکدیگر همکاری نموده و درتبانی باهمدیگرمقاصد خودرا درمعبر ابریشم برآورده ساخته به یک تیردو فاخته را شکارنمایند. یاآب را خیت نموده ماهی بگیرند. و ازوکیل شدن فرزندان لایق شایسته این مردم که معتقید به شایسته سالاری دربطن مردم سالاری، استقلال، حاکمیت ملی، حدت ملی، عدالت و افغانستان مترقی ودیموکرات باشدجلوگیری نموده یابه کلی آنهارا از داشتن نمایندهءواقعی محروم نمایند و یا اینکه زیر پوشش‏های گوناگون افراد آقابلی را ازمیان آنها به نفع خود وارد معرکه نموده و یا یگان جاهل و بیسوادی را برای تامین منافع خود برآنها تحمیل نمایند. چنانچه بارهادفاتر خیریه ی نام نهاد مذهبی، حاکمان و قومندانهای قدرتمند و پولدار، اربابان، ولسوال ها، تجاران تریاک وپودر همه سرازیک گریبان برآورده در همکاری بااحزاب وابسته دراین محلات باعث اختلافات عمدی درمیان مردم گردیده و این مناطق رااز داشتن نماینده محروم کرده اند.و یایکی را به صفت آقای بلی برآنها تحمیل کرده اند. حالانکه در زمان ظاهرشاه وخاندان آل یحی که رژیم مردم سالارش حالا حساب نمی کنند مردم پامیر همیشه دونفروکیل درپارالمان داشتند.

حامد کرزی در دودفعه انتخابات ازراءی آنها سود برده ولی دردادن حق به پامیری زبانها بدخشانی ستمگری، بی عدالتی، بی عاطفگی وبی کفایتی نا جوانمردانه حتی تعصب خودرا آشکار کرده است. مطابق به موادات قانون اساسی کشور هر قوم و ملیت به تناسب نفوس خود باید نماینده ای خود را در شورای ملی یا پارلمان داشته باشند.

درحالیکه ازولسوالی های دیگر بدخشان به خصوص برادران تاجک تبار تنظیمی از هریک ولسوالی دووکیل، سه وکیل درپارالمان به کمک غارتگری فضل احمد معنوی ودزدان راءی مردم دربدخشان از طریق صندوق ربایی به ولسی جرگه تحویل گردید. ولی تقریبن از هفت ولسوالی پامیرات بدخشان در ولسی جرگه نماینده ای وجود ندارد. حتی به مجلس سنا هم کرزی کسی را به صفت سناتورانتصابی ازاین مردم معرفی نکرد. پنج سال قبل هم چنین بود هم رای پامیری ها دزدی میشد وهم از مجلسی ولسی جرگه و سنا به صفت ملیت مشخص محروم گردیده اند. ولی عده از متعصبان قدرت مند در دولت کوشش مینمایند تابرادران ترک تبار قرغزما که تعداد شان۱۲۰۰ نفرمی باشد وسه صد نفر راءی دهنده دارند را چون پردهء نیرنگ برروی حقیقت تاریخی ملی(منطقه آمو علیا) کشیده اند. برروی حقیقتی جفا میدارند که همچون وثیقه زندهءآریایی نژادان هنوزهم درکشور عزیز و باستانی ما با زبان وکلتور انسان دوستانه و اسلامی مشخص خویش تاریخ مشرق زمین و کشور ما زا تجلا میدهد. همه میدانند که برادران عزیز قرغزما در زمان حکومت نادرخان به ییلاق های پامیر بدخشان به شکل کوچی آمده ‏وسکونت پذیرگردیدند. زیرا بعد ازایجاد حکومت چین و روسیه شوروی سرحدات به روی آنها به سوی "فرغانه" ویارکند" بسته شده لذا این برادران قرغزمادر سرحدچین پامیر بدخشان باقی ماندندو به نام قرغرهای پامیر مشهورشدند. و با مردم واخان، اشکاشم و زیباک در رفت و آمد مشترک جغرافیای مشترک بلدیت برادرانه حاصل نموده در آخرین ساحه پامیر(بز گمبد) و پامیر کلان زندگی می نمایند. و یکجا با دیگر مردم منطقه در محرومیت و بینوایی دست و پا می زنند و درد مشترک را در جامعه خویش پذیرا میباشند. و اکنون اعضای این خانه مشترک هستند و خواهند بود، این چند نکته را بخاطر روشن کردن تاریخ توطن آنها در سرحد پامیر ذکر نمودیم تا جوابی باشد برای آن عده نیرنگ بازان حقیقت پنهان کن که اهداف شان برای همه معلوم است.

ولی پامیری زبانها بدخشانی درتاریخ پنج هزارساله ای وطن خویش به شکل آشکار درسه طرف هندوکش شرقی تاچین بادیگرملیت های برادر چون پشتون،تاجک، هزاره، نورستانی، پشهء گجٌر بعدها ازبک ها و هزاره درکشور،هویت مشترک ملی و فرهنگی خودرا حفظ نموده وسابقه افتخارات اجداد خویش را دارند. باوجود اینکه استعمار انگلیس و روس تزرای در بازی بزرگی سیاسی دشنه جفارا برسینه آنها فرود آورده و قسمت ازپامیربدخشان را روس تصاحب کرد. چناچه خط دیورند در جنوب وجنوب شرق را انگلیس برکشورما افغانستان امروز تحمیل نمود.

متاسفانه امروز دولت آقای کرزی پامیرات را به چنگال تقدیر به کام دشمنان وطن وانسانیت رهاکرده است. ودر زیر پرده عوام فریبانه ای انتخاب یگان مفت خور و بی سواد از منطقه، جنایات، قتل ها و بی بازخواستی های زمان حکومتش را که بر مردم مظلوم و محروم سرحدات بدخشان صورت گرفته پنهان نمایند.

حامد کرزی نه تنها به صفت یک زعیم ملی و قاید ملی نتوانست خودرا به همه ملت تشنه به عدالت افغانستان ثابت نماید، بلکه به صفت یک نقطه اختلافات قومی، مذهبی و منبع درآمد گروپ مافیای پولی ومرکزالیگارشی وانارشیزم قدرت ستمگران و منفعت طلبان مبدل گشت.

باچنین محور ورهبری خداوندعاقبت مارا به خیرگرداند. وحالامیگویم اسلام در خطراست!!!؟

پامیری زبانهای بدخشان این مدافعان حقیقت وعدالت در اثرنومیدی، فقروبی واسطهُ بی کلانی داروندار خودرا ازدست میدهندوباگذشت هرروز خودراازخانوادهءملت عزیز وقهرمان افغانستان رانده شده احساس می نمایند.درحالیکه به همین کرزی راءی دادند و بزرگان آنها ازاوبه صفت قایید ملی یاد نموده و از وی دفاع کردند. امروز خود را فریب خورده می دانند ومی گویند مرده باد دشمنان وحدت ملت افغانستان ومرده باد دشمنان استقلال، حاکمیت ملی، مشارکت ملی، عدالت وترقی افغانستان. به پیش به سوی هرچه بیشتر تحکیم پیوند های ملی، عدالت اجتماعی و برابری وبرادری میان همه اقوام وملیت های ساکن در کشور جهت ایجاد یک اداره سالم ملی شایسته در پرتو عدالت و قانون.

احترام به حقوق انسان، احترام به برابری حقوق زن و مرد، احترام به حقوق اطفال در مطابقت با کلتور و فرهنگ دیرپا م کهن سال ما آرمان ملی مامحسوب میگردد.

کثیرالملت بودن باعث ضعف ما نیست بلکه مارا قوی ونیرومند می سازد مشروط بر اینکه حقوق همدیگر را احترام نماییم.

ماباید ثابت نماییم که چگونه با عقائید مختلف متحدانه میتوانیم زنده گی نماییم وبرنسل های فردای خود ارمغان یکدیگر فهمی و یکدیگر پذیری را در چوکات صلح ودیمکراسی سر مشق و نمونه قراردهیم.

مرده باد! تطبیق سیاست های کلیسایی توسط نوکران گوش به فرمان اجنبی در کشور اسلامی و قهرمان ما افغانستان، جهان اسلام و کشور های صلح دوست و ترقی خواه جهان.

ومن الله التوفیق

20/دلو/ 1389 شکـآیآا

 منبع: خاوران

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط   | 

 

 برادر ما کریم جان خرم وزیر اطلاعات و فرهنگ در تیم حامد  کرزی کلمات زیر را ضد ملی ، خارجی و ضد اسلامی خواندند:
 دانشگاه – دانشکده – دانشجو -دانش آموز– بیمارستان – تیمارستان – کودکستان-شهرستان- دارو خانه – دوا خانه – زایشگاه- پرورشگاه – آسایشگاه  – تیاتر – کتابخانه – کارخانه –  هلال احمر- سبزوار –قره تپه – سفید کوه – سیاه کوه وزارت اطلاعات و فرهنگ و کلمه معصوم و مظلوم نگارستان  بعد از لت وکوب شدید مورد باز پرسی قرار داده است  و فعلا تحت محاکمه است... ایشان استدلال میکنند چون این کلمات خارجی است ضد ملی و ضد اسلامی اند  به همین دلیل امر برکناری رئیس رادیو تلوزیون بلخ با دو تن زورنالیسان شجاع و با غیرت کشور را صادر نمودند

 

  مجازات برای بکارگیری واژه های فارسی

استعفای رییس رادیو و تلویزیون ملی افغانستان

،اما ایشان در مورد کلمات ضد ملی و ضد اسلامی ذیل اشاره نفرموده اند و یا فراموش کرده اند:
 جرگه – ولس – لوی - خان – شاغلی معرب شاغلو: کلمات مغولی، ارمغان خان خانان چنگیز خان.

  مشر ( معرب مهتر- فارسی) – کشر (معرب کهتر- فارسی) – وال – وات – مینه – اودس معرب  (آب دست- فارسی  اصطلاح ایرانی خارجی ضد ملی؟) بمعنی وضو- نمونز یا لمونح (معرب نماز) – "هندوانه" فارسی ایرانی؟ (تربوز) – جلال آباد – اسد آباد – مشران جرگه- کشران جرگه – لوی جرگه – و مهمتر از همه افغانستان  و ...


  یا لوی جرگه :
جرگه: بمعنی صف و حلقه عده ای مردم که گردهم جمع شوند. عده ای سپاهی یا شکارچی که در صحرا شکار را محاصره کند، جرگ هم گفته شده.   این  کلمه مغولی است که وارد فارسی گردیده و زبان فارسی نیز  آنرا پزیرفته ونگفته که خارجی است ،ضد ملی است (فرهنگ عمید ، فرهنگ صبا)
 شعر فارسی از مسیح کاشی:
چشم او در جرگه دارد آهوی عقل مرا               حد مجنون کی بود داخل در جرگ من 


 لوی جرگه مروجه در افغانستان ارمغان چنگیز خان است که در حقیقت بابای جرگه چنگیز خان بحساب میآید بناء باید در قانون اساسی علاوه گردد که تصویر چنگیزخان  در جرگه ها نصب گردیده و به وی احترام گزاشته شود.

ترکیب: لوی (کلمه مغولی)  که درین اواخر به لویه تبدیل شده است + جرگه = لوی یا لویه جرگه   
ایشان کلمات ذیل را ملی و اسلامی میدانند:
 پوهنتون – پوهنزی یا پوهنحی - درملتون – روغتون – ورکتون – زیژنتون – گالری – کتابتون –شاروالی یا خاروالی- ولسوالی- سره میاشتُ د اطلاعات او فرهنگ وزارت- شندند – تورغندی-تور غر – سپین غر – و...
شاید  خرم جان  تصور میکند و یا به او دیکته شده است؛ هرآنچه که مارک پشتو تولنه روی آن خورده باشد ملی است و هر آنچه مارک متذکره را ندارد ضد ملی میباشد، قضاوت را میگزاریم بشما خواننده عزیز!

خلاصه هر آنچه که پشتو و یا بنام پشتو تصنع گردیده است ملی است و غیر پشتو ضد ملی میباشد.


 بد نیست که این کلمات و پسوند ها را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم : 


 آیا کلماتی که دارای پسوند "تون" و زی یا "حی" با "ح" همزه بر فرق اند، پشتو اند و اساس پشتو دارند یا خیر؟
تجزیه و تحلیل این کلمات:
"تون" و"زی یا حی با  "ح" همزه بر فرق"  هیچ اساسی در زبان پشتو نداشته و هیچ کلمه ای در زبان پشتو وجود ندارد که با پسوند "تون" و "زی یا حی" بمعنی "گاه" یا جای ختم شود ، تون در زبان فارسی به  معنی گلخن یا   آتشدان حمام است . تونتاب: بمعنی آتش انداز کارگری که در گلخن حمام آتش می افروزد. و بمعنی زهدان نیز آمده زهدان: بمعنی بچه دان (طفل دان) رحم زن یا حیوان .  ( فرهنگ عمید و فرهنگ صبا) .من فرهنگ دهخدا ندارم که "تون" را در فارسی قدیم جستجو نمایم ولی در پشتو نبودن آن بحیث پسوند بمعنی گاه تردیدی وجود ندارد .در پشتو کلماتی چون میژتون بمعنی مورچه خورک (پرنده ای که مورچه میخورد) و بیلتون بمعنی جدائی (مصدر) آمده که  اولی اسم و دومی مصدر است  .
  تجزیه و تحلیل:
"تون" یک کلمه تصنعی است که بجای " گاه " توسط سید قاسم خان ساخته شد و این " تون" در پختوی   پاکستان هنوز راه پیدا نکرده است.
پوهنتون: از سه قسمت تشکیل شده: 1- پوه – 2- "ن" کمربند  3- تون -  .  چون تون با ساختار زبان پشتو موافق نیست بناء "ن" کمربند را اختراع کرد تا وصله نامناسب را مناسب سازد. پوه: در اصل" فهم" عربی است  که وارد فارسی گردیده و از فارسی وارد پشتو شده  قرارشرح ذیل: فهم ---تبدیل به----> پهم ---- تبدیل----> پوه   شده
ترکیب کلمه:
پوهنتون:
 پوه + "ن" کمر بند + تون =  پوه ن تون ----> پوهنتون  که در حقیقت فهم + تون = فهمتون  که بمعنی فهمگاه میشود  و معنی دانشگاه که جای دانش است را افاده نمیکند. و این واژه بخاطر بیگانه بودن آن با پشتو  هنوز نتوانسته  است در پختوی پاکستان  راه پیدا کند و آنها کلمه متمدن تر یونیورستی  را بکار میبرند .
آیا شرم آور نیست که این تعبیرات غلط را با جهالت به زبان فارسی تحمیل نمود ؟


 درملتون:
 در پشتو عموما به دواء دارو میگویند و واژه" دارو درمل" هم مستعمل است که در فارسی" دارو درمان " در ایران و " دواء و درمان" در افغانستان مستعمل است.  چرا دارو" را  که در پشتو معروف است با تون یکجا نکرده اند و در"مل" را که معرب فارسی" درمان" است ترکیب کرده اند ؟  شاید  دارو + تون = دارو تون نا موزون مینماید بناء مجبورا درمل (درمان) را گرفته است ، وشاید تصور کرده اند که" دارو" فارسی است و درمل پشتوی خالص و خواسته اند که پشتوی خالص بسازند ، غافل از اینکه قرن 21 همه چیز را افشاء میکند.


ترکیب درملتون:
 درمل + تون = درملتون بمعنی درمانگاه (کلینیک) میشود و معنی  دارو خانه یا دواء خانه را افاده نمیکند.  باید  " دارو تون" یا" دوا تون" میساختند که ترکیب ناموزون  مینماید ولی معنی درست میآید.
 این  کار ملی است یا جهالت؟ اگر  یک فارسی  زبان این جهالت نپزیرفت ضد وحدت ملی است؟؟؟!!!!


   روغتون:
 روغ بمعنی جور یا صحتمند است (روغ یم یعنی جور هستم) مصدر کلمه روغ ، روغتیا (صحت) است  ُروغ + تون = روغتون -  بمعنی جورگاه یا صحتمندگاه  میشود در حالیکه باید روغتیاتون میبود که معنی آن صحتگاه میشد و معنی نیز درستتر میشد، این مشکل از پسوند تون است که اجازه ترکیب را نمیدهد زیرا   ریشه در زبان پشتو ندارد. این کلمه مفهوم شفاخانه یا بیمارستان را افاده نمیکند.

با این جهالت چه باید کرد؟


 ورکتون با" ر" پندک دار:
 ورک در پشتو هیچ مفهومی را افاده نمیکند در اصل "وروکی" است  بمعنی کوچک.  چون "تون"   پسوند پشتو نبوده  و مناسب برای پشتو نیست مجبور شده اند که کلمه را مسخ کنند زیرا میبینیم که "وروکی تون" موزون نمیآید .  ورک + تون = ورکتون  ، کودک را در پشتو ماشوم میگویند نه" ورک" حالا اگر ورک را بمفهوم کوچک بپزیریم معنی آن میشود  کوچک گاه  میشود و حتی اگر ورک را معنی کودک بدهیم بازهم میشود کودک گاه نه کودکستان .


  زیژنتون:
اصل کلمه" زیژول" معرب فارسی" زائیدن" است که باز با "تون" غیر پشتو اختراع آقای  قاسم خان سازش نمیکند و کلمه دباره مسخ میشود و" زیژ یا زیش" نه در فارسی و نه در پشتو هیچ مفهومی را افاده نمیکند و این همان ترجمه زایشگاه است .ترکیب: زیژ+" ن" کمربند+تون= زیژ ن تون -----<  زیژنتون ازینکه تون در پشتو اصالت نداشته و سر سازش با کلمات پشتو را ندارد؛ آیا  برای تصنع باید بیخ کلمات و زبان پشتو را کند تا از کاروان؟  عقب نیفتاد؟!


 میایم بسراغ  پسوند (  حی یا زی) با "ح   همزه بر فرق:  "حی" (ح با تلفظ" ز") :


اصل کلمه "حای یا زای " با تلفظ زای ، و این همان "جای" فارسی است که اینطور ترکیب کرده اند:
حای یا زای با حذف الف شده است "حی یا زی" بفتح ح" و سکون ی.
 پوهنحی یا پوهنزی:
 ترکیب: پوه + ن کمربند + حی یا زی = پوهنحی/ پوهنزی  یا فهم" جای"  معنی آن " جای فهم " که مفهوم دانشکده را  افاده نمیکند . اینجا متوجه میشویم پسوند کلمه (جای) را مسخ کرده اند بجای اینکه میساختند پوهنحای کردند پوهنحی چرا؟  اینجا داستان های دیگری در کار است مانند عصبیت و عقبگرائی یک گروه نادان و جاهل و نکته دوم ومهم جدا سازی پشتو  از زبان فارسی و پشتو زبان از سایر ملیت ها، همان سیاست " تفرقه بینداز و حکومت کن" است ؛ زیرا حای یا زای  فارسی است و آنها میخواستند یک کلمه ای عاری از فارسی و بزعم خودشان پشتوی خالص بسازند و پشتو را از فارسی پاکسازی کنند که همچو چیزی ناممکن است زیرا فارسی اساس و مادرپشتو است
 چنانچه میبینیم : خور یاخواهر مور یا مادر ، پلار بکسر پ یا پدر بکسر پ مانند در لهجه تهرانی و  لهجات غرب افغانستان، ورور یا برادر، اوبه یا آب و..... همه معرب فارسی اند .
 و حالا میبینیم که "حی یا زی" نه فارسی است و نه پشتو زیرا هیچ مورد استعمال در فارسی و پشتو ندارد بجز همین مورد مسخ شده.  چرا آنرا به "ز" ننوشتند ؟  بخاطریکه با  کلمه فارسی :" زی یا زائی" که پسوند قبیلوی است بطور مثال مانند شیر زی یا  شیر زائی گلزی یا گلززائی محمد زی یا محمد زائی،تاجک زی یا تاجک زائی و.....  اشتباه گرفته نشود.


ولسوالی:
ولس کلمه مغولی + وال پسوند هندی یا فارسی قدیم + ی:ولس+وال+ِی= ولسوالی را خواسته اند معدل شهرستان بفارسی بسازند وال در زبان پشتو هیچ مفهومی را افاده نمیکندولس: جمع از مردم -  وال در فارسی: بمعنی صاحب مانند: خانه والا (صاحب خانه) و شاید هندی باشد وال مفهوم جا را افاده نمیکند   در هندی مانند: آگره وال  = آگره ای  ارغنده وال + ارغنده چی و...  آقای قاسم خان گمان کرده اند که" ولس" و" وال" کلمات پشتو اند و بزعم خودشان اسم پشتوی خالص ساخته انددر پشتو میگویند: کلی وال یعنی هم قریه یا اهل قریه" هغه زما کلی وال دی" او هم قریه یا ده من است که مفهوم بالا را افاده نمیکند.
 شار وال:
این  جا منعی وال با وال بالا"ولسوالی" کاملا متفاوت است این آقا و جماعه اش خود نیز در آنچه میکرده اند گم شده اند تو خود حدیث مفصل خوان ازین مجمل.
شار عامیانه شهر(فارسی) است که در پختو آنرا" خار"  و در پشتو آنرا " شار" میگویند این  به اصطلاح خدمتگاران زبان پختو برای پختونیزه کردن این واژه آنرا با "س" دو نکته ای مینویسند تا مردم ندانند که کلمه فارسی است و آنرا با" وال هندی" ترکیب مینمایند
ترکیب:
  شار یا " سار" یا خار+ وال هندی =  شاروال یا خاروال
ساروال یا خاروال ترجمه  شهردار فارسی.  خلاصه به این ترتیب پشتو را با مادرش "فارسی" بجنگ میاندازند.

محصل یا دانشجو؟

محصل کلمه عربی است و معنی حاصل کننده را افاده میکند و معنی کلی دار نه معنی خاص مانند دانشجو در دری.  در عربی مترادف دانشجو طالب العلم است نه محصل در حاکمیت های تبعییض لسانی و نژادی اجازه ندادند که این کلمات رایج گردند اما امروز پایان عمر فاشیزم است.

مکتب یا مدرسه؟

هردو کلمات عربی اند دومی مدرسه درست و  در ایران و کشور های عربی شایع است  آقایون تصور کرده اند که فارسی است بجای  آن اصطلاح غلط مکتب  را که بمعنی اداره( Office) است شایع کرده اند

سره میاشت بجای هلال احمر: ؟!

سره بمعنی سرخ + میاشت بمعنی ماه = سره میاشت = ماه سرخ واین مفهوم هلال احمر را افاده نمیکند

هلال احمر یک واژه بین المللی است که در دنیا آنرا به همین اسم میشناسند و مربوط به تمام کشور های اسلامی است

هلال : ماه نو،  ماه از شب اول ماه قمری تا سه شب که در آسمان بشکل کمان دیده میشود ، و در غیر آنصورت قمر نامیده میشود. (فرهنگ صبا) که همچو واژه ای در پشتو وجود ندارد. چرا همه چیز باید پشتونیزه شود ، چرا باید موقع داده شود که این قشر بدنام، اقلیت ،مریض،  شرذمه فساد ،مزدور بیگانه با این عوام فریبی ها از یکطرف  پشتون ها را اغوا نموده و از طرف دیگر فرهنگ اصیل جامعه را نابود کنند؟؟

 آنچه که از آغاز جنگ علیه زبان و فرهنگ عمومی جامعه (فارسی) مشهود است و در رژیم کرزی به اوج خود رسیده است :
 1- خارج کردن پشتو از نفوذ  فارسی

2- تغییر شکل دادن کلمات فارسی در پشتو تا کسی متوجه فارسی بودن آن نشود
3- فارسی را رقیب پشتو معرفی کردن

4- فارسی را تحت نفوذ مصنوعی پشتو در آوردن ( با وارد کردن غیر قانونی حروف الفابت مصنوعه برای پشتو) در فارسی 
5  - وارد کردن کلمات مصنوعه برای با لجاجت در  زبان فارسی تا بزعم خودشان از فارسی دری بسازند
 6- تغییر غیر قانونی قرائت فارسی به دری  مدارس یا مکاتب و تبلیغات زهر آگنین که فارسی و دری دو زبان جداگانه است و فارسی زبان بیگانه است؟؟؟!!!! 

 

صرف با تک زبانی زبان فارسی........


 7- خارجی و غیر ملی تبلیغ کردن فارسی یادری ، با تمام بیشرمی و بیحیائی و در نهایت شکست و رسوائی ، صرف برای ایجاد فضای عدم اعتماد و نفرت که این حرکت خواب تعمیم پشتو را هرچه زود تر مانند گزشته بگودال تاریخ میفرستد.
 

   
 
سخنان ملک الشعرای فارسی و استاد سخن در افغانستان جناب محترم واصف باختری  

   
نگارستان چرا و به چه دلیلی به گالری تبدیل میشود؟ این حرکت در جهت وحدت ملی است؟ یا حمله به زبان وحدت ملی (فارسی  یا دری)؟ آیا گالری ملی تر است؟!!
 افغانستان:
در مورد "افغان" دو نظر وجود دارد :
1-     اختراع فارس ها است و بر بعضی از طوائف پشتو زبان اطلاق گردیده که شامل همه پشتونها  نمیشود.
2-     این واژه اسرائیلی است بناء بر اظهارات بعضی از قبائیل پشتو زبانیکه خودرا اسرائیلی تبار میدانند
 بناء بر  دوکتورین پشتو" جنگانان"  دو آتشه علیه فارسی،  این کلمه "افغان"  چه فارسی باشد یا اسرائیلی در هردو صورت  خارجی است ، پس ضد اسلامی و ضد ملی است؟!
ترکیب: 
 "افغان" کلمه فارسی یا اسرائیلی  - ضد ملی ؟ + "ستان" پسوند فارسی- ضد ملی؟ = افغانستان . آیا این ضد ملی + ضدملی نیست؟ ( افغان+ستان)؟

کجا میروید؟

اسرا ئیلی بودن اسامی افغان و افغانستان را اینجا بخوانید


  چه میشود که آنرا پختونستان بسازیم تا ملی   شود؟
 نه این کار را نکن !چرا؟
برای اینکه افغان اسم مستعار فقط  پشتون های افغان تبار است!
برای همین افغان برایت مهم است؟
خوب دگه چی بگویم بلی!
 به این لینک مراجعه کنید


  در نهایت ازین دست اندرکاران و پیروان آنها باید پرسید با موجودیت قوی ترین و  پویا ترین زبا فرهنگی کشور (فارسی) ، زبان وحدت اقوام، چه انگیزه ای سبب شد که بجای تلاش در  رشد و ترویج  فارسی و یا علی الاقل  استفاده  از کلمات شیوا ، روان و پویای زبان مادر (فارسی)  و نزدیک کردن پشتو بفارسی ، کلمات نا موزون که هیچ ریشه و اساسی در زبان پشتو و سایر زبان های ملی ندارد، را اختراع کرد؟ و  میان  پشتون ، پشتو و فارسی این همه فاصله ایجاد کرد؟   آیا این خود حرکتی در جهت نفاق ملی نیست؟ آیا این حرکت جامعه پشتون وزبان پشتو را از دیگران  جدا و منزوی نمیسازد ؟ که ساخته است!  آیا مغز دارید؟
  آیا ممکن است زبانی با  چنین قوت و داشتن   اصطلاحات و واژه های  قوی و اصیل، اصطلاحات ضعیف و جعلی یکی دونفر عاقبت نیندیش تاریک بین را بپذیرد؟ آیا منطق دارید؟
کلمات(اختراع آقای قاسم خان)  هنوز در حوزه 25 میلیونی پشتو و پختو نتوانسته است راهی برای خودش باز کند باز چگونه ممکن است که آنرا در حوزه 130 میلیونی زبان فارسی که بمراتب قویتر و پویاتر است  داخل کرد؟ محلی برای قاسم خان و افکار مسخره اش در حوزه زبان پارسی یا دری  و یا هرنام دیگری که اختراع میکنند وجود ندارد.
 آیا زبان فارسی با داشتن این همه غناء و پهناء ،  نیازمند این کلمات است؟ اگرنیست پس تیله کردن متاعی که بازار ندار جز  خود را مسخره کردن و ضد وحدت ملی نیست؟
کاری که در 50 سال اخیر با شکست مفتضحانه مواجه گردید ، آیا باز هم همان شعار های در نهایت ناکام را نشخوار میکنید؟ کمی بخود آئید!
آیا نپذیرفتن همچو متاعی  که بشیوه هیتلر  عرضه گردیده نه با  لطف و محبت، دور از ادب، اخلاق و انسانیت  ضد وحدت ملی نیست؟ آیا تعقل نمیکنید؟
آیا عقل و منطق شما میپزیرد که فارسی با آن طول و عرض و ضخامت و قدامت تاریخی و غنای فرهنگی و مادر زبان (پشتو)  دنباله رو زبانی ضعیفی که الفبایش دیروز در پشتو تولنه اختراع گردید و  با فقر شدید فرهنگی و فقر  واژه ها و حتی پسوند ها ،که ساختن این کلمات خود بیانگر این ضعف و ناتوانیست گردد؟
 دنباله رو فرزندی که هنوز در آوان طفولیت است و راه رفتن و سخن گفتن بلد نیست شود؟ آیا تفکر نمیکنید؟
ایکاش آن عاقبت نیندیشان سیه بین و  بیماران روانی میگزاشتند که این زبان در آغوش مادرش(فارسی) رشد میکرد و بزرگ میشد ، این جاهلان تاریخ غرق در باده تعصت و غرور کاذب قدرت، غافل ازینکه  این زبان(پشتو) اصلی دارد و ریشه ای دارد و از بیخ بته سر نزده که آنرا با تراوش معده  قاسم خان آبیاری کرد، که امروز بوی تعفن آن جامعه را بیمار ساخته و در خطر تجزیه قرار داده است. در یک جمله فارسی زبان با عظمت یک امپرطوری چندین هزار ساله ایست که آفتاب در سرحداتش غروب نمیکرد و ازین حقیقت آفتابی هم نمیتوان انکار کرد که پشتون ها هم مانند دیگران جزء این امپراطوری ، مدنیت و حوزه بوده اند و تاریخ آنها و زبان آنها جزء لایتجزای همین حوزه ومدنیت است.
و بلاخره هم اکنون 130 ملیون انسان از اقوام وقبائیل مختلف چون ترک ، عرب،افغان، تتار، پشتون ، غلجی ، درانی، تاجک، کرد، نورستانی، لرد، بلوچ ، ترکمن، و اویغور، براهوی، آذری،گوجر ،هزاره، پشه ای ، قزاق، قرغز و............. به این زبان تکلم میکنند و آنرا زبان خود میدانند واین برگ برد زبان وحدت و محبت آفرین فارسی است که هیچ زبانی در منطقه همچو فراگیری قومی و وسعت را نداشته وندارد.
یک ملیون فارسی زبان در پاکستان کثیرالسان  زندگی میکند چرا سرود ملی پاکستان  را بزبان فارسی سرودند؟

سرود ملی کشور برادر پاکستان


پاک سرزمین شاد باد                  کشور حسین شاد باد

تو نشان عزم عالیشان                 ارض پاکستان!

مرکز یقین شاد باد

پاک سرزمین کا نظام              قوت اخوت عوام    

قوم، ملک ، سلطنت             پاینده  تابنده  باد

شاد باد منزل مراد

پرخم ستاره و هلال           رهبر ترقی و کمال

ترجمان ماضی شان حال     جان استقبال !

سایه خدای ذوالجلال


 سرود ملی زیبای پاکستان را اینجا  بشنوید

سرود ملی پاکستان را اینجا ببینید  


 بلی بدون تعصب در پرتو عقل و دانش سرود ملی را بفارسی میسرایند زیرا فارسی زبان همگانیست و مربوط به قبیله وقوم خاصی نیست  وحدت ومحبت و یکپارچگی  می آفریند.
  سخن اخیر اینکه زبان، چه فارسی چه غیر آن دریا و موج متحرکیست که هیچ قدرتی توانایی توقف آنرا ندارد ، حرکت در جهت تخریب زبان فارسی حرکت در جهت مخالف جریان رودخانه است  عاقبتش مانند گزشته جز  ناکامی و عقبنشینی  با قبول شکست چیزی دیگری نیست ، زیرا این حرکت طی 40 و چند  سال با تشکیل پشتو تولنه نه تنها  با شکست فاحش مواجه شد بلکه فضای ، دوستی وبرادری و حرکت بسوی ملت واحد را  فلج کرد و حساسیت اکثریت قاطع ملت را علیه زبان، بی زبان پشتو بر انگیخت ، خداوند نبخشاید آن   کسانی را که مرتکب این جنایت شدند ! آیا پند  نمیگیرید؟
 آیا هنوز هم این تجربه ناکام و بدنام را تکرار میکنید؟ اگر بلی! واقعا که کودکان بی تربیتی هستید که با بی تربیتی برای تنبیه کردن تان سیلی محکمی بصورت  تان زده شود و  بعد از گریه، آدم به دل آسا و نصیحت تان بپردازد. واقعا قابل ترحم هستید!
 جنگاندن پشتو علیه فارسی یا دری طراحی هر لوده  یا مریض روانی ای (سایکو) که هست  ، به جنگ مگس با فیل میماند که زور مگس به فیل نمیکشد و مگسک  گاهی روی خرطوم فیل مینشیند گاهی روی دم  فیل و گاهی روی  گوش  فیل، چون فیل خوفی از مگس ندارد ، با بزرگواری  فقط به تکان دادن دم یا گوش یا خرطومش اکتفاء میکند، بلاخره مگسک خسته و گرسنه گردیده و چند قدم آنطرفتر روی فاضلاب  فیل مینشیند تا رفع خستگی و گرسنگی کند که بعد  از تغذیه دستانش را بهم مالیده روی آن خوابش میبرد؛ مثال طراح یا طراحان این جنگ مثال همین مگس است .
 "زبان شناسان میگویند که پشتو شاخه ایست از زبان فارسی که بطور مستقل رشد کرده است"

لهجه فارسی زندیه استان فارس کشور ایران امروزی یا فارس دیروز به  پشتو نزدیکترین لهجه فارسی است.

 اگر این حقاق تلخ است  ترا خوش ناید برو و تاریخی دیگری برای پشتو  جعل کن و  (پته خزانه) دیگری بساز و پشتو را از آسمان نازل کن و یا تاریخ آنرا به بته خود روئی در صحرائی مجهولی وصل کن و  رابطه آنرا با ابنای آدم  و سایر زبان ها قطع کن ببین که کی ضرر میکند!
  در نهایت اینکه" فارسی" زبان محبت،دوستی ، عشق ، زبان همگانی و وحدت میان اقوام است، نه زبان قبیله ، عصبیت ، نژاد و تعصب. این زبان مربوط به قوم و قبیله بخصوص نیست که بر کسی تحمیل گردد و یا بر علیه کسی و یا زبانی باشد.

اعلان جنگ علیه  زبان  فارسی اعلان جنگ آشکارا علیه اکثریت قاطع ملت و علیه وحدت ملی نیست؟

جنگ پشتو علیه فارسی بضرر هردونیست ؟ 

 

منبع: وحدت ملی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط   | 

  عقيده بر آن است که قرن سیزده  الی بیست  میلادی خونين ترين دوره  تاريخ برای تاجکان  بوده است. تلفات انباشته شده انساني طي  هجوم چنگیز خان  ، تیمور لنگ و قبیله تازه به قدرت رسیده  جنايت هاي جنگي و جنايت عليه  قوم تاجک  را  که با نسل کشي شان  به اوج رسيد.در اين هفت صد  سال، سر زمين تاجکان حتا يک سال روي صلح و آرامش را  نديده؛ در عوض صحنه ي وقوع هزاران منازعه: تاخت و تازها و  جنگ هاي قبيله اي ،  استعماري ، امپرياليستي، جنگ هاي داخلي و جنگ هاي مذهبي، طغيان، نبرد چريکي، جنگ هاي آزادي بخش، شورش ها و انقلاب ها و چپاول ها... بوده است. اکثريت عظيم تاجکان  که  در چین ، هند ، پاکستان ، تاجکستان ، ازبکستان ، افغانستان ، ایران و دیگر کشور های نزدیک زنده گی میکنند  در این  عمر کوتاه خود، دست کم يک جنگ را شاهد بوده اند.پيوسته يوغ دسته اي بي پايان از ظالمان را که سوار شدن بر گرده مردم عامل شکوفايي شان بود بر دوش مي کشيد: امپراتورها، شاهان، سلاطين، پادشاهان، سپه سالاران، ، روساي جمهور، شاهزادگان ، وزيران و اميران، همه تشنه ي جاه و جلال، قدرت و ثروت، آماده ارتکاب هر گونه عمل پليد براي دست يازي به آمال خود، يا حفظ آن که به چنگ آورده اند .

سده  سیزده الی پانزده  هزاره  ها تاجک توسط  چنگیز خان ، تیمور لنگ و  متباقی شاه  در این دو قرن اخیر توسط قبیله تازه به قدرت رسیده  کشته و یا از مناطق شان به طور اجباری کوچ داده شده اند ، مشخصاتي را که به عنوان نشانه هاي تعقيب و آزارهاي قرن گذشته پذيرفته ايم مي توانيم در سرتاسر ، جا به جايي جمعيت و راه پيمايي هاي هلاکت بار، اردوگاه هاي مرگ، سر به نيست کردن دست جمعي زندانيان، تجاوز، شکنجه و اعدام هاي بي محاکمه، مانع هر گونه تلاش براي مقاومت مي شود، اسارت و بردگي جان بدر بردگان؛ و همين طور غارت، به آتش کشيدن و نابودي شهرها و روستاها، کشتزارها و وسايل توليد؛ جنايت هاي جنگي و جنايت عليه بشريت که به مهاجرت خفت بار مردم رهيده از مرگ منتهي مي شوند و آنها را آماج راهزنان و عوامل جنگ داخلي قرار مي دهند؛ قربانيان قحطي هاي وحشتناک که در اثر اشاعه ي بيماري هاي همه گير و حتا از کشتارها، به سرعت نابود مي شوند.

هجوم های پی پی سرزمین تاجکان   را آماج خود ساخت. مهد تمدني بيش از هزار ساله با شهرهاي شکوه مندش: سمرقند، بخارا، بلخ، مرو ، نيشابور، باميان، هرات، پروان ، غزني ...براي انهدام يکي از پيش رفته ترين قلمروهاي موجود جهان، نابودي مزارع و قنوات، غارت شهرهاي پر رونق و تبديل شان به تلي از خاکستر، ورشکستگي تجارت و پيشه وري، به بردگي کشاندن و آواره ساختن جمعيت ها، به طور کامل، و قتل عام هزار ها انسان توسط مغول ها، تنها دو سال، از ١٢٢٠ تا ١٢٢٢، کفايت کرد.اسيري در کار نبود: از لشگرها و پادگان هاي مغلوب، سربازاني را که در ميدان رزم کشته نشده بودند، يک به يک گردن مي زدند؛ همين طور، در شهرهاي تحت محاصره که بيش از اندازه مقاومت نشان داده بودند، هر موجود زنده اي را در  آنها به قتل میرساندن ، و در گروه هاي دهها هزار نفري، در ميان دريايي از خون اعدام مي کردند. جنازه ي آنها خوراک لاشخورها مي شد، از کله ها، مناره ها مي ساختند، يک طرف مردان و در طرف ديگر زنان و کودکان، و اين راه و رسمي بود ، در نيشابور ، سمرقند ، بخارا خجند ، بلخ  ، پروان ، هلمند ، قندهار ،  عزنی ، بامیان  و در هرات  همه سرزمین تاجکان  نه سر ماند بر تن، نه تن بر سري»، همه را، «حتا سگ ها و گربه ها» را، به طرز فجيعي به قتل رساندند. در  بامیان ،عزنی و  دیگر شهر خراسان  از سربازان  هزار نفری با خانواده های  شان جابجا  میگردید ،  که تا مدت ها  بالای گرده های مردم  ستم دیده تاجک حکومت کردند.

  جانشينان چنگيزخان، پس از تقسيم امپراتوري ميان خود، با همان روش ها به جهان گشايي ادامه دادند و توانستند به مدت يک و نيم سده سلطه ي بي رحمانه خود را بر ملت هاي مغلوب حفظ نمايند. رونق کارشان به قيمت رنج توده هاي دهقاني تمام مي شد که زير فشار باج و خراج هاي سنگين خورد مي شدند، يا همچنان زير چکمه فئودال هاي محلي که به چاپلوسي اربابان شکست ناپذير جديدشان مي شتافتند، باقي مي ماندند.

تيمور لنگ، اين بزرگ استاد دغل کاري و خيانت که خود را از اعقاب مغولان مي دانست، آثاري در شان آنها از خود بر جا گذاشت و حتا، در کشتار و خرابي، از آنها پيشي گرفت. او توحش مغولان را با تعصب مذهبي رزمندگان طريقت اسلامي، هر چند بيشترين تعداد قربانيان اش را ميليون ها مسلمان تشکيل مي دادند،  شهرها را سوزاندند، روستاها، زراعت ها، شبکه هاي آبرساني به بيابان مبدل شدند. دغدغه ي اشغال و بهره برداري از سرزمين هاي گشوده شده در کار نبود. تنها هدف نابود کردن بود، در پي نبرد تا دم مرگ ميان چادرنشينان و مردم ساکن، ميان سواره نظام و پياده ها. اما «گله اي از گوساله ها و اسب ها در برابر ببرها و دسته گرگ ها چه کاري از دست شان ساخته بود؟»

تيموريان عليه مردم غير نظامي از همان روش هاي مغول ها استفاده مي کردند. مگر به هر دوي آنها اين رسالت الهي واگذار نشده بود که از راه جنگ، صلح جهاني را تحت اقتدار انحصاري خود برقرار کنند؟ده ها هزار اسير به دنبال خود مي کشاندند و آنها را مانند چهارپايان به برده فروشان مي فروختند يا در مواقعي که دست و پا گير مي شدند سر به نيست شان مي کردند ، آنها را بي سلاح به پيشواز قواي دشمن مي فرستادند تا ضربه اوليه ي حمله دشمن گرفته شود؛ يا آنها را وادار به هجوم به باروهاي شهرهاي محاصره شده مي کردند و آنها، در امواج پياپي، مجبور بودند از روي جنازه ي يکديگر عبور کنند. در صف هاي ده ها هزار نفري، صنعت گران، زنان و پسران کم سن و سال را که جزئي از غنايم بودند، در راه پيمايي هاي مرگبار و بي پايان، در جاده هاي پوشيده از جنازه، رهسپار تبعيد مي کردند. و به اين ترتيب، در همه جا، وحشتي غير قابل توصبف مي پراکندند. وحشتي که با هزاران شايعه در باره ي ، شکست ناپذيري، عاري بودن از هر گونه احساس انساني مهاجمان، که خود متجاوزان هم به آنها دامن مي زدند، تشديد مي شد و هر گونه اراده ي مقاومت را از مردم سلب مي کرد.

 

! در این اواخر قبیله تازه به قدرت رسیده

 دولت نادر شاه و مردم ولایات شمال

دولت نادر شاه و مردم کاپیسا و پروان

 دولت ازبکستان و مردم سمرقند بخارا

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/19ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط   | 

دانشگاه دولتی آموزگاری تاجیکستان

دانشگاه آموزگاری

دانشگاه دولتی آموزگاری صدرالدین عینی تاجیکستان 18 ژانویه سال 1931 با نام انستیتوی عالی اگروپداگوگی (کشاورزی و آموزگاری) شروع بکار کرد و در سال 1939 به نام ارباب ادبیات اکراین ت.گ. شفچنکو تغییر یافت. و سپس با استقلال تاجیکستان نام دانشگاه در سال 1992 به نام دانشگاه دولتی آموزگاری قندل جوره اف تغییر یافت و نهایتاً در سال 2007 به نام کنونی تبدیل یافت که مثلاً نمادی از بزرگی تاثیر فرهنگی صدرالدین عینی در فرهنگ حاضر تاجیکستان می باشد.

این دانشگاه برروی خیابان رودکی ، اصلی ترین خیابان دوشنبه میباشد. دانشگاه دارای یازده دانشکده : فیلولوژی، تاریخ، آموزگاری، ریاضی، جغرافیا، فیزیک، بیولوژی، شیمی، تکنولوژی و صاحبکاری، زبانهای خارجی(انگلیسی ، فرانسه و آلمانی)، زبان و ادبیات روس میباشد و در بیش از 33 اختصاص متخصص آماده می کند در این دانشگاه شعبه دکترا و فوق دکترا نیز فعالیت دارد و 150 استاد دکترا و نامزد علم و حدوداً رویهمرفته بیش از 500 استاد مشغول به تعلیم و تربیت دانشجویان هستند.

این دانشگاه یکی از مهمترین مراکز علمی جهت تعلیم و تربیت مدرسین بلند پایه در تاجیکستان به حساب می رود و تحصیل به سه زبان تاجیکی ،روسی و ازبکی صورت می گیرد.

دانشگاه دارای چاپخانه و همچنین مجله علمی (پیام دانشگاه) و روزنامه (آموزگار جوان) می باشد .

دانشگاه دارای کتابخانه ایی با گنجینه ایی مفید از کتابهای خطی و نادر است که می توان  از آن جمله 52 کتاب خطی به زبان عربی، ترکی و هندی ،دستخطهایی از آثار میرزا عبدالقادر بیدل، جامی ، کما خجندی ، سعدی ، حافظ شیرازی و جلال الدین رومی نام برد.

در این دانشگاه یک مرکز زبان روسی و مرکز تکمیل اختصاص معلمان زبان انگلیسی وجود دارد که هر کدام به ترتیب با همکاری سفارت روسیه و بریتانیا در این دانشگاه راه اندازی شده است. اتاق ایران و تاجیک نیز در این دانشگاه وجود دارد که به همت سفارت جمهوری اسلامی جهت گسترش ارتباطات بوجود آمده است که دارای تعدادی کتاب و تجهیزات کامپیوتری و ... می باشد.

نمای بیرون خوابگاه

خوابگاهی در نزدیکی دانشگاه است که تقریباً از لحاظ امکانات برای اقامت دانشجویان خارجی و داخلی مناسب است .

دانشگاه ملی تاجیکستان

دانشگاه ملی

این دانشگاه در سال 1947میلادی تاسیس گردید و در حال حاضر از 14دانشکده مشتمل بر مکانیک و ریاضی، بیولوژی، شیمی، معدن، تاریخ، حقوق ، زمین شناسی، شرق شناسی، روزنامه نگاری، اقتصاد و مدیریت، دارایی و اقتصاد، الکترونیک اقتصادی و فلسفه تشکیل شده است.
دانشگاه ملی جمهوری تاجیکستان با دانشگاه های دولتی مسکو، کلگین فورت اتریش، مانتون آمریکا و دانشگاه قبرس رابطه دو جانبه دارد . ساختمانهای این دانشگاه در نقاط مختلف شهر دوشنبه واقع شده اند که ساختمان اصلی بر روی خیابان رودکی قسمتی دیگر در نزدیکی بازار سبز و قسمتی در قسمتی معروف به جزیره واقع است

 

دانشگاه دولتی کشاورزی تاجیکستان

دانشگاه کشاورزی

این دانشگاه از جمله نخستین مراکز آموزشی آسیای میانه می باشد که در سال 1931 میلادی تاسیس شده است و دارای 21 رشته در سه مقطع کارشناسی، تخصصی و کارشناسی ارشد می باشد.
بر اساس آمار سال 2001 میلادی این دانشگاه هر ساله تعداد 600 نفر دانشجو فارغ التحصیل داشته است. این دانشگاه با موسسات علمی و تحقیقاتی کشورهای مستقل مشترک المنافع، آمریکا، ایران، ژاپن، چین، هندوستان، افغانستان، لهستان، آلمان، انگلستان و هلند روابط علمی و تحقیقاتی دارد. دانشگاه مذکور از 12 دانشکده مشتمل بر مهندسی کشاورزی، باغداری و بیوتکنولوژی، تجارت کشاورزی، زراعت و کشاورزی، مهندسی دام، دامپزشکی، اقتصاد، آبیاری، مکانیزه کردن کشاورزی، دانشجویان خارجی، دانشکده غیر حضوری و دانشکده تحصیلات تکمیلی تشکیل شده است. این دانشگاه نیز دارای فضایی مناسب در اوایل خیابان رودکی نزدیک به محلی به نام وَدَنهَ ساز (به معنای پمپ آب) می باشد

  آدرس اینترنتی دانشگاه : www.tajagroun.tj

 

دانشگاه دولتی تجارت تاجیکستان

دانشگاه دولتی تجارت تاجيکستان در ساختار تعليمات عالی تنها دانشگاهی است که متخصصانی در زمينه حسابداری، دارائي، اقتصاد، مديريت فروش و صنايع غذايي، اقتصاد جهانی، روابط تجاری اقتصادی بين المللی، بازاريابی در بازار بين المللی و خدمات، امورگمرکی، تکنولوژی محصولات غذايي و ساختار های اطلاعاتی در اقتصاد، فارغ التحصیل دارد.  دارای 4 دانشکده اقتصاد و مدیریت، اقتصادجهانی و حقوق، تجارت و گمرک، تحصیلات غیرحضوری و13 کرسی فعال می باشد. دانشگاه تجارت با انستيتوي اقتصاد، مديريت و امور اقتصادي قزاقستان، دانشگاه اقتصادي قزاقستان، دانشگاه بين المللي تجارت آلماتي، دانشگاه دولتي تجارت مسكو، آكادمي اقتصادي مسكو، دانشگاه تعاون مصرف ناواسبيرسك و دانشگاه اتحاد حسابداران و بازرس هاي حرفه اي آسياي مركزي همكاري نزديك دارد. 

 

دانشگاه فنی دولتی تاجیکستان ( دانشگاه تخنولوگی)

در دانشگاه فني تاجيكستان 6 دانشكده مشتمل بر انرژي، مكانيك و تكنولوژي، مديريت، مهندسي و تجارت، حمل و نقل و راه سازي، ساختمان و معماري و تكنولوژي شيمي فلزات فعاليت دارد .  دانشگاه تكنيكي جمهوري تاجيكستان با دانشگاههاي دولتي فني تاشكند، دانشگاه الكتروتكنيك مخابرات تاشكند، دانشكده اتومبيل و راه سازي تاشكند، دانشكده ساختمان و معماري تاشكند، دانشكده تكنولوژي صنايع سبك بخارا، دانشگاه برق مسكو، دانشگاه زمين شناسي مسكو، دانشگاه امور ساختماني مسكو، دانشگاه دولتي ولاديمير، دانشكده اتومبيل و راه سازي سيبري (آمسك)، دانشگاه حمل و نقل اوكراين و كالج عالي تكنولوژي اينچان (كره جنوبي) رابطه و همكاري دارد. همچنين اين دانشگاه با اتحاديه مدارس عالي فني کشورهای عضو CIS، اتحاديه مدارس عالي ساختماني کشورهای عضو CIS، اتحاديه مدارس عالي فني اورال، سيبري و آسياي مركزي و اتحاديه مدارس عالي معماري کشورهای عضو CIS همكاري مي نمايد. دانشگاه فني تاجيكستان عضو اتحاديه دانشگاههاي سيستم يونسكو نیز می باشد.

 

دانشگاه اسلاویانی

دانشگاه اسلاوياني روسيه و تاجيكستان در سال 1996 ميلادي مطابق قرارداد فيمابين حكومت هاي تاجيكستان و فدراسيون روسيه تاسیس شد. هدف از تشكيل اين دانشگاه پشتيباني از سكنه روسي تاجيكستان و ايجاد شرايط لازم براي تحصيلات آنها مي باشد. تحصيل در اين دانشگاه مطابق استاندارد و برنامه آموزشي روسيه صورت مي گيرد و درس ها به زبان روسي برگزار مي شود.  در دانشگاه اسلاوياني4 دانشكده فيلولوژی، اقتصاد، تاريخ و روابط بين المللي و حقوق وجود دارد. در دانشكده فيلولوژی، رشته های تخصصی زبان و ادبيات روس، زبان های آلمانی، انگليسی، چينی و رشته ژورناليستي وجود دارد. در دانشكدة اقتصاد، رشته های تخصصی مديريت، دارايی و وام و سيستم اطلاعات اقتصادی وجود دارد. در دانشكده تاريخ و روابط بين الملل، رشته های تخصصی تاريخ، فرهنگ شناسی و روابط بين الملل تدريس می شود. در دانشكده حقوق علوم و گرایشهای مربوط به اين رشته تدريس مي شود. همچنين بخش آمادگی و پيش دانشگاهی و دو سال تحصيل سال هاي آخر دبيرستاني در اين دانشگاه وجود دارد. در تمام رشته های تخصصي، زبان فارسي تاجيكي به عنوان واحد درسي غير تخصصي تدريس مي شود. در دانشگاه مذكور به آموزش زبان فارسي تاجيكي خيلي توجه مي شود و همه ساله قبل از نوروز يك هفته به نام هفتة زبان تاجيكي نامگذاری شده و همايش هاي باشكوهي به مناسبت جشن نوروز و شعراي ايراني برگزار مي گردد. این دانشگاه بر روی خیابان تورسون زاده در تقریبا در نزدیکی سفارت جمهوری اسلامی ایران در تاجیکستان می باشد.

 

آکادمی علوم تاجیکستان

عمده‌ترين مركز و عاليترين مرجع علمي این جمهوري محسوب مي‌گردد و در مؤسسات و شعبات خود دانشمندان مشهور کشور را تحت پوشش دارد. آكادمي علوم جمهوري از اعضاي پيوسته و وابسته تشكيل مي‌شود كه انجام پژوهشهاي عمده در رشته‌هاي علوم مختلف طبيعي و جامعه‌شناسي و همچنین تنظيم و تطبيق مطالعات علمي در قلمرو جمهوري از جملة وظايف آنهاست.
آكادمي علوم تاجيكستان در سال 1951 به عنوان شعبة تاجيكستاني آكادمي علوم اتحاد جماهیر شوروي سابق تاسيس گرديد.  پژوهشها و مطالعات علمي آكادمي در دهة پنجاه عمدتاً به رشته‌هاي نجوم، زلزله شناسي، زمين‌شناسي، شيمي، زيست‌شناسي و يك سلسله مسايل علوم جامعه‌شناسي اختصاص داشت و در دهة شصت تحقيقات علمي در رشته رياضيات، فيزيك عملي و نظري، مسايل نفت و تركيبات طبيعي شيمي، فيزيولوژي و بيولوژي نباتات، اقتصاد، تاريخ و فلسفه، خاورشناسي نيز ابعاد گسترده ای پیدا نمود. آكادمي علوم، مستقيماً تابع هيئت وزيران جمهوري تاجیکستان مي‌باشد و ارگان عالي آن، جلسة عمومي شامل اعضاي پيوسته و وابسته آكادمي محسوب مي‌گردند. این آکادمی بر روی خیابان رودکی و در نزدیکی میدان اُپراواله و دانشگاه ملی مستقر است.

 

آكادمي علوم جمهوري تاجيكستان هم اكنون داراي سه شعبه و جمعاً 19 پژوهشگاه مي‌باشد:
الف) شعبه علوم فيزيك، رياضيات، زمين‌شناسي و شيمي
ب ) شعبه علوم پزشكي و زيست‌شناسي
ج ) شعبه علوم اجتماعي

عمده‌ترين رشته و موضوعات مورد پژوهش مؤسسات علمي آكادمي علوم جمهوري عبارت است از:
1- رياضيات
2- فيزيك نظري و عملي
3- فيزيك شهاب هاي ثاقب و ستاره‌هاي دنباله‌دار
4- زلزله ‌شناسي مهندسي و ناحيه‌اي
5- ساختار زمين و ثروتهاي معدني
6- ويژگيهاي كيميايي فلزات نادر
7- تركيبات استيلن
8- خواص كيميايي مواد فعال بيولوژيك
9- فوتوسنتيز
10- مطالعات راجع به عالم نباتات و حيوانات
11- تشخيص و تداوي امراض جگر، معده 
12- مسائل و مشكلات مهم تاريخ و فرهنگ مردم تاجيك از دوران باستان تا زمان معاصر
13- مسائل فلسفه
14- تاريخ تفكر فلسفي و جريانهاي اجتماعي و سياسي
15- مسائل اقتصاد و ذخاير نيروهاي كارگري جمهوري
16- مشكلات زبان‌شناسي و ادبيات تاجيك

منبع: tajik-university

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط   | 

شاهنشاهی پنج صد ساله تاجیکی- ایرانی کیرپاند در مرزهای باختری چین

کشف شگفتی برانگیز دانشمندان چینی

نقش امپراتوری «کیرپاند»

  در توسعه تمدن آسیای میانه

 در دهه های اخیر بیستم، علم تاریخ در تاجیکستان به منابع تاریخ باستان و دیرین (قدیم) کشورهای همسایه دسترسی یافته است که امکان بازنویسی تاریخ و کامل تر ساختن واقعیت های شناخته شده تاریخی را فراهم می سازد.

در این پیوند، مطالعات انجام شده در اواخر سده بیستم از سوی دانشمندان چین به ویژه مهم است.

سنت های گسست ناپذیر و پیوسته تاریخی و کشفیات تاریخی و باستان شناسی منحصر به فرد زمان ما، در برخی از موارد می توانند هنوز هم آرایه های موجود تاریخی را از یک دیدگاه متفاوت تر از آن چه که در علم «سنتی» پذیرفته شده است، در نظر  بگیرند.

یکی از فاکت های جالب علمی که تازه برای علم روشن شده است، اطلاعات در باره دولت «کیرپاند» (Kirpand) است. نخستین اطلاعات در باره این دولت در میان محافل و حلقات علمی، هنگامی روشن گردید که در سال 1983، از سوی اکادمی علوم چین، نخستین  کتاب در باره تاریخ تاجیک های چینی به زبان چینی با ویرایش شواف ژوف شین (Shuav Zhuvshin) چاپ شد و در سال 1985 به زبان  اویغوری نشر گردید.

در تدوین این کتاب، دانشمندان برجسته چینی- لی اوژفپین (Lyuzhvpin)، عبدالله سلطان، وانگ شویی، موشونین (Mushunien)، لی ژین، جین گولیان (Gulian)، تان یونسان (Yunsan)، سوئی مو و دیگران مشارکت داشتند.

در اثر «تاریخچه فشرده تاجیک ها»، بخش کوچکی به دولت کیرپاند (Kirpand)، محل آن در دوران باستان و سده های میانه قبلی اختصاص داده شده است.

بر تاریخ این دولت، در تحقیقات قربان شیرین- دانشمند سینکیانگی که به فرهنگ تاجیک های چینی تخصیص یافته است، روشنی بیشتری افگنده شده است.

امکانات محدود کارگیری از منابع ایرانی، عربی و اروپایی، به نویسندگان چینی اجازه نمی داد تا نتیجه گیری های گسترده تری را انجام دهند. [از همین رو هم]  تجزیه و تحلیل مقایسه یی داده های تاریخی علوم شناخته شده در جهان مربوط به دوره پویایی دولت کیرپاند (Kirpand) نیز صورت نگرفت.

با این حال، در نوشته های دانشمندان چینی بر نقش ویژه دولت کیرپاند که بیش از پنجصد سال عمر کرد و در طی آن یک دوجین خاندان یا دودمان جانشین یک دیگر گردیدند، نشاندهی گردیده بود.  

پژوهشگران چینی، اطلاعات در باره دولت کیرپاند را از سفرنامه های زائران بودایی بازدید نموده از هند، دریافته اند. در دوره پادشاهی خاندان های شمالی دون هوانگ (Dunhuang) (386-534)،    زائر- سونگ یون (سده چهارم) هنگام جهانگردی، وارد کشور کیرپاند گردیده و نشاندهی کرده بود که این کشور در پامیر واقع است.

یکی دیگر از جهانگردان بودایی- سیوانتسزیان (Syuantszyan) در سال 629 پنج روز در کشور کیرپاند به سر برده بود. او در دفترچه خاطرات روزانه خود زیر نام «روزنامچه در باره سرزمین غربی عهد بزرگ تانگ» (641) به تفصیل به پرداز طبیعت منطقه و شرح سردارنشین های پامیر پرداخته است.

سیوانتسزیان (Syuantszyan) علی الخصوص کیرپاند را چونان یکی از دولت های عصر برجسته می سازد  که از دیدگاه توانمندی خود با دولت های ختن و کاشغر همتراز (قابل مقایسه) بوده است.

او این موضوع را می آورد که شنیده بود که شاه کیرپاند خود را از «نوادگان شاهزاده مهر (خورشید) و مردم خود را  «مهر زادگان» خوانده بود.

در منابع، زمان تشکیل این کشور یاد نشده است. منابع چینی زمان شکلگیری کیرپاند را نیمه دوم سده یکم، اوایل سده دوم می دانند.

هرچند، شواهد مکتوب دال بر بنیادگذاری آن در دست نیست، اما برخی از داده های غیر مستقیم وجود دارد. روشن است که شهریار کیرپاند- ویو شاه (Vyushah)، تون شوی (Tunsho)   زائر مقدس بودایی را در عصر سپه سالار چینی بان چائو (32-102 میلادی) آورد که در باره آن اطلاعاتی در پیوند با پویایی هایش در نواحی کاشغر بر جا مانده است.

شیرین قربان می نویسد که زمان پویایی های تون شو در کیرپاند، با دوره کنیشکا- شاه کوشانی همخوانی دارد.

  تاریخ پادشاهی کنیشکا زمان درازی در علم یک موضوع بحث انگیز بود. دانشمندان چینی زمان فرمانروایی او را نیمه دوم سده یکم میلادی می پندارند. کشفیات شگفتی برانگیز کتیبه (سنگنبشته) کنیشکا (فرمان نامه او) در روستای رباطک (در استان بغلان، در شمال افغانستان) به زبان باختری، بر قدمت پادشاهی کیرپاند روشنایی می افگند.

 دوره فرمانروایی کنیشکا، در پرتو این کشف تازه، بر پایه مطالعات د. کیرب (Cribb)- دانشمند انگلیسی، میان  سال های (100- 126 یا 120-146 میلادی) تثبیت می گردد.

 هرگاه به عنوان نقطه شروع، نیمه دوم قرن یکم- اوایل قرن دوم را بگیریم، چنین بر می آید که تون شو ( (Tunshoرا نخستین شاه کیرپاند نیاورده بود. همین گونه، فروپاشی دولت کیرپاند مقارن با سال های 713-727 میلادی می گردد. درست هنگامی که بر پایه داده های منابع چینی، فیو شین- شاه کیرپاندی، با بخشی از باشندگان خود به تابعیت تبت درآمد. از همین هنگام، دولت کیرپاند از عرصه تاریخی ناپدید می گردد.

 در منابع، در باره حدود کشور کیرپاند اطلاعات متناقضی دیده می شود. اما احتمالا این به علت اختلاف زمانی داده ها است، زمانی که مرزهای دولت با توجه به اوضاع سیاسی متحمل تغییر گردیده است.

  پژوهشگران چینی، با رویکرد به فصل دوازدهم «روزنامچه در باره سرزمین غربی عهد بزرگ تانگ» می نویسند که «دولت کیرپاند در عصر سلسله های جنوبی و شمالی [(میان سال های 317-589)] هنگامی که مرزهای کیرپاند در غرب تا خوارزم و در شمال تا کاشغر گسترش یافته و در جنوب کشمیر را در بر می گرفت و در خاور تا کاگیلیک (Kagylyk)  (کنون در استان خودگردان سینکیانگ- اویغور جمهوری توده یی چین) می رسید، به اوج توانمندی خود رسیده بود».

 در اوج شگوفایی دولت کیرپاند، تنها در گستره سین کیانگ آن، دوازده شهر بزرگ وجود داشت. در قلمروهای یولیراک (Yulerak)، سیرلیک (Serlyk)، اینگاسار (Ingasar)، اراچول (Arachul)،  (گستره سین کیانگ امروزی) در دوره هان، 16670  نفر بود و باش داشتند.

 در «هان شو» (Hanshu) آمده است: «باشندگان ملک یویلیر (Yuler)، سیرلیک (Serlyk)، اینگاسار (Ingasar)، اراچول (Arachul) از یک قبیله اند، اما یویلیرها (yuelr) منشای ترکی ندارند، مگر از دیدگاه خاستگاه نزدیک به کان (Kan) ها (کانامه ها) و دی ها [(یعنی سغدی ها)] اند و مسکون نیستند.

 سویوان تسزیان (Syuantszyan) نشاندهی می نماید که زبان و نوشتار کیرپاندها به کاشغری همانند است مگر هان شو گواهی می دهد که کیرپاندها به کان ها (کانامه ها) نزدیک اند.

 روشن است که زبان و نوشتار باشندگان کیرپاند بر شالوده ایرانی مبتنی بوده است، اما همانند سغدی نیست. در این حال، پژوهشگران چینی در باره اشاعه رسم الخط سغدی در دوره تان (تانگ) در کاشغر سخن می گویند.

 همراه با آن، در گاهنامه تان شو شواهدی هست دال بر آن که در سولی (Suli)  (در کاشغر)، نوشتار هندی رایج بوده است. داده های باستان شناسی سین کیانگ با این اطلاعات تعارضی ندارند.

 ما پسانتر دو باره به موضوع زبان بر خواهیم گشت. منابع چینی گواه بر آن اند که هسته نخستین دولت کیرپاند- تاشقرغان کنونی– مرکز ناحیه خودگردان تاجیک نشین در منطقه خودمختار سین کیانگ جمهوری توده یی چین بوده است.

 سر زمین یارکند یا یارقند (Yarkand) در آن دوره، بخشی جدایی ناپذیر دولت کیرپاند بوده است.

 به پنداشت پژوهندگان چینی، نام این دولت در منابع چینی، کیرپانتو («Kirpantu»)  بوده است و به ایرانی–کیرپاند که از پیوند دو کلمه ایرانی قدیم ساخته شده است: «کیر» - کوه، و «پاند»- راه یعنی راه کوهی یا راه کوهستانی یعنی نام کشور، کشور راه کوهستانی بوده است، که شاید نشان دهنده اهمیت آن  بر سر راه «جاده ابریشم» بوده باشد.

 در واقع هم، شاه کیرپاند آغاز به تصرف و اسیر ساختن سرزمین های همسایه نموده بود. چه، برای  پهن ساختن گستره کشور، دلایل عینی تاریخی وجود داشته است: تقویت گردیدن اراده مبنی بر متنوع ساختن راه ابریشم دریایی، که کشور را با رم و مصر پیوند می داد. درست در همین هنگام بود که شاه کیرپاند آغاز به گسترش متصرفات خود در جنوب و غرب نمود و عملا سرزمین هایی تا کرانه های جنوبی رود سند اشغال گردید و در  جنوب تا خوارزم به تصرف درآورده شد.

 منابع چینی گزارش می دهند که از کاشغر، وظایف امنیتی سرزمین های جنوبی به گونه مستقلانه از سوی فرمانروا انجام می شد. شاه کاروانسرا و ایستگاه هایی برای توقف مسافران ساخته، و با این کار، زمینه بایسته را برای رهنوردان فزونشمار فراهم می آورد.

 پویایی این فرمانروا نه تنها برای شگوفایی راه جاده ابریشم، بل نیز برای توسعه و تقویت خود دولت سودمند بوده است.

 دولت کیرپاند بازرگانی پر رونقی را با صدور طلا، سنگ های گرانبها، پشم، حصیر و فرآورده های دامداری و نیز وارد ساختن کالاهای زیستاری (معیشتی) و اکزوتیک در این مسیر پیش می برد.

 به برجسته شدن و بالا آمدن کیرپاند، موقعیت استراتیژیک آن بر سر راه جاده ابریشم کمک می نمود. آن هم، همانا از طریق همین دولت، سرزمین های غربی و امپراتوری میانه با جاده دریایی ابریشم،  پیوند می یافتند که اهمیت آن در دوره شگوفایی دولت کیرپاند افزایش می یابد.

 لشکرکشی های جهانگیرانه شاه کیرپاند در جنوب، به منظور دسترسی به هدف مهم جیوپولیتیک برای نخستین بار در تاریخ منطقه – رسیدن به حدود دریاهای جنوب، و گشودن راه به سوی مسیر دریایی مرتبط بوده است.

 چیرگی کیرپاندها در آسیای میانه از دیدگاه علمی همگاه است با دوره های فرمانروایی کوشانی ها، کیداری (kidari) ها، یفتلی ها، و هیونی ها (خیون ها). در علم تاریخ، نام هایی چون «دولت کوشانی»، «دولت کیداری»، «دولت هیونی» (خیون ها) و «دولت یفتلی».. از روی نام های سکه های بر جا مانده از فرمانروایان و نیز داده های نوشتاری منابع پارسی، بیزانسی و ...شناخته شده اند.

 به پنداشت ای. و. رتویلادزه- پژوهشگر نامدار آسیای میانه، از ویژگی های «نومیزماتیک» (سکه شناختی) پیش از اسلام آسیای میانه این بوده است که در روند سال های متمادی، سکه ها را به نام بنیادگذار سلسله کوشانی- کوشان، «ضرب» بزنند و چنانی که پژوهش های چندین ساله این دانشمند نشان داده اند، در سکه ها در این منطقه، هرگز نام های تباری یا قبیله یی زده نشده است و تنها نام یا لقب و گاهی هم صفات شاهان آورده می شده است.

  به گمان زیاد، نام کیداری ها درست مانند یفتلی ها از روی نام های خاندان های شاه های «کیدار» و «یفتلان» که بنیانگذاران این خاندان ها بوده اند، گرفته شده است.

 در تاریخ نویسی چینی، تسلط [خاندان های-گ.] کوشانی ها، کیداری ها، هیونی ها یا خیونی ها و یفتلی ها، مرتبط به دوره زیستایی دولت کیرپاند پنداشته می شوند، آن هم، این خاندان ها نه در کشورهای جداگانه دارای تعامل، باهم متحد گردانیده شده اند، بل به گمان غالب از دیدگاه ما، این خاندان ها (خاندان های کوشانی، کیداری، هیونی و یفتلی) به طور مداوم در کشور کیرپاند فرمان می رانده اند.

 چنانی که می دانیم، تا کنون برای محافل علمی، نام کشور باستانی یی که [خاندان های نام برده شده-گ.] در آن در صحنه های تاریخی ظاهر شده بودند، ناشناخته مانده بود. این [کشف (کشف نام کشور تاجیکی- ایرانی کیرپاند)-گ.] با حقایق تاریخی شناخته شده در علم مدرن منافات ندارد.

 هنوز هم تاریخ فروپاشی امپراتوری کوشانی محل جر وبحث های فراوان است. دانشمندان، تنها بر پایه داده های نومیزماتیک (سکه شناسی) آرایه های تاریخی خود را در باره حضور والیان ساسانی در سده چهارم در سرزمین های کوشانیان پس از انقراض این امپراتوری استوار می سازند (زیرا، تا کنون منابع دیگر مکتوب یافت نگردیده است).

 پژوهشگران را فاکت موجودیت سکه های مضروب (مسکوک)، به نمونه سکه های ساسانی و کوشانی، به اندیشه حضور والیان ساسانی در سرزمین های کوشانی کشانیده است. هر چند  تیتولاتورا (القاب) در نشانه های بازمانده، به زبان های پارسی میانه و باختری بوده است: «شاه کوشان»، «شاه کبیر کوشان»، و حتا «شاهنشاه کوشانی».

 با قاطعیت می توان تثبیت شده پنداشت که در دوره پادشاهی شاپور دوم ساسانی، که در سال های  309 - 379  بر ایران فرمان می راند، به راستی والیان ساسانی- کوشانی [در خاور ایران-گ.] حضور داشته اند.

 و. ای. واینبرگ- دانشمند روسی، بر پایه داده های سکه شناسی، راندن ساسانی ها از این سرزمین ها  را با مساعی باهمی هیون ها و کیداری ها، مقارن با اواخر سال های دهه هشتاد سده چهارم ربط می دهد. او فرازآیی یفتلی ها را در خاور تُخارستان در همین دوره می پندارد.

 به گمان زیاد، در نیمه دوم شده چهارم، مدت کوتاهی پس از انقراض سلسله کوشانی در کیرپاند ولایت های ساسانی وجود داشته اند، که کیداری ها را سرنگون کرده بودند، و سپس در این جا هیون ها و یفتلی ها فرمان می رانده اند.

 منابع چینی، کیداری ها و یفتلی ها را توده های باهم خویشاوند می پنداشته اند که چنین بر می آید که از بازماندگان ساک ها بوده اند.

 مرز و بوم بود و باش کیداری ها و «یی» ها (یفتلی ها) را در پامیر و مناطق همسایه آن، که در اواخر سال های دهه پنجاه سده بیستم در آغاز از سوی آ. ن. برن اشتام (Bernshtam) وسپس به شکل مفصل تر، بر پایه محاسبات کرونولوژیک (تقویمی یا گاهنامه یی) از سوی ک. انوکی (Enoki)- دانشمند جاپانی، ارائه گردید، از سوی محافل رسمی علمی تاریخی، بنا به انگیزه های سیاسی پذیرفته نشد. خود موضوع  هم، به رغم در دست داشتن واقعیت های مسلم علمی، به فراموشی سپرده شد و میهن این توده ها را هم در گوشه های گوناگون آسیای میانه نمایاندند.

 زمانی هم، آ. م. ماندل اشتام (Mandelstam) یفتلی ها را با هیونی ها (خیون ها) که بخش بیشتر آن ها در بدخشان به سر می بردند، یکی می پنداشت.

 ل. ان. گومیلیوف- دانشمند شناخته شده اورآسیایی روس، بر آن بود که گستره بود و باش یفتلی ها دقیقا «در کشور کوهستانی پیرامون پامیر» موقعیت دارد. او می پنداشت که «یکی از نیاکان یفتلی ها، قبیله بایدی (Baidi) بوده است که بخشی از آن در دوره کوشانی ها در سده های یکم و دوم  به دره یفتل کوچیده و از روی نام دره، نام نوی یافته بودند: «یی» ها (به زبان چینی)، یفتلی ها (به زبان یونانی) و هیاطله (به زبان عربی).

 گومیلیوف برای مدلل ساختن برداشت های خود توپونیم (نام گیتایی یا جغرافیایی) «ایفتل» یا یفتل- نام منطقه یی در کرانه های رود پنج در بدخشان را به کار بست- جایی که شاید سردارنشین یفتلی در آن قرار داشت و به گونه یی که در بالا خاطر نشان گردید، از سوی شاه کیرپاند تصرف گردیده بود.

 پژوهشگر جاپانی- ک. انوکی (K. Enoki)، به گونه یی که در  بالا یادآوری شد، نیز همزمان با  گومیلیف، زیستگاه نخستین یفتلی ها را، از روی داده های منابع چینی و توپونیم یفتل، غرب بدخشان می انگاشت.

 سیوان تسیان (Syuantszyan)- دانشمند چینی می نویسد که «چندین قرن گذشت تا کیرپاند را پادشاهی «او- دیئن» (یفتلی) تصرف نمود».

 چنین بر می آید که کیرپاند توانست در برهه ریختیابی خود، همه قبایل کوهی پامیر و هندوکش را با هم متحد گرداند- چیزی که به تصرف بیشتر  گستره های پهناور آسیای میانه و شمال هند یکجا با قبایل آمده یوچی یا یویچژی (yuechzhiy) به رهبری نخستین امپراتوری در آسیای میانه – خاندان کوشانی، مساعدت نمود.

 در کتاب هوهاونشو (Houhvnshu) شواهدی در باره نخستین پادشاه کوشانی- کودزولی یا کوجولا کدفیزس (Kudzule Kadfiz) حفظ گردیده است: «پس از گذشت یک سال صد و اندی سال، یبغو یا یاگبو (Yabgu - سردار) گویشانی (کوشانی)- کیوتسزیوکیو یا کودزولا کدفیزس (Kudzula Kadfiz)چهار شهزاده دیگر را سرکوب نمود و خود را پادشاه خواند. پادشاهی او – گویشانی(کوشانی) خوانده می شد. او با انسی (Anxi) (پارتی) جنگید، گاوف (Gaof) (کابل) را گرفت و سپس به پادشاهی خود، پادشاهی پودو (آراخوزیا یا ناحیه غزنی) را وصل گردانید و بر گیبین (Gibin -کشمیر) نیز چیره گردید...»

  همه فاکت ها (واقعیت) ها و رویدادهای بالا، با مدارک منابع در باره حقایق تاریخ کیرپاند همخوانی دارند.

 در واقع، کوجولا کدفیزس طی سال های متمادی فرمانروایی خود به شهریار توانمند یک دولت گسترده مبدل گردید که باختر (در آن دوره عمدتا کرانه چپ آن را)، [سرزمین کنونی-گ.] «افغانستان» و شمال هند را زیر سیطره خود داشت.

 با این هم، این دولت به شدت متمرکز نبود. حاکمان بومی، که از  کوجولا کدفیزسKudzule Kadfiz اطاعت می کردند، از استقلال بزرگی برخوردار بودند که تنوع  سکه ها  که شاید  از سوی فرمانداران بومی ضرب زده می شدند، گواه بر آن است.

  در کشور هنوز نوع واحد سکه وجود نداشت و آن ها به ضرب زدن سکه های امپراتوران روم، پادشاهان پارت، فرمانروایان یونانی باخترو کاپیسا ادامه می دادند.

 در عهد شاه چهارم کیرپاند از خاندان کوشانی-کنیشکا، پایتخت، ظاهرا به بلخ نقل مکان کرد. منابع مکتوبی حفظ گردیده است  دال بر این که کنیشکا خود برخاسته از همین استان (بلخ) بوده است.

 در یکی از نسخه های خطی دونگ هوانگ (Dunhuang) (متن به زبان سانسکریت تدوین گردیده و در ترجمه خُتنی آن ادامه یافته است)، آمده است که «کنیشکا از دودمان فرمانروایان بلخ برخاسته است». این سند مدلل بودن و موجه بودن انتقال پایتخت به مرکز امپراتوری رو به گسترش را توضیح می دهد. آن هم، در آغاز، همان گونه که در بالا یادآوری گردید، شاه کیرپاندی فتوحات خود را در راستای جنوب، با تلاش برای رسیدن به راه های دریایی متوجه ساخته بود.

 در فرمان یادشده یافت شده در سنگنبشته رباطک، فهرستی از مهمترین شهرهای شمال هند که زیر حاکمیت کنیشکا درآمده بود، آورده شده است: ساکت، کاوسامبیا (Kausambiya)، پاتالیپور (Pataliputra ) و  چمپ (Champ) .

 فهرست شهرهای فتح شده در هند، نشان می دهند که کنیشکا توانسته بود به هدف جیوپولیتیک خود برسد. او دریا ره گشوده بود. دیگر کشور کنیشکا گستره یی از خوارزم تا رودخانه نارباد (Narbad) در جنوب هند را در بر می گرفت. کیرپاند در این دوره به امپراتوری نیرومندی مبدل می گردد که برای نخستین بار در قلمرو آسیای میانه پدید آمده بود.

 گستره پهناور امپراتوری به کاردهی پایدار نخستین مسیر دیپلماتیک ترانس کانتیننتال (سراسر قاره یی) در تاریخ بشریت- جاده ابریشم، مساعدت می کرد. درآوردن توده های مردمی که هنگامی باشندگان قلمروهای کنونی آسیای میانه، افغانستان، پاکستان، هند، و بخش هایی از ایران بودند، زیر چتر یک دولت واحد و امنیت نسبی از مداخلات نظامی خارجی، منجر به رشد شهرها، شکوفایی اقتصاد و فرهنگ گردیده بود.

 پدیدآیی امپراتوری کیرپاند در عرصه سیاسی، به درهم آمیزی تمدن های خاور و باختر مساعدت نمود. کیرپاند، به نوبه خود در باختر تقریبا با رم هم مرز شده بود. در آن هنگام در قاره اروآسیا در عمل چهار امپراتوری فرمان می راند: امپراتوری خان، امپراتوری کیرپاند، امپراتوری اشکانی (پارتی) و امپراتوری روم.

 در متون بودایی سال های 245-250 آمده است که سراسر جهان به سه بخش تقسیم می گردد: (چین، رم، کوشان (بخوان کیرپاند)) و در اسناد سال های 266 و یا 281  میلادی، هنگامی که بخشی از خاک هند از دست رفته بود، سخن از چهار «پسر آسمان» (امپراتور) می رود: چینی، رومی، کوشانی و هندی.

 فاکت مهم یاد شده در فرمان شاه کنیشکا این است که او متن فرمان را به زیان آریایی تدوین نموده بود- زبانی که پیش از این، وجود نداشته بود.

 زبان آریایی- باختری که در باختر- تخارستان تا اوایل سده هشتم حفظ گردیده بود، در حوزه رسمی، جاگزین زبان یونانی با زبان باختری- آریایی بومی می گردد. زبان آریایی در پهلوی زبان های بومی، در گستره پهناور امپراتوری، زبان مراودات بود.

 منابع چینی می نویسند که آیین دولتی کشور کیرپاند، بودیسم بود. مگر، چنین چیزی مشروط پنداشته می شود. چون در گستره پهناور امپراتوری، به دشوار بتوان از چیرگی تنها یک آیین در آن دوره سخن گفت).

  شاه، خود سرسخت پابند آیین بودایی بود و رهبر معنوی شمرده می شد. مواد باستانشناسی نشان می دهند که بودیسم در سرزمین باختر در دوره کنیشکا رخنه نموده، تا زمان فتوحات عرب ها در سده های هفتم و هشتم میلادی رسمیت داشته بود و در بخش های شمال خاوری تخارستان، در پامیر و پیرامون آن، دست کم تا آغاز سده نهم ادامه داشت.

  چنین بناهای یادبود شناخته شده بودایی واقع در آسیای میانه چون بامیان، قره تپه، فیاض تپه، قلعه کافرنهان، اجنه تپه و... در عهد شگوفایی دولت کیرپاند پدید آمده بودند. هر چند، باز هم، داده های باستانشناسی گواه بر همزیستی بودیسم با دیگر آیین ها اند.

 برجستگی امپراتوری کیرپاند در این بود که در آن مدت بلندی سنت های رنگارنگ تباری و فرهنگی و نظام ها و جنبش های گوناگون مذهبی در همزیستی به سر می بردند.

 هر چند، بودیسم ایدئولوژی پیشرو شمرده می شد (چون خود حاکمان بودایان مومنی بودند)، با آن هم، در کشور آیین هایی چون جینیسم، شیوایسم یا شاویویسم (Shaivism)، زرتشتی و مانوی یا منیشایسم (Manichaeism) وجود داشت.

 همزیستی تنوع نظام های دینی و فلسفی و جریانات آیینی، در چهارچوب یک سامانه واحد سیاسی، از پدیده های منحصر به فرد در تاریخ تمدن جهان است. بردباری، شکیبایی و یکدیگرپذیری فرهنگی، در گسترده ترین مفهوم واقعی کلمه، که پیش زمینه مهم شکوفایی فرهنگی بود، این امکان را می داد تا اصالت سنت های بومی و دستاوردهای فرهنگ های محلی را حفظ کرد و برای گستره پهناور کشور، ارزش های فرهنگی مشترکی را پدیدآورد.

 درست از همین هنگام است که بردباری مذهبی در درازای سراسر تاریخ تاجیک ها به یک سنت ماندگار تبدیل می گردد. به گونه یی که مواد باستان شناسی نشان می دهند، هرگاه در هنگام فرمانروایی ویما کدفیز- پدر کنیشکا، بر روی سکه ها، تنها سیمای شیوا را بازتاب می دادند، در زمان کنیشکا (به گواهی آنالیزهای نومیزماتیکی (سکه شناختی))، بردباری مذهبی به ترازی رسیده بود که نیایشگاه  تلفیق کننده باورهای گوناگون بود و شمار خدایان به سی تن می رسید که خاستگاه ایرانی- آسیای میانه یی، هندی، خاورمیانه یی و عهد عتیقی داشتند که خود نشانگر بردباری مذهبی در امپراتوری پهناور و گسترده و  تراز بالای فرهنگ سیاسی شهریار آن است.

 این مقاله، تنها تلاشی است برای جلب توجه به موضوعات «شناخته شده» و در عین زمان  به دست فراموشی سپرده شده (مانند موضوع کوشانی ها) و جلب توجه به کشفیات تازه که بر بسیاری از گوشه های تاریک مسایل مربوط به شکلگیری کهن ترین دولت ها در آسیای میانه و ریشه های آن ها در منطقه روشنی می افگند.

 به هر رو، خواستیم یادآور شویم که هستند فاکت ها و منابعی که نشان می دهند که کشوری به نام  کیرپاند با تاریخ  پنجصد ساله و با سنت های دولتداری در آسیای میانه، وجود داشته است.

  این دولت دیرپا و مسن با عمر دراز خود، مدت ها برای علم امروزی تاریخ ناآشنا مانده بود. زیرا تا همین چندی پیش، آرایه های تاریخی در زمینه، بر شالوده داده های ناچیز باستان شناسیک، سکه شناسیک و پاره های اندکشمار بازمانده نوشتاریک بنا می گردید، تا این که آکادمی علوم چین به بررسی پیگیرانه منابع مکتوب مربوط به تاریخ تاجیک همت گماشت و نام شایسته کشور «کیرپاند» را وارد مدار علمی گردانید.  

 موجودیت دولت کیرپاند در یک چنین زمان دراز، که در طی آن، دودمان های کوشانی، کیداری و  یفتلی، یکی پس دیگری روی کار آمدند، تهدابی را برای دولتداری بسیاری از توده های باشنده  آسیای میانه ساخت که سزاوار است به موضوع توجه شایان بسیاری از پژوهشگران مبدل گردد.

 کنون، در پرتو پژوهش های تازه سده بیستم در عرصه تاریخ و باستان شناسی؛ مساله گردآوری و جمعبندی داده ها و تفسیر تاریخی آن ها در چهارچوب دولت شناخته شده «کیرپاند» و لزوم تدوین تاریخ این دولت پدید می آید. این مطالعات جامع (باستان شناسی، تاریخی) را نمی توان بدون به سنجش گرفتن داده های باستان شناسی چین و پژوهش های دانشمندان کشورهای همسایه انجام داد.

 . بانو گوزل محی الدین اوا (دانشمند اویغوری تبار باشنده شهر دوشنبه) - داکتر علوم تاریخ، استاد دیپارتمنت روابط بین الملل دانشگاه سلاوی تاجیکستان و روسیه و رییس مرکز مطالعات جیوپولیتیک تاجیکستان اند.

 . بانو گوزل محی الدین اوا در چند نوشته خویش مطلب تازه و مهمی را به دانشمندان و علاقمندان تاریخ و زبان حوزه تمدنی آسیای میانه که منظور از دولت کیرپاند است، ارائه می کنند. گزارنده خرسند است که یکی از نوشته های ایشان را از زبان روسی به زبان پارسی دری  بر می گرداند. نوشته های دیگر این دانشمند در آینده خدمت خوانندگان ارجمند ارائه خواهد گردید.

 در باره نام  چینی کیرپاند و ریشه این کلمه خواستم نظر دوستم، جیلانی داوری- خاورشناس و باستانشاس، استاد دانشگاه هایدلبرگ را جویا شوم. ایشان این مساله را کشف تازه دانستند اما بر آن اند تا نخست باید دانست که این نام در منابع چینی به الفبای چینی چگونه نوشته شده است. این منابع بایستی از نظر داده های تاریخی و زبانشناسی به دقت بررسی شوند. پس از آن فرصت میسر می شود تا روی ریشه این نام پژوهش کرد. اگر نام کیرپاند چونان نام یک سرزمین ثابت شود، پس می توان دریافت که منظور شاهان نخستین کوشان (کجولا کدفیزس، کنشکا و هویشکا) که خود را در برخی از سکه های خویش روی کوه ها نشسته به تصویر کشیده اند، شاید منظور همین کیرپاند باشد. یعنی ایشان خود را از پادشاهان سرزمین شامخ  با کوهپایه های بلند می پنداشته اند.

 آقای داوری این موضوع را در گذشته در رساله یی زیر عنوان «چکیده هایی از تاریخ تاجیکان بر مبنای آثار کشف شده» نگاشته اند که به مناسبت جشن بیست سالگی استقلال تاجیکستان در دوشنبه منتشر خواهد شد.

 . تاریخ کوتاه تاجیک ها، ص. ص. 13-14.

. چنانی که می دانیم، سده های میانه به دو دوره قبلی و بعدی تقسیم می گردد.

. بیچورین، ن. ی.، آسیای میانه  و ترکستان خاوری، آلماآتی، 1997، ص. 88.

. همان جا.

. قربان شیرین، ص. 40

.  Sim – Williams N., Cribb j. A New Bactrian Inscription// Silk Road Art and Archacology. –Vol. 4- Kamakura, 1995/96y. P.75-142.

. قربان شیرین، همان جا، ص. 40

. همان جا.

. تاریخ فشرده تاجیک ها («تاجیک لرین کیسکیچی تاریخی») به زبان اویغوری، ارومچی، انتشارات خلق سین کیانگ، 1985، ص. 9-16.

. قربان شیرین، فرهنگ تاجیکان چین، (ژونگو تاژیک مدنیتی)، در زبان ایغوری، ارومچی، انتشارات توده یی سینکیانگ، 1992.

. با شهر تاشقرغان (خلم) در استان بلخ افغانستان اشتباه نشود.

. رتویلادزه، ای. و.، سکه های تیورکش، فرمانروای چاچ// نومیزماتیک آسیای میانه، تاشکنت، 2001، ص.45.

. یعنی امپراتوری کیرپاند، اصل بوده و کشور کیرپاندی ها به نام کشور کیرپاند یاد می شده است و خاندان های کوشانی، کیداری، هیونی و یفتلی تنها خاندان هایی بوده اند که در کشور کیرپاند فرمانراوایی می کرده اند.

 . استاوینسکی، ب. ی.، آسیای میانه در دوره کوشانی، // تاریخ خلق تاجیک، دوشنبه، 1998، ص. ص. 430-432.

. واینبرگ، ب. ای، برخی از مسایل تاریخ تخارستان در سده های چهارم و پنجم میلادی، // نشریه قره تپه، شماره چهارم، مسکو، 1972،ص. 137.

. ماندل اشتام، آ. م.، پیرامون برخی از مسایل ریختیابی قوم تاجیک در بین النهرین آسیای میانه یی [(منظور از رودخانه های سیر دریا و آمور دریا است-گ.)]،// آسیای میانه، 1954، جلد بیستم، ص. 62.

. گومیلیوف، ال.، ان.، یفتلی ها و همسایگان شان در سده چهارم، // پژوهشکده سراسری دیموگرافی روسیه، 1959، جلد 20،ص. 62.

. Enoki K. / On the Nationality of the Ephtalites// The Toho Bunko ( The oriental Library) - Nr. 18, Tokyo, 1959, p.23, 27.

. استاوینسکی، ص. ص. 418-419.

. نگاه شود به: سیمس- ویلیامس، ن.، اسناد نو باختری، //پژوهشکده سراسری دیموگرافی روسیه، 3(222)، مسکو، 1997، ص. 4.

. استاویسکی،... ص. 429.

. سیمس ویلیامس، اسناد نو باختری، ص. 4.

. استاوینسکی، ب. یا.، سرنوشت بودیسم در آسیای میانه، مسکو، 1998، ص. ص. 156، 167.

نویسنده: داکتر گوزل محی الدین اوا

گزارنده: عزیز آریانفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط   | 

دوم طرح پشتون سازی مکتب های شهرهای کابل به بهانه تدریس به زبان مادری که چندین مکتب به زبان پشتو تبدیل بدون اینکه کسی حرفی بزند عملی شد همه سکوت ماندن نه کسی گفت وقتی چند مکتب را درکابل پشتو تبدیل کردید چرا خیر چند مکتب دیگر را هم به زبان دری در ننگرهار و کندهار وهلمند فعال نکردید.

سوم – جابجای احدی در وزارت مالیه – در وقت وزارت اگر پشتون نمی بودی در داخل وزارت هم داخل شده نمی توانستی اکثریت مستوفیت های ولایات پشتون بودند و فساد اداری از همان جا شروع شد.

چهارم – بسته کردن دانشگاه بدخشان  وبجای آن دانشگاه های تازه در غزنی و کندهار شروع شد و در حالیکه بدخشان تعداد فارغانش از صنف دوازده بعد از کابل در درجه اول قرار دارد وقندها ر سالانه بیست نفر هم فارغ نمی دهد.

پنجم خرم – مطبوعات دولتی حتی در ولایات فارسی نشین وازبک نشین بکلی بست هایشان بسته در عوض تلویزیون جلال آباد که حال نشرات روی ماهواره تلویزیون ملی به جهان نشر می شود وتوهین فروان به فرهنگ و تمدن افغانستان هست به بست هایش افزوده شد -  وصدهای خیانت دیگر خرم هر افغانستانی با احساس درک می کند.

 همی رقمی در دانشگاه ها دانشجویان که فارسی زبان به مشکلات فروان دچار می شوند  حتی بجرم فارسی زبان بودن از کدر دراپ می شوند . حالی یک چیز خطرناک را تازه شروع شده برایتان مستند می آورم خودتان قضاوت کنید.

 دردانشگاه کابل یک دیپارتمنت پشتو وجود دارد کسانی به آن دپارتمنت معرفی می شوند که اولا در کانکور بی نتیجه مانده باشند واز نمره 150 بالا راهم می پزیزد در حالیکه کسی 150 نمره بگیرد مردنش به اصلا سوادی ندار و یا کسانیکه دیگری از امتحان اختصاصی دری و اینگلسی ناکام می ماند به همو جا میرود خلص که دانشجوی که اصلا لیاقت دانشگاه را ندارد به دپیارتمنت پشتو معرفی میشود. امسال وقتی نتایج امتحانات سمستر این دپارتمنت را که متوجه شدیم دیدیم که هیچ یک از دانشجویان این دپارتمنت فیصدی پایینی از 90 فیصد را نداشت بینید مسخره گی را. شما فکر کنید کسی که در کانکور لیاقت دارالمعلمین را ندارد چگونه به 90 فیصد نمره میرسد ودر مقابل در بخش دری این دانشکده که چند تن استادان پشتون چون – بنوال  و راحله و عظیمه و چه چنان قرار دارد دانشجویان کدری صنف چهارم این بخش چانس می خورند. اینها همه بهانه ایست که پشتون های به اففانستان کدری های تقلبی معرفی کنند و به همین بهانه به دانشگاه ها استادان را به دانشگاه ها معرفی کنند و باز کار را به خاطر خیانت شروع کنند

منبع:کوفی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط   | 

 

پشتون‌سازی (که همچنین افغان‌سازی نیز نامیده می‌شود) اصطلاحی است که برای روندی که منجر به تغییر هویت مناطق غیر پشتون نشین به هویت پشتون است اطلاق می‌شود.

برهم زدن ترکیب جمعیتی

انجام مهاجرت‌های اجباری برخی از گروه‌های قومی و ملیتی در افغانستان یکی از روش‌های پشتون‌سازی بوده‌است. به عنوان مثال سیاست انتقال گروه‌های قومی پشتون به سمت شمال افغانستان در دورهٔ صدارت محمد هاشم خان می‌توان ذکر کرد.

در زمان صدارت نامبرده ریاست ناقلین در چارچوب وزارت داخله ایجاد شد که ممد گل خان مهمند به سمت وزیر داخله ایفای وظیفه می‌نمود. ریاست مذکور وظیفه و تطبیق اسکان قبایل آن طرف سرحد آزاد جنوب افغانستان را در نواحی سمت شمال به عهده داشت به آرزوی آن که بتواند گروه قومی پشتون را در افغانستان توسعه بخشد. نامبرده برای تشویق هر چه بیشتر ناقلین زمین‌های درجه‌اول نزدیک سرآب را برای آن‌ها توزیع می‌کرد.

همچنان در گذشته مالیاتی گزاف و کمرشکن و غیرعادلانه به نام «مالیهٔ خس‌بری» بالای زمینداران محلی سمت شمال توسط حکومت وقت توأم با انتقال ناقلین پشتون در آن مناطق تحمیل می‌شد که از عهدهٔ پرداخت آن برآمده نمی‌توانستند، و ناگزیر جایداد و اراضی خود را به قیمت ارزان فروخته و از حق ملکیت خود محروم ساخته شده و مجبور ساخته می‌شدند تا محلات آبایی و اصلی خود را ترک کرده و در دامنهٔ کوههای خشک و لم‌یزرع مسکن گزین شوند.

بخشنامه‌های دولتی

در سال‌های ۱۳۱۶-۱۳۱۷ خورشیدی (۱۹۳۷-۱۹۳۸ میلادی) دولت افغانستان دانشجویانی را برای آموزش دیدن در زمینه نظامی به اروپا و آمریکا فرستاد. بنا بر سیاست پشتون‌سازی، فرزندان مردم  هزاره و قزلباش و شیعه‌ها از شرکت در این دوره‌های آموزشی محروم شدند

در سال ۱۳۱۸/۱۹۳۹ بر پایهٔ دستور دولتی زبان تدریس در همهٔ دروس مدارس سراسر افغانستان از دری به پشتو تبدیل شد. کمبود منابع به زبان پشتو و عدم آشنایی بخش بزرگی از مردم افغانستان با این زبان، باعث فلج شدن نظام آموزشی و گسترش بی‌سوادی شد. پس از چندین سال و اعتراضات عمومی سرانجام در زمان وزارت نجیب الله خان توروایانا، وزیر معارف وقت، آن وزارت‌خانه ناچار شد تدریس به زبان دری را به مناطق دری ‌زبان افغانستان بازگرداند. از آن پس مقرر شد در مناطق دری ‌زبان کلاس‌ها و دروس به دری  باشد و پشتو به عنوان یکی از درس‌ها آموزش داده‌شود و در مناطق پشتوزبان زبان تدریس پشتو باشد.

از سال ۱۳۱۸ خورشیدی برای کارمندان ورازت‌خانه‌ها، بانک‌ها و دیگر ادارات افغانستان به صورت اجباری دوره‌های زبان پشتو گذاشته‌شد. این دوره‌ها تا ۱۳۵۷ خورشیدی ادامه یافت ولی با ناکامی روبرو بود. کم‌تر کسی از دری ‌زبانان که این دوره‌ها را گذارندند قادر به نوشتن و خواندن پشتو در سطح کافی بودند.

 

تغییر نام مناطق

روش دیگر پشتون‌سازی عبارت از تغییر نام محل‌های مختلف به نام‌های جدید پشتو است. به عنوان نمونه می‌توان به تغییر اسم این مناطق اشاره کرد:

  • تغییر نام سبزوار درهرات به شیندند
  • تغییر نام شهر مرزی قره تپه که کلمه‌ای ترکمنی است به تورغندی

پشتون‌سازی در شمال

در زمان  امان الله شاه یکی از افراد او به نام  وزیر محمد گل مهمند نایب‌الحکومهٔ ولایت بلخ شد. وی سیاست پشتون‌سازی را در این ولایت پیشه کرد و اقدامات زیر را انجام داد:

  • غصب ۵۰ هزار جریب زمین آبی تاجکان ازبکان  و توزیع آن‌ها میان پشتون‌های آورده‌شده به منطقه. اختصاص مالچرها (مراتع) به پشتون‌ها.
  • نابودسازی آثار تاریخی بلخ از جمله سنگ‌نوشته‌ها و سنگ‌مزارهای زرتشتی و سغدی پیش از اسلام.
  • سوزاندن ۲۳۷ دست‌نویس کهن دری ، عربی و ترکی.
  • مدارس منطقه تا سال ۱۳۴۵ تنها مجاز به آموزش به زبان پشتو بودند.
  • تغییر بیشتر نام‌های جغرافیایی منطقه از دری  و ترکی به پشتو از جمله: چارباغ گلشن (شینکی)، دلبرجین (شلخی)، پلاس‌پوش (زوزان)، چهل‌ستون (غندان)، بوینه‌قره (شولگره)، آدینه‌مسجد (چاربولک)، سمرقندیان (زرغون‌کوت)، کدوخانه (بانده‌گی)، ده‌دراز (غشی)، چقیش (استولگی)، یول‌بولدی (لیندی)، کول انبونه (مندتی) و…

در آن دوره، پس از پشتون‌سازی نام‌ها در ولایت‌های بلخ ، جوزجان ، سرپل و فاریات هر فرد بومی که نام بومی مکان‌ها را به زبان می‌آورده جریمه نقدی می‌شده‌است.

  منبع:ویکی پدیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط   | 

 

 سامانیان

امپراتوری سامانی یا بطور ساده سامانی ها (۸۱۹ ــ ۹۹۹ ) یک دولت و امپراتوری تاجیک در آسیای مرکزی وقسمت ایران بود. بنام موسس آن سامان خدا که به دین اسلام گروید با آن که از اشراف زرتشتی بود. این یک سلسله فارسی بومی ایران و آسیای مرکزی پس از فروپاشی امپراتوری ساسانیان فارس، ناشی از فتح عرب بود.
سامانیان یک دولت فارسی زبان که برای ۱۸۰ سال حکومت کرده در برگیرنده یک قلمرو که شامل خراسان، ری، ترانسکیانا، تبارستان، کرمان، گرگان و غرب ولایت اصفهان بود.
در اوج قدرت خود ، سامانیان قلمرو گسترش یافته تا آنجا که در جنوب کوه های سلیمان در پاکستان، غزنی و قندهار را کنترل میکردند. سامانیان نوادگان بهرام چوبین بودند و در نتیجه مربوط فامیل مهران ، یکی از هفت خوانواده بزرگ فارسی تبار میشدند. حاکم بر قلمرو خود ، سامانیان سازمان دولتی خود را به شکل مدل عباسیان، مشابه دربار وسازمان عباسیان تشکیل دادند. آنها برای حمایت از عباسیان در ماوراءالنهر و خراسان پاداش دریاف کردند و با تاسیس پایتخت های خویش در بخارا ، بلخ ، سمرقند و هرات پادشاهی خود را بعد از شکست صفاری ها بر قرار کردند.
با ریشه های خویش ناشی از شهر بلخ ( بعد بخشی از خراسان بزرگ )، سامانی ها هنر ها را ترویج داده علوم پیشرفته و ادبیات را ترقی دادند و در نتیجه دانشمندانی چون رودکی ، ابوسینا را جذب کردند. تحت اداره سامانیان بخارا رقیب بغداد و جلایش بود.
پژوهشگران تذکر دادند که سامانیان زبان فارسی رانسبت به صفاری ها بیشتر ترقی دادند، با این حال، با ادامه تسلط عرب به درجه مهم ، مقامات سامانی اعلام کردند که اینجا در این منطقه، زبان فارسی است و پاد شاه این قلمرو پادشاه فارسی است.
در دوران سامانیان ملت تاجیک در آسیای مرکزی تشکیل شد. امپراتوری سامانیان به عنوان اولین دولت تاجکستان در نظر گرفته شد، پیش از آن سلسله های فارسی زبان ( طاهری ، صفاری ، فاریغونی وغیره) ازمناطق تاجیک ظهور کرده بود.

تاریخ

امپراتوری سامانیان اولین سلسله بومی فارسی را پس ازفتح مسلمانان عرب بوجود می آورد.
چهار نواسه بنیانگذار سلسله، سامان خدا، با استانها خویش خدمات وفادارانه را به خلیفه عباسی مامون ادا کردند.
نوح، سمرقند ؛ احمد، فرغانه ؛ یحیا، شش و الیاس هرات را بدست آوردند. نصر پسر احمد فرمانروای ترانسکیانا ( تاجکستان) در ۸۹۳ شد، اما برادر و جانشین او، اسماعیل سامانی صفاری ها و زیدی ها را از تبارستان سرنگون کرده و در نتیجه حکومت نیمه مختاری بر ماوراالنهر و خراسان با بخارا به حیث پایتخت آن تاسیس کرد . در ۸۹۳، اسماعیل حمله کرده و تورک های کارلوک  را شکست داده تالاس را تصرف و کلیسای نسطوری را به مسجد تبدیل کرد. پسر اسماعیل، احمد، دو سفر نظامی (۸۱۱ و ۹۱۲ ـ ۹۱۳ ) به سیستان فرستاده وکنترل ایالات کسپین را بدست آورد.

سامانیان صفاری ها و زیدی هارا شکست دادند.

حکومت سامانی در بخارا بصورت رسمی توسط خلیفه تا اوایل ۹۰۰ شناخته نشده بود  ، زمانی که حاکم صفاری عمرلیث از خلیفه برای اعطای نشان تاجکستان خواست.
خلیفه المعتضد به امیر سامانی ،اسماعیل، نامه فرستاده اورا به مبارزه با امرالیث صفاری که غاصب خوانده بود، تشویق کرد. بر اساس این نامه، خلیفه اعلام کرد که او برای اسماعیل به حیث حاکم خراسان دعا کرده است. نامه تاثیر عمیق به اسماعیل کرده و او را مصمم به مخالفت با صفاری ساخت.
هردو در طول بهار ۹۰۰ در بلخ جنگ کردند. تعداد افراد اسماعیل بطور قابل توجهی کمتر بود طوری که ۲۰٫۰۰۰  سوار در مقابل ۷۰٫۰۰۰ سواره نظام امرالیث قرارگرفت. سواران اسماعیل بیشتر بارکاب چوبی وبعضا با نداشتن سپر ونیزه بد مجهز بود. جانب دیگر سواره نظام امرالیث  به طور کامل با اسلحه وزره پوش مجهز بود.باوجود مبارزه شدید، امرالیث طوری که برخی از نیرو های نظامی اش به اسماعیل پیوستند، گرفتار شد.
اسماعیل پس از آن به دستور خلیفه یک ارتش به تبارستان فرستاد.منطقه در آنزمان تحت کنترل زیدی ها بود. ارتش سامانی زیدی هارا شکست وسامانی ها کنترل منطقه را بدست آوردند.

تلاش های فرهنگی و مذهبی

سامانی ها فرهنگ فارسی را با حمایت از شاعرانی چون رودکی زنده کرد. آنها همچنان مصرانه اسلام سنی را تبلیغ کردند. با این حا ل سامانیان شیعه اسماعیلی را سرکوب اما شیعه دوازده امامی را تحمل داشتند. معماری اسلامی و فرهنگ اسلامی فارسی در اعماق قلب آسیای مرکزی توسط سامانیان گسترش یافت. به تعقیب ترجمه کامل قرآن به فارسی، در طول قرن نزدهم، نفوس تحت تسلط سامانیا، تعداد قابل ملاحظه به پذیرش اسلام شروع کرد.
از طریق کار متعصب میسیونری حدود ۳۰٫۰۰۰ خیمه تورک ها به اسلام رو آوردند و بعد ا تحت غزنوی ها بیش از ۵۵٫۰۰۰ تحت مدرسه حنفی مسلمان شدند. تبدیل دسته جمعی تورک ها به اسلام درنهایت منجر به نفوذ روبرشد غزنوی ها شد که بعد ها حاکم منطقه شدند.  کشاورزی وبازرگانی، پایه اقتصادی دولت سامانی بود. سامانیان به شدت در تجارت، حتی با اروپا درگیربودند.هزاران سکه سامانی یافت شده دربالتیک وکشوورهای اسکاندیناوی این را ثبوت میکند.
یکی دیگر از سهم ماندگار سامانیان به تاریخ هنر اسلامی سفالگری شناخته شده به عنوان اشیای کتیبه سامانیان است.

بشقاب، کاسه و افتابه  در ریخته سفید پخته شده و تنها با خطاطی، اکثرا ظریف و منظم تزئین شده است. عبارات عربی مورد استفاده در این خطاطی به طور کلی بیشتر یاکمتر آرزوهای خوب کلی ، یا تذکرات اسلامی به رفتار خوب است.

زوال

درسال ۹۹۹ رهبر قراخانیان سلطان ستوق بغراخان، نوه رئیس قبیله برجسته کنفدراسیون، بخارا پایتخت سامانیان را اشغال کرد.
قلمرو سامانیان بین غزنویان، که خراسان افغانستان را بدست داشتند و قراخان ها که ماوراءالنهر را داشتند، تقسیم شد. رود جیهون مرز بین دو امپراتوری تبدیل شد. در طی این مدت قراخانات به اسلام گروید.

میراث

درستایش از سامانیان، فردوسی، شاعر حماسه سرای فارس مینویسد
کجا آن بزرگان سامانیان          زبهرامیان تا به سامانیان
طبق مورخ بخارائی نوشته شده در ۹۴۳ بیان میشود که اسماعیل سامانی:
” در واقع شایسته ومناسب برای پادشاهی بود. اوهوشمند ، تنها فرد دلسوز، دارای دلیل و علم غیب … بود. او امور را با عدالت و اخلاق خوب انجام میداد. هرکس که مردم را آزار میداد مجازات میکرد. در امور دولتی اوهمیشه عادل بود.”
محقق تقدیر شده، نظام الملک، در اثر مشهور خود ، سیاستنامه، اظهار میکند که اسماعیل سامانی:
فوق العاده عادل، صفات خوبش بسیار بود. ایمان خالص به خدا داشت وبه فقرا سخاوتمند بود
ارگ سامانی تاجکستان بنام سمانیان است. شرکت هوایی برجسته در شهر دوشنبه نیز بنام سامان ایر است. همچنین بلند ترین کوه در تاجیکستان بنام اسماعیل سامانی است. کوه که قبلا به حیث “استالین قله” و ” کمونیزم قله” شناخته میشد، متعاقبا به قله سامانی تبدیل شد.

امیران سامانی

سامان خدا
اسد ابن سامان
یحیا ابن اسد ( ۸۱۹ ـ ۸۵۵)
نصر اول ( ۸۶۴ ـ ۸۹۲ )
اسماعیل ( ۸۹۲ ـ ۹۰۷)
احمد (۹۰۷ ـ ۹۱۴)
نصر دوم ( ۹۱۴ ـ۹۴۳)
نوح اول ( ۹۴۳ ـ ۹۵۴)
عبدالملک اول ( ۹۵۴ ـ ۹۶۱ )
منصور اول ( ۹۶۱ ـ ۹۷۶ )
نوح دوم ( ۹۷۶ ـ ۹۹۷ )
منصور دوم ( ۹۹۷ ـ ۹۹۹ )
عبدالملک ( ۹۹۹ )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط   | 

 

با مسرت در این اواخر کتابی تحت عنوان( سلطان رضیه غوری) بدسترس خواننده گان قرار گرفت که توسط خامه جناب محترم نثاراحمد حبیبی غوری رقم زده شده است . این کتاب شامل 130 صفحه با قطع وصحافت زیبا از طرف موًلف در مرکز انتشارات"تکانک" در اخیر سال 1388 هجری شمسی در کابل اقبال چاپ یافت .

موًلف ، نویسنده، شاعر شخصیت شناخته شده در کشورما است آثاری متعدد تحقیقی وپژوهشی برای هموطنان خویش تحریر وانتشار داده است .

 محترم نثاراحمد حبیبی غوری در زمستان    1342هجری شمسی در ولسوالی شهرک ولایت غور چشم به جهان کشود . دوران طفولیت را به دامان خانواده خویش پرورش یافت و مانند دیگر همسالان خویش به مدرسه ومکتب و لیسه راه یافت تا اینکه سند بکلوریا را از لیسه سلطان علاًالدین غوری بدست آورد ومتعاقبا" شامل پوهنحًی اقتصاد پوهنتون کابل گردید و در پایان ،  دوره های اختصاصی را در کشور اتحاد شوروی وقت تکمیل نمود.

مجموعه اشعار موًلف تحت عنوان " حالات روزگار" ، بازنگاری و گردآوری اشعار میر عبیدالله سرحدی " آتش عشق" ،

 " سلطان رضیه غوری" ، "کثافات جامد شهری" و " ما چه کرده ایم ؟ " از کارکرد های علمی وفرهنگی موصوف است که تا حال چاپ شده است. و بالاخره ما به زودی شاهد انتشار " گزارش ها و مجموعه مقالات اولین گردهمائی بین المللی غوری ها" به کوشش و تحت نظر ایشان خواهیم بود.

 اما سلطان رضیه غوری

سلطان رضیه غوری

سلطان رضیه غوری اولین زن مسلمان غوری است که برمسند سلطانی وپادشاهی رسید. گرچه قبل از او ، زنان دیگر غوری چون ملکه ، حره جلالی و ملکه جهان دختران بهاًالدین سام ، شاه ملک خانم علاًالدین محمد بن علی که از منهاج السراج جوزجانی موًلف طبقات ناصری حمایه وپشتیبانی نمود، گوهرملک دختر علاًالدین حسین خانم غیاث الدین محمد سام که احتمالا"به کوشش ومساعی وی مدرسه شاه مشهد اعمار گردیده است، در غور ویا دربار غوریان وجود داشت که از اهلیت و کفایت فرهنگی، اجتماعی وسیاسی برخوردار بودند اما هیجکدام شان به مناصب شاهی وامیری نرسیدند بلکه همکار و دستیار پدر،  شوهر ویا برادران خویش باقی ماندند.

 سلطان رضیه غوری زمانی بر تخت سلطنت جلوس کرد که از تاًسیس دولت غوریان در هند فقط چند سال محدود میگذشت. هرآن انتظار اغتشاش وشورشها ومقاومت از جانب هندیان و مخالفان مسلمان دولت وی میرفت. اما او با درایت واراده سیاسی که داشت در حدود چهار سال حکمروائی خویش از بروز هرنوع مخالفت ها جلوگیری نمود وبا چنان صلابت وبزرگی و تعادل فکری ودینی وتسامح مذهبی عادلانه حکومت نمود.

موًلف در مورد سلطان رضیه غوری با استفاده از منابع و ماًخذ موثق تحقیقات مفصل انجام داده است که خواننده را تا پایان کتاب با خود به مطالعه میکشا ند. کتاب متذکره را میتوان در چهار بُعدمختلف مورد مطالعه وبررسی قرار داد.

اول: ولیهعدی وچالش های سیاسی و اجتماعی بر سرراه سلطان غوری

دوم: حکمروائی وسیاستمداری رضیه و چهره فرهنگی وشاعرانه سلطان غوری

سوم: یادداشت های موًرخان و نویسنده گان در مورد سلطان رضیه غوری به زبان های دری، عربی وانگلیسی

چهارم:یادداشت های ارزنده درشرح حال زنان افغان و گزارش کاراولین سیمینار غوریان

شمس الدین التتمش یا التمش سلطان غوری در هند با وجود داشتن فرزندان ذکور( رکن الدین و معزالدین) ، رضیه خاتون را با داشتن درایت وهوش وذکای فرهنگی وسیاسی بحیث ولیهعد انتخاب می کند. التتمش میدانست که در چنان جامعه سنتی و دینی ، اولیای امور که متشکل از روحانیون ، خوانین وزمینداران بود اوامر وی را به آسانی گردن نخواهد گذاشت.

موًلف این مدعا را در صفحه(21)کتاب خویش با تفصیل به بررسی گرفته است " سلطان معایب پسرانش از جمله میخوارگی و غرق شدن در رویا های جوانی واین که سلطان رضیه غوری ومناسب بودن انتخاب او به ولیهعدی و روشن شدن محاسن این انتخاب را در آینده به حاضرین گوشزد کرد."

با مطالعه این اثر گرانبها ، خواننده به شجاعت و جسارت زنی برمیخورد که پادشاهی رابه آسانی بدست نیاورده است ، گرچه در آغاز مجادلات با برادران و رقابت مادر اندرش به این کشمکش ها افزود تا اینکه رضیه غوری توانست حقانیت خویش را در مقابل برادران ثابت ساخت وحکمروائی دولت غوری هند را از آن خویش نمود. (1236 میلادی-634 هجری قمری)

چالش های فراراه او کمتر از رقابت مادر اندر و برادرانش نبود اختلافات پیروان مذاهب  و عناد ودشمنی وزیر او نظام الملک جنیدی در راه او سد بزرگی بود که جامعه سنتی ومرد سالار و روحانیون که جامعه قرون وسطایی و درباردر گرو زدو بند های متخاصمانه ایشان بود، به آسانی به فرمانروایی یک زن که قبلا" هیچ سابقه نداشت ، گردن بگذارند.

سلطان رضیه غوری زمانیکه خود را از مناقشات فامیلی فارغ ساخت با تعیین خواجه مهذب قایم نظام الملک به سمت وزارت و تعیین ملک سیف الدین ایبک به سمت فرماندهی سپاه، به اداره مملکت پرداخت. اما این تشکیلات دیری نپاید چه مرگ ملک سیف الدین ایبک ، سلطان رضیه را مجبور  ساخت که رتبه فوق را به شخص مورد اعتمادش بسپارد . روی این هدف مرد سیاه چرده ای بنام جلال الدین یاقوت که رتبه خاصی نداشت به منصب امیرالامرایی برگزیده شد. اما توظیف یاقوت به این رتبه مشکل سلطان را افزود، چه به حسادت سایر امرا مواجه گردید و سلطان را در مرحله حساس زندگی سیاسی و اجتماعی قرار داد . انتصاب یاقوت ، والیان وحکمداران که منتظر فرصت مساعد برای بروز اغتشاشات بودند به شورش واداشت و از جانبی دیگر زمین داران از دادن مالیات خودداری نمودند. که این خود ضربه مهلک بر پیکر نو بنیاد سلطنت غوری هند بود.

در این گیرودار و نبرد ودفاع از سلطنت غوری هند، یاقوت کشته  میشود و روزگار پرمشقت سلطان رضیه فرامیرسد وموصوف با تمام کوشش وزحمات ایکه برای رفع منازعات نمود ، اسیر وبه سرنوشت نامعلوم گرفتار میگردد که با مطالعه این کتاب شمارا به جزیات آن آشنا میسازد و بالاخره سلطنت چهار ساله اولین زن مسلمان پایان میپذیرد.

سلطان رضیه غوری در پهلوی اینکه سیاستمدار وفرمانروایی با صلابت بود، شاعر ودارای خیالات عاشفانه بوده است سلطان در اشعار خود با تخلص " شیرین دهلوی" و یا " شیرغوری" افکار واحساس خود را انعکاس داده است  که نمونه شعر او را درصفحه (25) کتاب دست داشته میتوان خواند.

موًلف از آثار متعدد دری استفاده برده است از جمله :

سفر نامه ابن بطوطه ، طبقات ناصری ، روضة الصفا ، تاریخ فرشته ، طبقات اکبری وغیره کتابهای است که موًلف برای تحقیق وتکمیل اثر خویش از آن سود برده است.

  کتاب شناخته شده وارزشمند این دوره همانا طبقات ناصری است که ما را به تمام جوانب زندگی سیاسی، اجتماعی وفرهنگی و اقتصادی غوریان آشنا میسازد ضمنا" مولف دو یادداشت به زبانهای انگلیسی وعربی ، که درمورد سلطان راضیه تحریر شده است در اخیر کتاب خویش علاوه نموده است که به شایستگی کتاب می افزاید.

کتاب " سلطان رضیه غوری " شامل مباحث دیگر چون : زنان فرمانروا و مشهور مسلمان ، زنان مشهور افغان بعد از سلطان رضیه غوری ، و گزارش تدویر اولین سیمینار امپراطوری غوری ها و جایگاه آن در تاریخ تمدن و فرهنگ افغانستان ومنطقه ، مقام زن در روشنایی سپهر سخن ، و زنان دانشمند افغان که آثار شان به چاپ رسیده است ، میباشد. که خواننده به وسعت معلومات و پژوهش نویسنده پی میبرد. در مباحث فوق شما چهره زنان پرآوازه ومشهور جامعه ما را بدرستی آشنا میگردید.

همچنان این کتاب شامل عکس های رنگی سلطان رضیه غوری ، قبر سلطان رضیه وخواهرش ، و عکس دیپلوم انجنیر عبدالرحمن غوری وموًلف گنجانیده شده است که به زیبایی کتاب می افزاید.

این اثر صرف نظر از اغلاط طباعتی که یقینا" در چاپ های بعدی مرفوع میگردد ، معلومات با ارزشی را راجع به امپراطوری غوریان وحکمروایی اولین زن مسلمان را در خود جا داده است و مطالعه آن برای دانش پژوهان و علاقمندان تاریخ غور خالی از دلچسپی نیست. در پایان ، موفقیت نویسنده را در عرصه فرهنگی و خدمات ملکی از بارگاه رب العزت خواهانم

گرفته شده از تارنما جام غور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط   | 

تولد

ربانی زادۀ  29 سنبله 1319   در شهر فیض آباد   مرکز ولایت بدخشان است. وی در افغانستان، به استاد ربانی و پروفسور ربانی نیز مشهور است.

تحصیلات

او در سال 1342  از دانشکده شرعیات (الهیات) کابل فارغ‌التحصیل شد و در سال 1347  به خاطر ادامه تحصیلات عالی به مصر رفت و در دانشگاه الزهر به تحصیل پرداخت. وی در مصر تحت تاثیر اندیشه‌های اخوان المسلمین  قرار گرفت.

در سال 1336  در دانشکده شرعیات دانشگاه کابل همراه دیگر استادان آن دانشگاه نظیر استاد غلام محمد نیازی، سید محمد موسی توانا، وفی‌الله سمیعی (آخرین وزیر عدلیهٔ حکومت ظاهر شاه)، استاد محمد فاضل، عبدالعزیز فروغ، سید احمد ترجمان و هدایت نهضت جوانان مسلمان را تأسیس کردند که با استعفای غلام محمد نیازی از رهبری آن در سال  1351، ربانی رهبری آن را با نام جمعیت اسلامی افغانستان به دوش گرفت.

با کودتای محمد داوودخان در سال 1352 ، اعضا و هواداران نهضت اسلامی افغانستان (اخوانی‌ها) تحت فشار رژیم وقت، که تحت تاثیر شاخهٔ پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود، قرار گرفتند. افسران و نظامیانی که محمد داوودخان را در کودتا یاری رسانیده بودند به احزاب کمونیستی افغانستان تعلق داشتند و در آن سال‌ها و در دههٔ دموکراسی، مبارزان رقیب هم محسوب می‌شدند؛ آن‌ها در مکاتب، دانشگاه‌ها و مراکز علمی و ادوار دولتی باهم درگیری‌هایی داشتند. با قدرت گرفتن آن‌ها، مخصوصاً وزیر داخلهٔ وقت که عضو حزب خلق بود، دستگیری وسیع و گستردهٔ اعضای اسلام‌گرای رقیب آن‌ها در شهرهای مختلف افغانستان آغاز شد.

در سال  1353 ربانی و عده‌ای دیگر از فعالان اسلام‌گرا که تحت تعقیب حکومت داوودخان بودند، از افغانستان خارج شده و به پاکستان فرار کردند. در آن‌جا احزاب اسلام‌گرا و حکومت ذوالقفقار علی  بوتو که روابط سردی با دولت افغانستان به خاطر مسئلهٔ پشتونستان داشت، از آن‌ها پذیرایی کرده و دست به مسلح کردن مهاجران نهضت اسلامی زد تا آن‌ها را برای براندازی حکومت داوود خان آماده کند. اما عده‌ای از رهبران نهضت اسلامی از جمله ربانی مخالف جنگ مسلحانه علیه حکومت داوودخان بوده‌اند؛ آن‌ها به خاطر نزدیکی روابط بعضی از حلقه‌های نهضت اسلامی به دولت وقت پاکستان، عناصر میانه‌روتر مهاجران که زیر فشار قرار گرفته بودند، پاکستان را ترک کردند؛ ربانی در آن میان به عربستان سعودی سفر کرد.

مشی حزبی

حزب او یکی از قویترین احزاب سیاسی در کنار دیگر احزاب مخالف دولت افغانستان بود. این حزب مشی معتدلی داشته و به باور کارشناسان مسائل سیاسی افغانستان، از آغاز تأسیس تحت تأثیر جنبش اخوان المسلمین مصر بوده‌ است.

ربانی تا پایان حکومت‌های تحت حمایت شوروی سابق همواره با آن‌ها درگیر و خواهان خروج نیروهای شوروی سابق از افغانستان و سپردن حکومت به مجاهدین افغان بود.

ریاست‌جمهوری

ربانی پس از پیروزی مجاهدین و شکست دولت نجیب الله احمد زی در سال 1371، طبق توافق‌نامه گروه‌های مجاهد افغانستان در کنفرانس اسلام‌آباد، به عنوان دومین رئیس‌جمهور موقت افغانستان بعد از دوره دوماهه صبقت‌الله مجددی برگزیده شده بود تا در دورهٔ چهار ماههٔ ریاست خود زمینهٔ انتخابات را فراهم کند. اما بر اثر جنگ‌های شدید، و نقض توافقات از طرف جناح‌های مختلف، زمینهٔ انتخابات فراهم نشد و ربانی برای تعیین رییس‌جمهور بعد از خود شورای اهل حل و عقد را در شهر هرات افغانستان و با حضور شخصیت‌های مختلف از اقوام و نواحی مختلف افغانستان برگزار کرد.

شورای حل و عقد نیز در سال 1371و 30 دسمبر 1992 برهان‌الدین ربانی را به عنوان نخستین رئیس‌جمهور رسمی حکومت مجاهدین در افغانستان برگزید.

عقب‌نشینی از کابل

برهان‌الدین ربانی - صدای آمریکا -  30 نوامبر 2001

حکومت مجاهدین در 26 سپتامبر 1996 کابل را که زیر حملات شدید قرار داشت ترک کرد و این شهر به دست  طالبان افتاد. اما ربانی که مقر حکومت را به شهر مزار شریف انتقال داده بود هنوز به عنوان رئیس‌جمهور رسمی افغانستان شناخته می‌شد؛ هرچند به مرور زمان قلمرواش کوچک‌تر می‌شد تا این‌که در اواخر حکومت طالبان، فقط بر ده درصد خاک کشور تسلط داشت و بقیهٔ نقاط به دست طالبان افتاده بود.

پایان ریاست‌جمهوری

با حمله آمریکا به افغانستان و شکست طالبان، حامد کرزی در اجلاس بن رئیس‌جمهور دولت موقت افغانستان شد. برهان‌الدین ربانی در 22 دسامبر سال 2001  طی مراسمی رسمی حکومت را به ادارهٔ موقت افغانستان تحویل داد.

حمایت از کرزی

ربانی در انتخابات ریاست‌جموری افغانستان برای کسب مقام ریاست جمهوری افغانستان، از حامد کرزی حمایت کرد و در پایان نیز حامد کرزی در این انتخابات پیروز شد.

ربانی در پارلمان

او در انتخابات پارلمانی افغانستان خود را کاندید کرد و به‌ عنوان اولین نمایندهٔ مردم ولایت بدخشان با بیشترین آراء عضویت پارلمان افغانستان را به دست آورد.

جبههٔ ملی

ربانی در سال 1386  با جمعی از سران جهادی و احزاب کمونیستی سابق جبهه‌ای را تشکیل داد که به باور کارشناسان بزرگ‌ترین جبههٔ سیاسی در افغانستان است.ربانی در زمان حیاتش عضو پارلمان افغانستان و همچنین رهبر جبهه ملی افغانستان نیز بود.

احمد ضیاء مسعود، همسر دختر برهان‌الدین ربانی معاون اول رئیس‌جمهور افغانستان و برادر احمد شاه مسعود، قهرمان ملی آن کشور است.

ریاست شورای عالی صلح

وی از سال ۱۳۸۹ ه.ش. تا پایان زندگی‌اش، ریاست شورای عالی صلح افغانستان که با حکم حامد کرزی تشکیل شده بود را بر عهده داشت . این شورا وظیفهٔ مذاکره با گروه طالبان با هدف دستیابی به صلح پایدار و یافتن راهی مسالمت‌آمیز برای پایان دادن به درگیری‌ها در افغانستان را بر عهده دارد.

مرگ

برهان‌الدین ربانی در 29 سنبله  ۱۳۹۰ در اثر یک انفجار انتحاری در منزل خود کشته شد.

در زمان انفجار بمب، تعدادی از اعضای شورای عالی صلح افغانستان در منزل وی با دو نفر از اعضای طالبان در حال گفت و گو بودند که یکی از نمایندگان طالبان، مواد منفجره‏ای که در دستارش (عمامه‏ای که بر روی سر می‏بندند) پنهان کرده بود را منفجر می‏کند. این نمایندهٔ طالبان، به واسطه معصوم ستانکزی رییس دارالانشای شورای عالی صلح و رحمت الله و احدیار یک عضو این شورا، برای صبحت در مورد تلاش‌های صلح و مذاکره با گروه طالبان به خانه آقای ربانی راه یافته بود.

برهان‌الدین ربانی از مخالفان طالبان بود و مدتی قبل از مرگش در سخنانی از طالبان به دلیل استفاده از "کودکان" در حملات انتحاری و درگیری‌ها به شدت انتقاد کرده بود.

ربانی، یک هفته قبل از ترور شدنش، برای شرکت در اجلاسی تحت عنوان «بیداری اسلامی» به تهران سفر کرد. وی در سالروز تولد خود (۲۰ سپتامبر) و در آستانه ۷۱ سالگی بر اثر انفجاری در خانه‌اش در کابل کشته شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط   | 

 

حماسه سرایی مشخصهء آن دوره هایی از تاریخ و فرهنگ ملتی ست که مبارزهء ملی و جنبش های گسترده و دوامدار مردم به غرض ایجاد وحدت ملی و تامین حقوق و مزایای انسانی در میان کتلهء وسیعی از انسان ها، حق آزادی، عدالت اجتماعی، ایجاد سرزمین ملی، استقلال، امنیت، دفاع از ارزش های مادی و معنوی در برابر تجاوز بیگانگان و بلاخره تاریخ و هویت ملی درمیان ملتی پدید می آید؛ قوام می یبابد و سرانجام در اوج وکمال خویش منتج به تامین آن ایده آل ها می گردد.

ازاینجاست که ما در دوره های تاریخ حماسی خویش مقاطع مشخصی از حماسه ورزی کمال یابنده و متعالی و گاهی هم حماسه های نا پخته و نارس داشته ایم که اولی با دستاورد های عظیم و دومی کم ثمرتر از دوران حماسی زمانه های کهن باستان که بگذریم، نمونهء یکی از حماسه های نا کامیاب ملی را در همین دوران تاریخ معاصر کشور خود سراغ داریم.

قرن 19 میلادی یکی از آن دوره های تاریخ حماسی سرزمین ماست که درخت حماسه در کوهپایه های دیاران ما به گل می نشیند و لی تگرگ صاعقه زود رس خیانت و سازش زمامداران روزگار گلبرگ هایش را فرو می ریزد و ملت قهرمان ما را از میوه های نجاتبخش آن محروم می سازند.

حماسه های ملی قرن 19 اگر قوام می یافت و دستاورد های سترگش بباد خیانت نمی رفت و قدرت سیاسی مردمی و حکومت ملی بوجود می آمد، و حق سیاست کردن از ملت غصب نمی گردید، اینک ملت ما ناگزیز نمی گشت تا باردیگر درخت حماسه را با خون خویش بپروراند و یکبار دیگر با استعمار نوینی مواجه شوند و سراز نو با داغ المناک کشتارو قتل عام فرزندان خویش داغدار گردند.

حماسه سالهای (1839 – 1842) و (1878- 1880) هیچکدام با پیروزی و آرمانخواهی ملت پایان نمی گیرد. درست است که استعمار مستقیم رانده میشود و ظاهراً ارتش انگلیس سرشکسته و زبون سرزمین افغانستان را ترک می گوید اما آیا ملت افغانستان بهای آنهمه خونی را که داده بودند، دریافتند؟

پاسخ به این سوال را به خوانندهء محترم وا میگذارم و عجالتاً به بیان این موضوع اکتفا می کنم که پس ازحماسه ورزی های بی مانند و قهرمانانه در (1839- 1842) که هزاران مجاهد سربه کف و عاشق ازادی وخاک و ناموس و آیین درراه آرمان های خویش جان دادند نظام دولتی بی تحرک و ارباب رعیتی "امیردوست محمد" مستقر گردید که نزاع ومصیبت جنگ داخلی را برسر قدرت میان خوانین و ارباب ها بدنبال آورد و جز بدبختی و فلاکت، چیزی برای مردم در برنداشت.

بار دیگر بعد از جانبازی های بیشمار مردم پس از حوادث سالهای (1878 – 1880) میلادی بدبختی بزرگتری فراهم آمد و آن به قدرت رسیدن امیر جبار و ستمگر و خون آشامی چون امیر عبدالرحمن بود که دورهء اقتدارش یکی از سیاه ترین دوره های تاریخ کشور است که همه از آن آگاهیم و لزوم بحث بیشتری ندارد.

بدینگونه است که هرگاه حماسه های ملتی (جنگ آزادیبخش – انقلاب ملی و انقلاب اجتماعی) درنیمه راه کامیابی از حرکت بازمانند و سمت حرکت آن ها به انحراف کشانده شود، حماسه ها بی آن که نجات دهنده شوند، مصیبت آفرین می شوند.

کسانیکه اشتباهات خود را تکرار می کنند، قابل بخشایش نیستند وازهمین نظر است که ما نباید اجازه بدهیم تا باردیگر، اشتباهات تاریخی درجامعهء ما تکرار شود و حماسه های خونین ملی که بار آور شگوفایی و نجات مردم ماست، مغلوب گردند ویا از سمت حرکت تاریخی خویش به کجراه کشانیده شوند.

نا آگاهی تاریخی باعث آن میشود که یک ملت یک تجربه را بارها تکرار کند و بی آن که از تکرار آن و یا شکست های آن درست عبرتی بگیرد.

نا آگاهی تاریخی سبب آن می شود که از عرصهء تاریخ رانده شویم و سکان حرکت جامعه را به دست دشمنان مردم بسپاریم. موقعی که اکنون در جهاد فی سبیل الله مردم ما رونما گردیده شباهت فراوانی با حماسه های نیمه کامیاب قرن گذشته تاریخ ما دارد و نباید اجازه داده شود که تاریخ درین سرزمین بلاکشیده به نحو تراژیک آن تکرار گردد.

با مراجعه به تاریخ حماسی این کشور روشن میگردد که آفریننده حماسه ها مردم و منحرف گردانند و ورشکست سازندهء حماسه ها زمامداران و فرمانروایان خود کامه و مستبدی بوده اند که هیچ فکری جز تحکیم قدرت خود در سرنداشته اند وبا آمال و مقدسات مردم بازی کرده اند.

"جنگنامه" سندی ازین دست است. جنگنامه سندی است که ایمان، صداقت، فداکاری و قهرمانی تودهء مردم را به اثبات می سا ند و در برابر اعمالنامه سیاه و پراز کثافت و لجن مال زمامداران بیگانه از مردم را نیز به تماشا می گذارند.

"جنگنامه" از مهمترین آثار حماسی سالهای ((39 – 1841) دوران مقاومت و جهاد ملی ست که بدست ما رسیده و بیانگر قهرمانی ها و جانبازی های مردم و مقاومت تاریخی ملتی است که برای آزادی و شرف خویش در برابر استعمارگران انگلیس به پا خاسته است.

اثار ادبی و هنری این دوران حماسی کمتر حفظ شده و دولت های خودکامه یی پس از دوران حماسه ها درجهت حفظ و نگهداشت و تکثیر اینگونه آثار کمترین توجهی نکرده اند.

جز "جنگنامه" و "اکبرنامه" و بعضی سرود های فولکوریک که بسیاری ازآنها هم از خاطره ها فراموش شده- (چون ضبط نشده اند)، دیگر آثاری از آن دوره های با شکوه باقی نیست.

"اکبرنامه" منظومهء حماسی ایست که در وصف وزیر اکبر خان، توسط "حمید کشمیری" سروده شده و مانند "جنگنامه" بربرخی از مسایل تاریخی روشنی می اندازد که جا دارد آن را نیز چون جنگنامه درین برهه یی از حماسه های نوین معرفی کرد.

از سرود های فولکوریک این دوران نمونه های معدودی در دست است. یکی از این ترانه های مردمی که از غبار فراموشی بیرون خزیده" سرود انگور" است که مرحوم غبار نیز آن را در تاریخ خویش ضبط کرده است:

"محمد جان میر میدانست

ایوب خان شیرغرانست

میربچه خان رس رسانست

آزادی فخر افغانست

بیا بچیم انگور بخور

ادبیات متعهد و رسالتمند قرن گذشته ما توانسته است از عهدهء اجرای وظایف تاریخی خویش تا حدودی بدرآید. اما اینکه چرا این ادبیات حماسی و متعهد در جامعه ما نا شناخته مانده، تقصیر دولت ها و حکومت های وقت بوده که عمداً از شناسایی اینگونه آثار توسط روشنفکران ومردم جلوگیری می کردند.

ما بیاد داریم که در سالهای حکمروایی سلطنت در افغانستان ده ها کنفرانس و سیمنار علمی بغرض شناخت شخصیت و آثار فلان شاعر درجه چارم برگزار میگردید وحتی آثار جعلی را زیرنام افتخارات ملی برخلق الله تحمیل میکردند ولی آن آثاری که واقعاً از افتخارات ملی محسوب می شوند و کار و پیکار انقلابی مردم و آرمانگرایی ملتی را بیان می دارند، هرگز حتی به کاشفه هم نگذاشتند.

"جنگنامه" یکی ازآن آثاریست که جلوه های قدرت، عظمت قهرمانی و صداقت و ایثار مردمی را نشان میدهد که آزادی و پاک زیستن عشق شان و مردم سالاری و عدالت آرمان شان بوده است. در "جنگنامه" شجاعت و فداکاری مردان بزرگ و آزادیخواه و مجاهدین نامدارو گمنام کشور تصویر شده است. در "جنگنامه" معرفی چهره های راستین وطن و چهره های نقابدار و چاکر دشمن، مردان با ایمان و صادق و نامردان متزلزل و خدعه کار، باورمندان به قدرت و توانایی مجاهدین مردم و مرعوب شدگان از ستیزهء دشمن، یکی در پهلوی دیگر به تماشا گذاشته شده و در معرض قضاوت قرار داده شده اند.

"جنگنامه" از ارزش های بیشماری مایه وراست. عمده ترین ارج هایی که می توان برآن شمرد، مایه های ارزشمند تاریخی، فرهنگی، سیاسی، مبارزاتی، نظامی، جامعه شناسی، دشمن شناسی، جنگ شناسی و .... است. که درین منظومهء حماسی ثبت است.

عرض عمده درین مقال، معرفی تمامی ابعاد و وجوه معینه و پربهای این کتاب نبوده بلکه هدف عمده، تصویر سیمای تابناک مجاهد کبیر این دوران حماسی تاریخ کشور، میر مسجدی خان است که سلوک انقلابی و منش بزرگوارانه و انسانی او در برابر مردم و سرسختی و آشتی ناپذیری او در برابر دشمن میتواند سرمشق کارآیی برای نسل مجاهد امروز جامعهء ما- این حماسه سازان نوین- قرار گیرد.

شناسایی این منشور کثیرالوجوه (جنگنامه) درخور ماقلت های عدیده است که همت دست اندرکاران فرهنگ جهاد ملی را بدان معطوف میداریم. هرچند درین مقالت حاضر درپهلوی معرفی خطوط اساسی شخصیت بزرگ میرمسجدی خان اهتمام بعمل آمد، تا وجوه دیگر منظومه نیز شناسانده شود. ولی این شناسایی محدود به هیچوجه کافی نیست.

"جنگنامه" اثر منظوم حماسی که به تبع از شاهنامه سرایی که سابقه هزار ساله در کشور های افغانستان، ایران و تاجکستان دارد، در بحر تقارب سروده شده و یکی از آثاریست که جنگهای آزادیخواهی ملی جامعهء ما را در طی سالیان (1839 - 1841) علیه قدرت جهانی آن روزگار، امپریالزم انگیس نشان می دهد.

"جنگنامه" توسط مولانا محمد غلام آخند زاده که متخلص به "غلامی" بوده در سال 1259 هـ ق مطابق به (1840 – 1841 ) میلادی سروده شده است. مرحوم احمد علی کهزاد مورخ شهیر در مقدمه ای که برکتاب نوشته می نویسند:

"غلامی باشندهء قریهء "آقتابه چی" کوهستان بوده و علاوه از "جنگنامه" غزلیات دیگری هم دارد که برخی از آنها در کتاب "تحفهء شاهنشاهی" که درموزه کابل موجود است، ثبت می باشد."

سال تولد مولانا محمد غلام "غلامی" معلوم نیست. اما سال وفاتش را کهزاد 1306 هـ ق می داند که درست یکصد سال قبل از امروز واقع گردیده است.

بر مبنای مقدمه یی که مرحوم کهزاد برجنگنامه نوشته است، اثر قلمی "جنگنامه" بار اول توسط آقای میر محمد حسن ولد میر غلام نبی ساکن دهکدهء "ده قاضی" چاریکار (مالک نسخه قلمی) که سلسلهء نسب ایشان به میر مسجدی خان مجاهد معروف کوهستان میرسد به انجمن تاریخ افغانستان به غرض چاپ اهدا می شود. انجمن تاریخ به همت مرحوم کهزاد این نسخه منحصر به فرد را که میراث گرانبهای خانوادگی میرمحمد حسن خان محسوب میشود، در سال 1334 هـ ش، به چاپ میرساند.

اما بدبختانه پس از آن این اثر با ارزش در زیرخاکستر سرد فراموشی از نظر ها پنهان ساخته میشود ودیگر کسی یادی ازان نمیکند. زیرا حکمرانان محمدزیی بنابر دلایل معین تمایلی نداشتند که چنین آثاری مجدداً مورد کنکاش ادبی و پژوهش های فرهنگی قرار گیرند.

"غلامی" جنگنامه اش را با حمد و نعت و درود بر حضرت پیغمبر و یارانش می آغاز و پس از آن به وقایع و جنگ های دوران امیر دوست محمد، آمدن انگلیس ها، به قدرت رسیدن شاه شجاع الملک، و کارنامه های مجاهدین ملی و قهرمانی های مردم بی نوا و تهی دست، و به ویژه به کارنامه ها و کاردانی های مجاهد والا میرمسجدی خان می پردازد.

پایان منظومه، پایان حوادث حماسی کشور نیست. یعنی پیش از آن که وقایع جنگی سالهای (1839 – 1843) به پایان برسد و امیر دوست محمد برای باردوم به قدرت برسد، منظومهء "جنگنامه" پایان می گیرد و وقایع پس ازان ر ا نخواسته است منظوم گرداند. این حدس زمانی با واقعیت پهلو میزند که آن نسخهء بدست آمده را نسخهء کامل و پایان یافته قبول کنیم. اینکه چرا شاعر کارش را ادامه نداده، دلیلش معلوم نیست. با آن که او پس ازآن سال ها و بیبش از چهل و اند سالی زیسته است.

آنچه از همه اهمیت فوق العاده ای برخوردار است اینست که گوینده و ناظم "جنگنامه" خود ناظر حوادث بوده و اطلاعاتی که ارائه می دهد، اطلاعات دست اول است که خود گوینده شاهد عینی قضایا بوده و یا هم از منابع دست اول شنیده است:

کنون باز بشنو زمن داستان

که من خود دران عصر بودم عیان

تصویر مرکزی "جنگنامه" سیمای شجاع میرمسجدی خان مجاهد نامدار کوهستان را درقاب میگیرد و ابعاد گونه گون شخصیت بزرگ او را می نمایاند. منش های زرمجویانه، رادمردی ها، سلوک های سیاسی و نظامی، سلحشوری و مقاومت و پایداری بی نظیر در برابر استعمار انگلیس به نحوی شایسته یی ترسیم می کند.

وزان بعد میرمسجدی کامگار

ابا نیز محمد شهء (1) نامدار

درآنچا که بود شان هیمشه قرار

سکونت به نزدیکی چاریکار

بگفتند کین جایگه بهر جنگ

نباشد سزاوار خیل فرنگ

نباشیم زین پس درین جایگاه

که گردد همی کار برما تباه

بباشد یکی قلعه از بهر جنگ

بکوشیم چندی به خیل فرنگ

یکی قلعه از مسجدی نامدار

همی بود در جلگه خضری کنار

پسندیدند آخر همه سرکشان

که آنجا بود موضع دل کشان

وز آن بعد آن مردم نامجو

سوی جلگهء خضری بکردند رو

همی رفت آن مسجدی نامدار

بهمراه پسر با برادر چهارشنبه

زمانی که دشمن به چاریکار حمله میکند، میر مسجدی و یاران ازآن آنجا عقب کشیده اندو بجلگهء خضری کنار سنگر گرفته اند.

و "برنس" (2) وضع را که در می یابد، دستور میدهد تا قلعهء میرمسجدی را ویران کنند:

پس آنگاه بفرمود آن بد نژاد

به لشکر که یکسر به کردار باد

همه قلعهء مسجدی را خراب

بسازید تامن شوم کامیاب

بسوی قلعهء مسجدی تاختند

برفتند و دیوارش انداختند

بهر خانه کو بدی زرنگار

منقش به کردار باغ بهار

زدی آتش اندر درو بام او

که سوی فلک برد پیغام او

خرابی در ایوانش انداختند

بیکدم چو ویرانه اش ساختند

برنس پس از آنکه خانه و مایملک میرمسجدی را خان را به آتش می کشد، بسوی سنگر مجاهدان ملی در جلگهء خضری کنار روی می آورد.

میرمسجدی خان و مجاهدین در آنجا در برابر ایلغار گران می ایستند و جانانه می جنگند. سخن هاییکه میرمسجدی خان به یارانش می گوید، نشان دهندهء موضع استوار و انقلابی اوست:

روان گشت لشکر چو دریای آب

که "برنس" نهنگی در او کامیاب

سوی جلگهء خضری نهادند رو

که بودی درو مسجدی نامجو

چنین گفت آن مسجدی برسران

که ای کامگاران نام آوران

نماند کسی در جهان جاودان

چنین است امر خدای جهان

هرآن کو زمادر بزاییده است

به آخر سرش خاک ساییده است

بود آنکه نامی بچنگ آوریم

شگفتی به خلق فرنگ آوریم

بباشید در جنگ همه پایدار

که این نام ماند زما یادگار

بدین گونه بودند یلان درشتاب

که سرزد از برج کوه آفتاب

به لشکر برآشفت برنس بگفت

چه دارید مردانگی در نهفت

بگیرید مر دور این قلعه زود

برآرید دودش به چرخ کبود

نمانید یکتن کس از عام و خاص

کزین جایگاه زنده گردد خلاص

بیکبار لشکر بفرمان او

بجنبید از جا بکردار کوه

به نزدیک دیوار او تاختند

بگردون سراز کینه افراختند

درآن لحظه هم مسجدی با یلان

کمر بسته برکین نام آوران

بیک برج دیوار درویش (3) را

فرستاد جان و دل خویش را

بهمراهش خیلی زنام آوران

بگفتا تو باش آنطرف پاسبان

به برج دگر با غلام (4) این بگفت

که ای شیر دل، بخت بهر تو جفت

دگر برج در دست احمد (5) سپرد

محمدشه (6) را همرهء خویش برد

بفرمود آنگاه که ای سرکشان

چه دارید دیگر مدارا نشان

بگیرید این کافران را به تیر

که اینجا مبادا شوند پایگیر

بدین گفته یکبار همه سرکشان

زدند دست برمار آتش فشان

برآمد فغان از دهان تفنگ

بجوشید درکام دریا نهنگ

وزان سوی هم خیل نصرانیان (7)

فگندند آتش هم اندرجهان

سراسر سیه شد جهان همچو دود

برامد فغان ها به چرخ کبود

وزان پس بیارید خمپاره غم

وزو نامداران کشیدن الم

بغرید غرابه (8) در روز کین

چو سیماب لرزید روی زمین

همی خشت برخشت برج حصار

بافگند آن اژدر پرشرار

وزان سوی هم نامداران جنگ

زدندی به تیر و به خشت و به سنگ

چنان می زدند سرکشان از درون

که شد خندق قلعه پرموج خون

بسی خیل نصرانیان کشته شد

که آن دورهء قلعه چون پشته شد

ازآن فوج کس زنده یکتن نماند

فلک بریلان آفرین ها بخواند

چو برنس مرین کار را دید سخت

بلرزید برسان برگ درخت

بگفتا که تا یاد دارم بکین

نشورید با ما کس اندرزمین

همی ریش برکند و برباد داد

یکی حیله اش آندم آمد بیاد

دشمن از حیله های مختلف کار می گیرد. اما مقاومت رزمندگان همچنان ادامه دارد و سرسختانه در برابر توپ و اسلحهء برتر دشمن ایستادگی می کنند. اسلحه مجاهدین شمشیر های رقصانی است که با قوت ایمان و عشق به زاد و بوم و وطن به جولان درآمده است:

همی مومنان از درون حصار

بکوشید از چهار سو بهر کار

بیکسوی درویش و یکسو غلام

بیکسوی احمد یل نیک نام

بیکسوی آن مسجدی نامجو

بهمراه محمد شه کامجو

بدست هریکی تیغ و تیر و تبر

بکوشیدند هرگوشه چون شیر نر

گهی می زدندی به تیر و تفنگ

گهی می بکوشید برخشت و سنگ

بهر گوشه یی بود شور و فغان

قیامت بپا شد درآن دودمان

بدینگونه رزم آنزمان شد بپا

زمین گشت چون روی گردون سیاه

بشد کشته بسیار خیل فرنگ

نشد کام شان حاصل آنروز جنگ

بدانست "کاتن" (9) که شد کار تنگ

تباه شد همه نامداران جنگ

بگردید "برنس همی تلخ کام

کزین کرده برخویش گم کرد نام

میرمسجدی خان صدای خویش را بخاطر نام و ننگ بالا می کند و یاران را به مقاومت فرامی خواند:

وزان سوی هم مسجدی سرفراز

ایا نامداران بگفتا به ناز

که ای باد تان لطف حق پایدار

چنین است آیین مردان کار

بکوشید از کوشش نام و ننگ

برآرید کشتی زکام نهنگ

آن آزاده مرد باهنر که شعار نام و ننگ را بالا کرده است و درتلاش است تا کشتی جهاد را در دریای پرتلاطم از کام نهنگ بیرون کشد آنقدر به مقاومت و جان فشانی پای می افشرد که سرانجام زخم مهلکی بازوی توانا و رزم آورش را از کار می اندازد و همچنان عزیزی از تبار خویش را بنام (عبدالله) ازدست میدهد اما مقاومت همچنان ادامه دارد و مسجدی خان همچنان می رزمد. مرد کاردان جهاد که آگاهی نظامی اش پیوسته او را در رزمها یاری کرده است این بار نیز مانند قبل سنگرش را که دیگر قدرت دفاع ندارد تعویض میکند و چنین می نماید که او درک عمیقی از جنگهای متحرک چریکی دارد. با دشمن در محلی مواجه میشود که قدرت مقابله و میدان مانور داشته باشد. ا ین خصوصیت کار او را تاحد یک قومندان نظامی آگاه و کارکشته معرفی دارد:

جوانی بشد کشته عبدالله نام

زخویشان آن مسجدی نیکنام

بگردید هم مسجدی زخم دار

شد از دست بازوی آن نامدار

بدند مدتی اندرین گیرو دار

نشد بخت نصرانیان پایدار

بدزدید شب چهرهء آفتاب

ببرد و نهان کردش اندر نقاب

درآن شب بفرمود آن نامدار

بدرویش، آن مسجدی کامگار

که امشب تو در فکر این چاره شو

پی چارهء کار بیچاره شو

برآیید از قلعه خورد و کلان

مگر تا سلامت برآرید جان

درآن شب سوی ملک نجراب رفت

فلک گفت کز چشم ما آب رفت

مجاهد کبیر ما غرض تداوی و تجدید قوا به نجراب می کشد تا مجدداً به مقابلهء دشمن آماده شود. در همین آوان است که امیر دوست محمد از بخارا برمی گردد و برای بدست آوردن تاج و تخت سر مقابله با انگلیس ها را می گذارد.

واینک جای آن دارد که به مقایسه ای این دو شخصیت تاریخی بپردازیم. اولی که در نبرد با دشمن خسته و کوبیده شده تجدید قوا می کند تا به مقابلهء بعدی آماده شود ولی دومی از کوچکترین فتوری که در صفوف مجاهدین می بیند دلزده و مایوس می شود. بهتر است پیشداوری نکنیم و شاهد ادعای خود را از لابلای اوراق جنگنامه جستجو کنیم.

زمانی که امیردوست محمد بکوهستان می رسد، از همه اکناف مردم ومجاهدین براو جمع می شوند تا دربرابر انگلیس ها بجنگند.

وزان پس بفرمود آن پرزکین

به گردان ملک کوهستان زمین

که تاچند اینجا به عشرت بریم

بیایید که فرصت ز کف نسپریم

مبادا شود رشته از کف برون

شود رونق کار ما واژگون

بباید همه فکر لشکر شوید

یلان را زهر گوشه گرد آورید

ازان پس سوی برنس آریم رو

مگر برگشاید فلک آرزو

چو گردان شنیدند گفتار شاه

سراسر گشادند زبان در ثنا

وزان بعد هرگوشه نام آوری

زکند آوران ساختند لشکری

سراسر زمین گشت پر لشکرا

نهادند گردان همه رو به راه

چو در ریزه کوهستان آمدند

یلان بر شه دلستان آمدند

زپنجشیر نیر آمدند سرکشان

به خدمت برشاه خنجر کشان

بزرگان گردن کش گلبهار

رسیدند برخدمت شهریار

کنون باز بشنو زتاثیر کار

چنین است هنگامهء روزگار

که چون دوست محمد سرافراز کین

بدو زینت ملک کابل زمین

درآن روز در جنگ کوشید چند

به نصرانیان زو رسیدی گزند

دران روز درجنگ با خویش گفت

نخواهد مرا فتح گردید جفت

بدین مایه اندک سواران کار

فزون از سه ده اش نباشد سوار

گر امروز در جنگ آید شکست

بترسم فلک بندم آرد بدست

همان به که رو سوی لات (10) آورم

ثباتی بدان بی ثبات آورم

ازآن رزمگاه رو برتافت زود

که آگه ز کردار او کس نبود

امیرکبیر (؟!) سراسیمه نبرد گاه را ترک می گوید و بدون آنکه حتی به نزدیکترین کسان خود مانند محمد افضل خان فرزندش، اطلاعی بدهد از معرکه فرار میکند. مجاهدین را در بحبوحهء کار تنها میگذارد و در واقع ضربت را اوست که از عقب بر مجاهدین وارد می سازد.

امیردوست محمد که نمی خواهد ظاهراً بار مسوولیت عدم مقابله اش را در برابر دشمن به تنهایی به دوش کشد، محیلانه در صدد برمی آید تا رضایت بعضی بزر گان جهاد را نیز کسب کند و آنها را با این تصمیم ننگ آور خویش همنوا گرداند. ازین سبب عنان جانب نجراب می کشد و بدیدار میرمسجدی خان می شتابد:

برفتی سوی مسجدی، شهریار

که او بود در بستر درد خوار

خبر بردند آنگاه به نزدیک او

که آمد شه کابل ای نامجو

بفرمود کز جاش برداشتند

روانش به نزدیک شاه داشتند

بیامد بر شاه و بوسید دست

به خواهش زبان برگشاد و نشست

امیردوست محمد برای توجیه فرار خود، دلایل می تراشد و از میر مسجدی خان طلب مشاورت درین امر خطیر مینماید:

دگر درخیالم ره چاره نیست

چو من هیچ زین چاره بیچاره نیست

ازین پس سوی لات روی آورم

تن خود به آتش چو مو آورم

ازینم دگر راه تدبیر نیست

که در ترکش بخت من تیر نیست

میر مسجدی خان با صراحت تمام مخالفت می کند:

به شاه گفت پس مسجدی نامدار

که ای شاه فرخ دل کامگار

زمن عقل و دانش ترا بیشتر

بباشد یا خسرو تاجور

ولیکن به گفتار من گوش کن

که کار آزموده است مرد کهن

توگر سوی لات آوری روی خویش

به بند افگنی دست و بازوی خویش

فرستد ترا سوی هندوستان

که محروم مانی تو از دوستان

نماند کسی هیچ جنبنده سر

به کابل زمین در رخ کینه ور

مدارای ما در مدارای توست

وگرنه زما برتوان کند پوست

بگردد جهان بی تو زیر وزبر

تویی پرده دار و مشو پرده در

میر مسجدی بزرگ می داند که جنبش ضد استعماری بدون رهبری پراگنده می شود و درچار ضعف و ناتوانی می گردد. ازینروست که نمی خواهد امیر دوست محمد جنبش را یله کند و تسلیم دشمن شود. با تمنا برایش می گوید که تو پرده دار ماستی و پردهء مارا مدران. درین التجای انسانی میرمسجدی چه رازی نفهته است؟ او نمی خواهد مقاومت مردمش فروکش کند و بدون رهبری بماند. او برای جنبش ملی دل می سوزاند و به آن عشق می ورزد. او وجود امیر دوست را باهمه نا توانایی هایش و ضعف اراده اش، علی العجاله برای جنبش ضروری می داند. خلاف وضع امروز جهاد ما که هر رهبر تنها وجود خود را برای جنبش مقاومت کافی می داند و دیگران را بحساب نمی آورد، او چنین محاسبه نمی کند.

میرمسجدی خان آرزمند است تا تمامی رهبران و بزرگان نامدار قوم یکدست شوند و علیه دشمن دریک صف واحد برزمند.

درک میر مسجدی خان از جامعهء خانخانی و فیودالی آن روزگار که عدم تمرکز درتمامی ساحات زندگی حکمروا بود، او را برآن میداشت تا ازهمه نامداران و بزرگان قوم بخواهد که دست وحدت بهم بدهند و سنگر ملی را دچار تشتت و پراگندگی نگردانند.

اما امیردوست محمد دراندیشهء کامیابی ووحدت ملی نیست. او در فکر سودای سود و زیان خویش است. گاهی عدم تسلیحات کافی را بهانه می آورد و زمانی هم از زندانی بودن عزیران خویش در دست انگلیس ها سخن بمیان می آورد:

بدو گفت پس شاه کابل زمین

که هان ای خردمند با عقل ودین

ترا گفته ها باشد از راستی

زبانت ندارد سرکاستی

ولیکن مرا چاره زین کار نیست

که در رنج من بوی تیمار نیست

که تامن سوی لات روی ناورم

یقین دان بکف آبرو ناورم

بود اهل من نیز آنجا به بند

پی چارهء کار من مستمند

میرمسجدی خان بازهم اصرار می کند و مانع تسلیم شدن او بدشمن می گردد. اما امیر تسلیم طلب که آبروی خود را دردست لات می بیند، نه درمیدان رزم، کم می شنود:

زنو باز میرمسجدی نامدار

سخن گوی گردید برشهریار

زهرگونه گفتار آورد و برد

بدان خسرو تاجور برشمرد

ولیکن نیاورد شاه رو بدو

به جز باد نشمرد گفتار او

نیامد به شاه گفت او کارگر

ازو مرغ طبعش نبگشاد پر

زجا جست برشد ببالای زین

روان گشت برسوی کابل زمین

وزان پس سوی لات بنهاد رو

که تا بررود نزد آن نامجو

پس از آنکه امیر دوست محمد پشت به مردم و مجاهدان می کند و تسلیم انگلیس ها میشود، صفوف مجاهدان ازهم می پاشد و جنبش ملی برای چندی دچار سکته می گردد. امیر تسلیم منش، فرزند خود افضل خان را نیز به تسلیم فرا می خواند و بدین ترتیب یکسره در خدمت انگلیس ها در می آید.

اما در برابر مجاهد کبیر کوهستان در فکر چارهء کار است تا چگونه می تواند براین زخم مداوایی بجوید.

"جنگنامه" غلامی همانطوریکه قبلاً متذکر شدیم، گذشته از تصویرنمایی های حماسی و تاریخی از مایه های دیگر نیز بهره وراست.

که ما درسطرهای بعد گوشه هایی ازین مایه های فرهنگی، سیاسی، استعمارشناسی، و تاریخی آن را برمی شمریم. و همچنان برارزش های ادبی و هنری آن نیز اشاره هایی میکنیم.

(1) استعمار شناسی (سیاست)

"جنکنامه" شناخت عنعنوی و تاریخی خویش از استعمار را بیان می کند. استعمار از نظر "جنگنامه" تسلط قدرت اجنبی است که بر افتخارات و ناموس ملی یک سرزمین و ملت می سازد و آیین ها و رسم های اجتماعی و فرهنگی خویش را برآن مردمان تحمیل می کند.

شناخت جنگنامه از استعمار، شناخت درستی است. درواقع جنگنامه استعمار اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را شناخته است. نکتهء جالبی که درین شناخت از استعمار نهفته است اینست که جنگنامه استعمار را فقط در تسلط ملت بیگانه یی می شمارد و قدرت و تسلط ملت های خودی را استعمار نمی داند. جنگنامه پیوند های تاریخی، فرهنگی، مذهبی، ملیتی و نظایر را مانع ازآن می داند که آن را استعمار تعبیر کند.

مطابق به فحوای ابیات جنگنامه، قدرت های سیاسی ای که در ایران و توران و کابل زمین برسر اقتدار اند، با تمام مخالفت ها ییکه باهم دارند، نمی توانند دشمن هم به حساب آیند.

روابط تاریخی دوامدار میان ملت های این منطقه پیوند های خونی و فرهنگی و اجتماعی و بازرگانی سیاسی و دهها پیوند دیگر، این ملت ها را چنان بهم وابسته و گره زده است که ملت های خودی محسوب می شوند و پیوند هاو مناسبات شان نمی تواند برای همیش خصمانه باقی بماند.

در فصلی از جنگنامه که مناسبات سیاسی میان دولت های ایران و بخارا از یکطرف و امیردوست محمد از جانب دیگر، مطرح می شود، فحوای کلام جنگنامه، میان استعمار بیگانه و اختلافات خودی، خط فاصلی رسم می کند.

نامهء امیر بخارا برای امیردوست محمد چنین می گوید:

شنیدم که سوی تو با ریو و رنگ

رسیده است قاصد زشاه فرنگ

ویا خود چنین آرزو داشتی

که با او بکوبی در آشتی

مبادا یکی فتنه برپا کند

درآن ملک فیروز ماوا کند

تودانی که آن مردم بد سرشت

به جز تخم هندو نخواهند کشت

نماند درین ملک ناموس وننگ

شود تازه آیین شاه فرنگ

ازین فتنه ها هشیار کردم ترا

نصیحت پدروار کردم ترا

اگر چند شاهان پیشینه ها

گشادند با هم در کینه ها

ولیکن در املاک ایران و تور

نماندند بیگانه گردد ظهور

سپاسم به یزدان داد آفرین

نه خشم است ما را نه رزم ونه کین

بود دوستی آشکارا کنیم

بهم راه و رسم مدارا کنیم

نباشیم اندر کم یکدیگر

بگرییم در ماتم یکدیگر

اگر شاد باشیم شادان بهم

لب غنچه سا شهد و خندان بهم

اگر لشکرو گنج آید بکار

زمن با تو، از تو بمن باد یار

کذا سفیر دولت ایران نیز امیردوست محمد را از دوستی با انگلیس ها برحذر میدارد و از پشتیبانی شاه ایران اورا مطمئن می سازد. اما امیر اعتنایی نمی کند.

جنگنامه اتحاد و همبستگی ملت های منطقه را در برابر انگلیس ها ضروری می شمارد. این ادعا را می توان در ابیات زیر ملاحظه کرد.

پیام شاه ایران چنین است:

چه پیش آمدت ای شه نام و ننگ

شدی اتفاقی به شاه فرنگ

که او کان رنگ است بنیاد ریو

بکج بازی آموخته همچو دیو

نباشد به اینجا فتد کار تو

که ازدست او باشد آزار تو

اگر گنج و لشکر بکارآیدت

ازین ملک ایران دیار آیدت

که دایم بهم برپناهنده ایم

زدشمن هراسی اگر دیده ایم

بزرگان ایران و کابل بهم

کشیدند ازیک سرا پرده دم

نگاه کن که چون بود ماهان ما

چه کردند پیشینه شاهان ما

که چون رسم یاری بهم برده اند

بسی رنج و تیمار هم خورده اند

از ایران و کابل جدایی نبود

به بیگانگان آشنایی نبود

بسازیم با هم بهر کارزار

چه حاجت که بیگانه آید بکار

بلی کاینچنین گفته باشد درست

که ایران و کابل یک اند از نخست

(2) نکات تاریخی:

جنگنامه در روشن ساختن بعضی نکات تاریخی که تا امروز شناخت صریحی ازآن دردست نیست، کمک می کند.

میدانیم که پس از تشکیل دولت احمدشاهی نام سرزمین خراسان که بخش عمده یی از فلات ایران را می ساخت، بنام افغانستان کسب وجود کرد. این نام درطی دونیم قرن اندک اندک معروف و سرانجام کاملاً شناخته گردید که امروز نام عزیز سرزمین ما را می سازد. تداول این نام در عرف مردم به مرور سال های و قرن ها صورت گرفته، تا اینکه امروز در تمامی منابع ملی وبین المللی جای خراسان را پر کرده است.

این نام در جنگنامه که تقریبانً پس از یکصد سال ازین نامگذاری نوشته شده نیامده است. و این امر نشان میدهد که برای متداول شدن اسمی چقدر زمان بکار است، تا چه رسد به همگانی شدن و متداول شدن اندیشه ای مکتب فکری یی و اندیشوارگی معینی.

امتزاج بین سرزمین های افغانستان و ایران و اختلاط بین مردمان این دو منطقه و خودی شمردن نام ایران تا حدیست که امیردوست محمد خود را ایرانی می داند. گویا غرض او همان ایران تاریخی ست که سرزمین مشترک مردمان این دو کشور بوده و درشاهنامهء فردوسی حدود آن را قسماً شمال سرزمین های موجودهء ایران و افغانستان می داند.

امیردوست محمد، وقتی دست دوستی امیر بخارا را رد می کند، چنین می گوید:

بگفتا که رو جانب شهریار

بگویش که ای شاه والاتبار

نداریم با تو سردار و گیر

تو از ملک توران من از ملک ایر

در جنگنامه، مناطق کابل و اطراف آن "کابلستان" ثبت شده ومناطق شمال کشور یعنی آنسوی هندوکش بنام "ولایت زمین" ضبط شده است:

دلم خواست تسخیر کابل زمین

کند مشتری خاتمم درنگین

همان ملک کابل شود بیدرنگ

تصرف بر صاحبان فرنگ

ببایست اینجا یکی کاربین

فرستی سوی شاه کابل زمین

که هان ای سپهدار کابل زمین

رسد بارگاهت به چرخ زمین

کمربست باید کنون بهر کین

کشم کینه از شاه کابل زمین

پس از چند آن قاصد تیزگام

رسانید بهر شاه کابل پیام

"ولایت زمین" به مناطق آنسوی هندوکش گفته می شده:

یکی روز برنس بتابید رو

سوی "داکتر" گفت کای نامجو

برو سوی ملک "ولایت زمین"

کنون نیز احوال آن ملک بین

بگفتا که فرمان بجا آورم

که من بندهء خاص فرمانبرم

برفتن تا آن زکوتل گذشت

سوی "اندراب" آمدش پای گشت

ز "خنجان" تا سرحد "نوبهار"

به "قاسان" و "شاشان" بکردند گذار

سوی "خوست" هم "اشکمش" تاختند

وزان جا به "نهرین" پرداختند

وزان پس به "بغلان" شدند رهنورد

ز "کوه شترغلت" برخاست گرد

(3) شناخت متقابل مردم ما از دشمن و از دشمن نسبت به مردم:

نخواهم که این برنس فتنه ساز

رود زنده زین ملک فیروز باز

ببرم سرش چون سرگوسفند

نه حاجت به زنجیر باشد نه بند

چرا کاین فریبندهء بدسرشت

بد و نیک ما در قلم برنوشت

سرکار ما را همه بافته

دلش سوی رفتن عنان تافته

شود پردهء کار ما واژگون

درین ملک لشکر کند رهنمون

همانطوریکه اهداف خصمانهء دشمن از جانب مردم شناخته می شود، دشمن نیز شناخت کامل از روحیهء مردم و خصوصیات اجتماعی و ساختمان جغرافی سرزمین ما دارد و ترس گنگی در اعماق روانش رخنه کرده:

گه ترکتازی شود در شتاب

رساند سرنیزه برآفتاب

بدان مردم شاه کابل بجنگ

دلیراند برخون ما بیدرنگ

همین سان خلق کوهستان دیار

که هستند درجنگ چون اژدهار

دگر آنکه بشنوده ی یک بیک

بسی کوه دارد که سر برفلک

که پوینده را اندرو راه نیست

نشیننده را اندرو جای نیست

بود اندر آن برف کافور رنگ

نباشد درآنجا مجال درنگ

وجالب ترین نکته که از شناخت دشمن ارائه شده، پیش بینی دشمنی روس هاست که مردم با درک غریزی – تاریخی آنرا دریافته بودند:

گه رزم اگر تنگ بندد میان

نه روسی بماند نه نصرانیان

(4) مایه های فرهنگی، ادبی و هنری:

جنگنامه که از لحاظ بیان و شیوهء پرداخت، ادامهء کار فردوسی بزرگ است، هرچند از نظر برابری درکلام و شیوهء ادبی با آن برابری نمی تواند، ولی آن مایه های از فرهنگ و هنر را دارد که بتوان آن را اثر حماسی شاییده یی قلمداد کرد.

جنگنامه مثل شاهنامه از حماسه های ملی حرف می زند ونشان می دهد که راه نجات ملی از حماسه های بزرگ می گذرد. جنگنامه مثل شاهنامه قهرمانان ملی را می ستاید و دشمنان ملی را تحقیر می کند. جنگنامه هویت تاریخی و ملی را عزیز می شمارد، همچنانیکه شاهنامه.

از نظر ادبی و زبان، در جنگنامه کلمات توده ای بکار رفته که می تواند برغنای ادبیات فارسی دری بیفزاید. برای اولین بار اسمایی برای آلات جنگی که قبلاً مروج نبوده مروج و متداول گردیده است. چون قبل از قرن 19 سلاحهای مدرنی چون توپ و خمپاره وجود نداشته و مسلماً که نامی نیز از آنها نمیتوانسته وجود داشته باشد.

جنگنامه برای اولین بار، اسمای اینگونه سلاح ها را قید و ضبط می کند:

- ببارید خمپاره باران غم

بیاراست دودش بگردون علم

- زغریدن توپ و خمپاره ها

دل چرخ گردون شده پاره ها

- وزان سوی هم اژدر آتشین

بغرید و لرزید روی زمین

- بدین گفته یکبار همه سرکشان

زدند دست برمار آتشفشان

- بغرید غرابه در روز کین

چو سیماب لرزید روی زمین

- همی خشت برخشت برج حصار

بافگند آن اژدر پر شرار

- بغرید غرابه چون آسمان

بلرزید زان نعره روی جهان

کلمات: خمپاره- اژدرآتشین، اژدر پرشرار، مار آتشفشان، غرابه، و امثال که همه نام های جدید برای سلاح های آن عهد اند، برگسترده گی زبان فارسی افزوده است. همچنان کلمات: کاربین، داروگیر، ماهان و امثالهم شاید برای بار اول از زبان مردم به ادبیات مکتوب راه یافته باشد.

کاربین: به معنی ناظر

ببایست اینجا یکی کاربین

فرستی سوی شاه کابل زمین

ماهان: به معنی (مهتران)

نگاه کن که چون بود ماهان ما

چه کردند پیشینه شاهان ما

داروگیر: بمعنی ( اختلاف و تخاصم)

نداریم باتو سر دار وگیر

تو از ملک توران من از ملک ایر

جنگنامه از آنجا که زیر تاثیر مستقیم زبان و تصویرسازی شاهنامه قرار دارد در بسا موارد از کلمات و بیانی استفاده می کند که آن کلمات در تداول زبان عصر گوینده جنگنامه رایج نبوده است. اصطلاحات: نماز بردن و آذرگشسپ ازین ردیف اند:

- برفتند ترکان گردان فراز

دلیران، به سالار بردند نماز

- همین گفت شاه و جهانید اسپ

شتابان بکردار آذرگشسپ

با آن که جنگنامه از نظر فنی کم وکاستی هایی دارد و دربعضی جاها سکتگی هایی درادبیات دیده میشود، رویهمرفته منظومه کمال یافته یی محسوب می شود. قافیه بستن کلمات شاه با ثنا، لشکرا با راه و امثالهم از ضعف های فنی جنگنامه است.

ولی باید متذکر گردید که جنگنامه از نظر تصویر سازی هنری در بسا موارد دست کمی از شاهنامه ندارد. گاهی تصویر های جنگنامه با شاهنامه پهلو می زند:

- ببین تا که این گنبد بی ستون

چه ریزد از این دامن نیلگون

- ایا پهلوا، مهترا، خسروا

براورنگ شاهی بلند اخترا

- اگر گنج خواهی وگر لشکرا

سپارم برت ای فریدون فرا

- زگرد سواران پولاد سم

بخورشد پوینده راه گشت گم

- بفرمود تا جمله بنشستنا

روان جشن نیکو بهم بستنا

- بگفتا که هان ای همه مهتران

هژبر آزمایان نیک اختران

(1) محمد شاه یکی از یاران نزدیک میرمسجدی خان.

(2) الکزاندر برنس، فرمانده معروف انگلیس ها

(3) درویش، یکی از مجاهدین ملی و به احتمال اغلب فرزند میرمسجدی خان است.

(4) (5) (6) اسمای مجاهدین نامدار کوهستان

(7) منظور انگلیس هاست

(8) توپ

(9) افسر انگلیس

(10) منظور لارد است، که مکناتن را می نامیدند.

1- یادداشت: آنچه درینجا میخوانید، رونوشت متن جزوه ییست درمورد "جنگنامهء غلامی" و سیمای میرمسجدی خان قهرمان حماسی جنگ نخست کابلزمینیان با انگلیس. این جزوه در اصل نقد کوتاه و گزینشی ییست بر جنگنامهء معروف غلامی. عکس پشتی این جزوه را اینجا گذاشته ایم تا معرفی یی باشد برای این اثر. به نظر میرسد که پشتی جزوه عکس پشتی کتاب "جنگنامه" اثر مولانا محمد غلام غلامی باشد. البته این کار به هیچصورت قابل تایید نیست و نباید محتویات کار خود را نویسنده در پشتی کتابی که به اثر دیگری متعلق است ارائه میکرد. برای نگهداری امانت تلاش ورزیده ایم تا هرآنچه در جزوه آمده است و به همانگونه که قید و ثبت شده، دوباره نوشته شود. این جزوه نه تاریخ ثبت ونشر دارد و نه هم روشن است که از سوی چه بنگاهی به نشر رسیده است. دربرگهای آغازین این جزوه چنین آمده است:

نقدی بر:جنگنامهء غلامی

نوشتهء : کهبد

به مناسبت یکصد و چهل و پنجمین سالگرد شهادت میر مسجدی خان

سال شهادت : 1841

به مناسبت یکصدمین سال وفات مولانا محمد غلام "غلامی" شاعر و منظومه پرداز حماسی "جنگنامه"

سال وفات: 1306 هـ ق

مطابق 1886 م

سیمای تابناک میر مسجدی خان

مجاهد کبیر در منظومهء حماسی

جنگنامه:

- اثر حماسی فراموش شده

- نمونه ای از ادبیات مقاومت در جهاد آزادیخواهی ملی علیه استعمار انگلیس

- سند افتخار مردم و اعمالنامهء سیاه زمامداران

ازمحتویات و آنچه در آغاز جزوه به گونه مقدمه آمده، روشن میگردد که این جزوه دردوران تجاوز اتحادشوروی به افغانستان و جهاد مردم کشور علیه اشغالگران شوروی یعنی درسال 1981 نوشته شده باشد. چرا که این نقد به مناسبت یک صد و چهلمین سال شهادت میر مسجدی نوشته شده ودرین جزوه به نشر رسیده است. سال شهادت میر مسجدی خان 1841 میلادی است.

نکته یی که می ارزد اینجا برآن انگشت گذاشته شود اینست که: درمتن نقد گونهء حاضر برمبنای یک بند از شعر غلامی، آقای کهبد نتیجهء نادرستی گرفته و در تشخیص نام آوردگاه نبرد مجاهدین ملی به رهبری میر مسجدی خان با انگلیس ها، دچار اشتباه شده است. آوردگاه یا میدان و محلی که این نبرد حماسی وتاریخی دران روی داده است "جلگهء خواجه خصری" نام دارد. شاعر جنگنامه،دران بند شعر خویش میگوید:

یکی قلعه از مسجدی نامدار

همی بود در جلگه خضری کنار

درینجا "جلگه خضری کنار" به معنی، درکنار "جلگهء خضری"، است نه این که کلمهء " کنار" بخشی از نام محل باشد.

گفتنیست که منطقهء "خواجه خضری" متشکل از دوازده دهکدهء اصلی همین اکنون نیز در پروان به همین نام یاد میشود. قول خواجه خضری نام دیگریست که به یک بستر سیلرو درین منطقه گفته میشود. هرچند زیارت خواجه خسرو، جد امجد میرمسجدی خان، هنوز هم در منطقهءخانقاهِ بگرام وجود دارد اما چنانچه از جنگنامهء غلامی و سایر متون تاریخی بر می آید که قلعهء میر مسجدی خان در منطقه یی در شرق چاریکار بوده است...

بنده درحالی که به پژوهشی آقای "کهبد" ارج فراون میگذارم، گفتن همین نکته را ضروری دانستم که ایشان در تشخیص نام محل قلعهء میرمسجدی خان اشتباه کرده است.

منبع:تاجک پرس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط   | 

سازمان جوانان مترقی

 

«سازمان جوانان مترقی‌» نخستین سازمان جنبش مارکسیستی افغانستان بود که خط فکری آن را اندیشه مائوتسه دون تشکل می‌داد و در اواسط سالهای ۶۰ هم‌زمان با ایجاد «حزب دموکراتیک خلق افغانستان‌» (وابسته به اتحاد شوروی سابق‌) به وجود آمد.

رهبری این جریان را عمدتاً اکرم یاری، از شخصیت‌های بزرگ و آزادیخواه کشور به عهده داشت و خانوده محمودی و سایرین نیز با وی همگام بودند.

اساساً می‌توان گفت که سازمان مذکور به خاطر دفاع از مارکسیزم – لنینیزم – اندیشه مائوتسه دون در مقابل آنچه آنان «رویزیونیزم» و «سازشکاری» حزب دموکراتیک خلق  (به رهبری تره‌کی و ببرک کارمل‌) میخواندند، تأسیس شد. وقتی رژیم ظاهرشاه در همین سالها دموکراسی را در حد آزادی بسیار محدود مطبوعات و اجتماعات پذیرفت، سازمان جوانان هم نشریه‌ای بنام « شعله جاوید» بیرون کشید با «تمرکز روی پخش اندیشه مائوتسه‌دون و افشاء و طرد مواضع حزب دموکراتیک خلق و رویزیونیزم شوروی». به موازات آن گردهمایی‌هایی نیز در کابل و شهرهای بزرگ دیگر برپا می‌کرد که عده کثیری از روشنفکران در آنها شرکت می‌جستند. تظاهرات و میتنگ‌ها به رهبری «شعله‌ای‌ها» (طرفداران شعله جاوید به این نام یاد می‌شوند) از نظر کمیت از حزب دموکراتیک خلق (که معروف‌ترین و قدیمی‌ترین تشکل بشمار می‌رفت‌) پیشی می‌گرفت و با گروه کوچک بنیادگرایان که «» نامیده می‌شدند قابل مقایسه نبود. طرفداران این جنبش در مجموع تا امروز به نام «شعله‌ایها» یاد می‌گردند.

در آن سالها این گروه ارتجاعی(سازمان جوانان مسلمان‌) از سوی سازمان‌های دیگر جدی گرفته نمی‌شد تا اینکه بعد از کشته شدن سیدال سخندان یکی از کادرهای معروف سازمان جوانان به دست شخص گلبدین حکمتیار (رهبر کنونی حزب اسلامی افغانستان‌) تضاد بین این گروه و شعله‌ای‌ها شدت کسب کرده و به زدوخوردهای خونین منتهی گشت‌. با آنکه «شعله جاوید» به هزاران هواخواه پرشور و شوق دست یافته بود ولی رهبری سازمان نتوانست نیروی آنان را جهت بسیج توده‌های میلیونی دهقانان که بیش از ۹۰ درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می‌دهند، بکار گیرد. نفوذ انقلابیون مذکور بین روشنفکران، اهالی مراکز ولایات و تعداد کمی کارگران محدود ماند.

طرفداران این جریان تظاهرات وسیع را در شهر کابل به راه می‌انداختند که بعد در سوم جوزا در جوار پوهنتون کابل در منطقه ده‌بوری به‌وسیله حکام وقت به خون کشیده شد. این روز خونین بعدها به نام روز جوانان تجلیل می‌گردید.

در اوایل سالهای ۷۰ گروههای مختلف درون «شعله جاوید» متوجه اشتباهات سازمان جوانان مترقی شده و با طرح انتقادات شان مبارزه ایدئولوژیک وسیعی از بالا تا پایین جریان درگرفت‌. این امر منجر به جدایی و کار مستقلانه تشکل‌های دیگر نیز گردید که مارکسیزم - لنینیزم - اندیشه مائوتسه‌دون را قبول داشتند.

اولین شماره «شعله جاوید» به تاریخ ۴ اپریل ۱۹۶۸ انتشار یافت و آخرین شماره آن به تاریخ ۱۳ جون ۱۹۶۸. مدیر مسئول و صاحب امتیاز این جریده داکتر رحیم محمودی بود.

«شعله جاوید» بعد از انتشار یازده شماره به‌وسیله حکام وقت توقیف شد که هم‌زمان با آن «سازمان جوانان مترقی» نیز به بخش‌های کوچک‌ترین تجزیه گردید که گروههایی از آن تا امروز موجود اند هرچند ضعیف و گسسته از هم.

یکی از سازمانهای منشعب این جریان « سازمان رهائی افغانستان» تحت رهبری داکتر فیض احمد بود که بعد سازمان دیگری به نام « سازمان آزادیبخش مردم افغانستان » (ساما) به رهبری مجید کلکانی  از آن جدا شد و هردو جداگانه فعالیت دارند. داکتر فیض و مجید کلکانی هردو بعدها به شهادت رسیدند، اولی به‌وسیله حزب اسلامی گلبدین و دومی به‌وسیله احزاب خلق و پرچم.

 منبع: ویکیپدیا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط   | 


يعقوب ليث صفار (247-265 هجري) كه او را ملك الدنيا و صاحبقران ميگفتند و حوزه فرمانروائي او خراسان و سيستان و تخارستان و كرمان و فارس و كابل و قسمتي از در سند و خوزستان ايران بوده است و نسب خود را به «گرشاسب» و از او به «جمشيد» ميرسانيد مردي ميهن پرست با اخلاق و معتقد به مليّت خود و از مخالفين سرسخت خليفه بغداد بود و نقشه ا و تشكيل يك حكومت مستقل وسيع بود. «او بسيار گفتي كه دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كرده اند. نبيني كه به ابوسلمه و بومسلم و آل برامكه و فضل سهل با چندان نيكوئي كايشان را اندر آن دولت بود چه كردند با كسي مباد كه بر ايشان اعتماد كند» . يعقوب به آئين و رسوم ومخصوصآ به زبان خود علا قه اي تام داشت و زبان تازي نميدانست و يا در ظاهر به ندانستن زبان عربي تعمد ميورزيد و همين امر باعث شد كه وي شاعران را دستور دهد تا به عربي او را در فتحها تهنيت نگويند و به فارسي گويند و اين خود مايه رواج شعر فارسي دري در دربارهاي سلاطين مشرق گرديد،وي با ايجاد حكومت مستقل صفاري و علاقه اي كه به زبان خود داشت و بي اعتنائي به زبان عربي توانست بزرگترين مايه استقلال خود يعني زبان ملي را زنده كند و پس از چند سال كه زبان رسمي و سياسي عربي بود لهجه دري را جانشين آن سازد و همين امر بعد از او بي كم و كاست در دوره سامانيان دنبال شد و در نتيجه ادبيات وسيعي بوجود آمد و از ساير ملل اسلامي جدا گشت. جانشينان يعقوب هم همه بر سيرت ا و رفتند و از ميان آنان برخي مانند ابوجعفر احمد بن محمد و خلف بن احمد خود مردمي دانشمند و علاقمند به علم و ا دب بودند چنانكه خلف فرمان داد تا تفسيري بزرگ به قرآن نويسند و خود عالمان وشاعران را تشويق ميكرد . برادر يعقوب بنام عمروليث (265-287) پس از مرگ وي زمام امور را بدست گرفت و براي تثبيت موقعيّت خود چندي با خليفه بغداد از در دوستي درآمد و بدفع مخالفين پرداخت ا ما سرانجام ميان او و خليفه اختلاف افتاد و خليفه محرمانه اسماعيل بن احمد ساماني را عليه او برانگيخت و در جنگي كه بين طرفين درگرفت عمرو د ستگير شد و در زندان خليفه المعتضد در سال 298 درگذشت. عمرو ليث علاوه بر قوت در سياست و جنگجوئي شعر دوست و شاعرپرور نيز بود و شعرائي چون فيروز مشرقي و ابوسليك در دوران او ظهور كردند، وي عشق مفرط به ايجاد ابنيه و كاروا نسرا و رباط جهت آ سايش مسافرين داشت. ابوجعفر احمد بن محمد معروف به بانويه (311-352) مردي دانشمند بود و به مجالست با حكما ميلي وافر و از علوم خود اطلاع داشت. پسرش خلف بن احمد (352-393) نيز مردي اديب و دانشمند و حامي ادبا و علما بوده است در ترجمه تاريخ يميني چنين آمده ا ست كه وي مردي كريم و سخي و انعام ا و درباره اهل علم و ارباب هنر شايع و مستفيض بود. وي علما و فضلاي معروف را گرد اورد تا تفسيري كامل بر قرآن مجيد بنويسند و بيست هزار دينار براي انجام اين خدمت اختصاص داده بود و ميگويند عمرو در دوران امارت خويش هزار رباط و پنجصد مسجد آدينه و مناره احداث كرد و پلهاي فراوان در نقاط مختلف حكومت خويش ساخت .
خد ما ت بزرگ وي به زبا ن فارسي د ري او نخستين كسي بود كه شعرا را به سرودن شعر پارسي تشويق كرد و همين موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان فارسي شد. «يعقوب ليث صفاري» نخستين كسي بود كه زبان فارسي دري را ۲۰۰سال پس از ورود اسلام ، به عنوان زبان رسمي اعلام كرد و پس از آن ديگر كسي حق نداشت در دربار او به زباني غير از فارسي سخن بگويد. در كتاب «تاريخ زبان فارسي» آورده است:«.... در سال 254 هجري، يعقوب ليث صفار، دولت مستقل را در شهر زرنج تاسيس كرد و زبان فارسي دري را زبان رسمي كرد كه اين رسميت تا كنون ادامه دارد . در منابع كهن نيز از اين رويداد نام برده شده است. نويسنده «تاريخ سيستان» چنين روايت كرده است: يعقوب فرا رسيد و بعضي از خوارج كه مانده بودند ايشان را بكشت و مال‌هاي ايشان بر‌گرفت. پس شعرا او را شعر گفتندي به تازي: قد اكرم الله اهل المصر و البلد بملك يعقوب ذي الافضال و العدد چون اين شعر بر‌خواندند او عالم نبود، در نيافت، محمد‌بن و صيف حاضر بود و دبير رسايل او بود و بدان روزگار نامه پارسي نبود، پس يعقوب گفت: چيزي كه من اندر نيابم چرا بايد گفت؟ محمد وصيف پس شعر پارسي گفتن گرفت و اول شعر پارسي اندر عجم او گفت. دكتر حسن باغ بيدي زبان‌شناس، درباره صحت اين موضوع كه يعقوب ليث، زبان فارسي دري را رسمي كرد، مي‌گويد: من اين مطلب را تاييد مي‌كنم. البته رسمي شدن نه به اين معنا كه حالا رواج دارد بلكه به اين معنا كه او نخستين كسي بود كه شعرا را به شعر پارسي گفتن تشويق كرد و همين موضوع باعث رشد، گسترش و حفظ زبان فارسي شد. يعقوب در سال 254 هجري قمري زبان فارسي را رسمي كرد و از آن زمان تا‌كنون 1171 سال است كه اين زبان، زبان رسمي است. دكتر «مهدي محبتي»، مسوول بنياد دائره المعارف اسلامي، نيز در تاييد رسمي شدن زبان فارسي توسط يعقوب ليث صفاري مي‌گويد: « تا عهد يعقوب ليث، زبان رسمي حكومت‌ها ، زبان عربي بود. زماني كه شاعري شعري به زبان عربي براي او خواند او معناي شعر را در نيافت و آن جمله معروف را گفت كه «چيزي كه من درنيابم چرا بايد گفت؟ » و دستور داد كه زبان فارسي زبان رسمي جامعه شود و پس از آن ديگر كسي حق نداشت در دربار او به زبان عربي سخن بگويد. پس از او هم سامانيان و آل بويه اين زبان را گسترش دادند و از نابودي آن جلوگيري كردند. نويسنده «تاربخ زبان فارسي »، درباره ريشه‌هاي اين زبان نوشته است: فارسي، يا فارسي دري يعني رسمي، دنباله فارسي ميانه زردشتي است، اين زبان كه از زمان يعقوب ليث صفاري زبان رسمي ... شده، به تدريج جانشين ديگر زبانها... يعني سغدي، سكايي، خوارزمي و بلخي شد و در منطقه وسيعي از جهان، از هندوستان تا اروپا و از درياي خوارزم تا خليج فارس رواج يافت. در فاصله ميان سقوط ساسانيان و روي كار آمدن صفاريان، زبان علمي زردشتيان فارسي ميانهٌ زردشتي، وزبان علمي مانويان فارسي ميانهٌ مانوي و پهلوي اشكاني مانوي و سغدي مانوي، و زبان علمي مسلمان عربي بود.دولت ساماني به رواج زبان فارسي علاقه مند بود و دولت غزنوي، فارسي را در هندوستان رايج كرد. زبان فارسي در دربار مغولي هند، زبان رسمي بود. رواج فارسي در هند سبب شد زباني به وجود آيد به نام اردو كه زبان رسمي دولت پاكستان شد و به الفبايي كه از الفباي فارسي گرفته شده، نوشته مي شود. زباني كه در هند، آن را هندوستاني مي نامند و به الفبايي كه از الفباي سنسكريت گرفته شده، نوشته مي شود، با اردو يك منشأ دارد. سلجوقيان زبان فارسي را در آسياي كوچك رايج كردند. در دولت عثماني زبان فارسي رايج بود. برخي از سلاطين عثماني چون محمد فاتح و سليم اول به فارسي شعر سروده اند. دكتر «محسن ابوالقاسمي» ادامه مي‌دهد: تسلط استعمار بر كشورهاي شرق سبب شد كه از رواج فارسي كاسته شود. فارسي دري امروز در افغانستان، تاجيكستان و ايران رايج است. در هر سه كشور از اوايل قرن بيستم مسيحي، وضعي براي زبان فارسي پيش آمده كه باعث شده است فارسي رايج در هر يك به راهي بيفتند كه به تدريج آنها را از هم جدا خواهد كرد.
زند گي و مرد ا نگي ليث صفا ري ( من ا ین پا د شا هی وگنج ر ا ا ز سر عیا ر ی و شیر مرد ی بد ست آ و رده ا م نه ا زمیرا ث پد ر یا فته ا م . ازسخنا ن یعقوب لیث ) تا ر یخ آ ئینه تما م نما ی ا ز مبا رزا ت ، کا رنا مه ها وقهرما نا ن و مردا ن تا ریخ بوده وا نسا ن خود سا ز ند ه تا ریخ جا معه ا نسا نی خویش ا ست .یکی د یگرا ز آ زا د گا ن و طن عزیزما وموسس ا ولین دو لت صفا ر ی کشورما د ر سال ( 290 – 245 ق ) یعقو ب لیث صفا ری ا ست .وی د ریک خا نوا ده فقیر مسگرزاده شد و د ر شهر ز رنج د ر طفو لیت شا گرد رویگرشد .د رآ نجا ازابتدای جوانی با عیاران و جوانمردان وطندوستان که برضد ظلم وستم زمامداران عیاش عباسیان میر زمیدند آشنا و داخل حلقه آنان گردید. وی بزودی در حلقه عیاران آنجا نظربشهامت و شجاعت و کفایت و کاردانی بدرجه سرهنگی رسید تا اینکه در سال 269 هه ق ولایات کشوربوی بیعت کرده وی را بعیث رهبر خویش برگزیدند.این امر در بار بغداد را بوحشت و تشویش انداخت . ابتدا خواستند وی را باحیله و نیرنگ و وعده وعیده بخود نزدیک و همدست بسازد تا وی از عزم رهایی مردمش از یوغ استثمار شان منصرف شود. اما از آنجايی که یعقوب شخص مصمم و دارای عزم راسخ در جهت نجات و رهایی مردم ازبهره کشی و مظالم زمامداران عباسیان بود هیچ یک از این حیله آنها بروی کارگر واقع نشده و از اوامر و اطاعات آنان سرباز زده آماده رزم و پیکاربا ایشان گردیدند. در سال ( 262 هه ق ) بین سپاه یعقو ب در محلی بنا م ( د یر ا لعا قو ل ) < د یر عا صول > و سپاه بغداد بسر کرده گی خود خلیفه جنگ شدیدی در گرفت . درین جنگ یعقوب و لشکریا نش چنان مردانه و با شجاعت جنگیدند که مایه حیرت خلیفه و سپاه اش گردیده و نزدیک به شکست بودند که خلیفه از حیله و نیرنگ کارگرفته و در اثر آن یعقوب با سپاهش شکست خورده عقب نشینی نمود. یعقوب آزاد مرد و با غیرت این شکست را مایه شرمساری خود دانسته و در صدد تلافی آن بر آمد . این مرد جنگجو در عمر شکست نخورد ه بود . این امر تار و پود و جودش را در آتش غیرت می سوختاند. بنا بر آن با تلاش زیاد سپاه خویش را دوباره تنظیم و به آرایش آن پرداخته دوباره آماده جنگ با خلیفه گردید. خلیفه که از دلاوری و شجاعت آن آگاهی عام و تام داشت و از آن در بیم و هراس بسر میبرد باز در صدد حیله و نیرنگ بود. از قضا شکست دیر عا قول هم بر رویه این مرد حساس و با غیرت تاثیر سو نموده و در ینوقت نازک وی را در بستر بیماری انداخت. خلیفه درینوقت باریک موقع را غنیمت شمرده قاصد شخصی خویش را برای جلوگیری از جنگ نزد او فرستاده . یعقوب باوجود مریضی قاصد را بحضور خود پذیرفته قاصد هنگام حضور دید که از دربار و حاجب درکی نیست ; سردار لشکر خراسان شخص بی تکلف و ساده در روی گلیم نشسته و با سپر جنگی خویش تکیه زده . در پهلویش شمشیر و دورتر از آن سفره ای با نان خشک و قدری پیاز و کوزه سفالین پر از آب قرار دارد. قاصد پیام خلیفه را بوی بیان داشت . یعقوب رو به او نموده گفت: < به خلیفه بگو، اگر از این مرض زنده ماندم هما نا میان من و تو جز این شمشیر کسی دیگر فیصله نخواهد کرد. من در کودکی و جوانی با نان و پیاز زندگی کرده ام. از دستمزد حلال خویش به سختی گذاره کرده ام; اگر در جنگ با تو باز شکست بخورم و باز به نان و پیاز خود رو آورده به آن خواهم سا خت و به بازمانده گان خویش درس خواهم داد که آنان بعد از من هم چنین کنند.> فرستاده خلیفه از صلابت و غیرت و احساسات مردمی یعقوب متعجب شده و هیجان آلوده برگشت پیامش را بخلیفه رسانید . اما دریغا که یعقوب لیث سر از بستر بیماری برنداشت و بعد از 16 روز مریضی در سال (260 هه ق ) به جاویدانگاه پیوست و بدین سان خلیفه عباسی از خطر بزرگی که از وجود این راد مرد شجاع احساس میکرد نجات یافت . اما راهیان و پیروان بعدی آن راه آنرا تعقیب نمودند . یعقوب لیث صفاری یکی از رجال نامدار تاریخ کشور ما است وی شخص ساده، بی تکلف و باوقار و مد برو بیدار وطندوست بود در انتخاب مردان رای ثواب داشت سپاه را خوب و نیک می آراست ، خزانه اش از مال پر بود اما اسراف نمیکرد. فقیرانه می زیست غالبآ در بالای پاره نمدی می نشست سپرش را در عقب خود نهاده به آن تکیه می نمود حاجب و دربان قصر نداشت اگر میخواست بخوابد پارچه ای را بالای سر می انداحت و از سپرش بحیث تکیه استفاده میکرد ، غذ ا یش عادی و ساده و غذ ا ی مردم فقیر بود. اکثرآ به نان و پیاز بسنده میکرد. او سخت دوستدار فرهنگ واد ب کشور بود.
چنانکه روزی که بر دشمنانش پیروزی یافته بود. شاعرانی او را بزبان عربی ستوده و اشعار شانرا بزبان عربی بحضورش خواندند که یعقوب آنرا نه پسندیده گفت: < چیزیکه من اندر نیابم چرا باید گفت. باید بزبان خودم سخن گفت .> زبان وی دری بود که آنرا سخت گرامی میداشت. وی را میتوان از حامیان بزرگ فرهنگ و ادب دری دانست که در دوره او و تا قرن های بعد از وی جانشینانش بر سیرت و کردار او رفتند و فرهنگ و ادب دری را پاس داشتند و در دوره <صفاریان > فرهنگ و ادب بمدارج تکاملی اش رسید . که نام نامی یعقوب لیث صفار ی همیشه در تاریخ کشور مان چون اختر فروزان میدرخشد.
منبع: - افغا نستا ن د رمسيرتاريخ - مردا ن نام آورتاريخ افغا نستا ن - مجله غرجستا ن نشريه شوراي انسجام مليت هزاره سال 1367 - مجله هنرنشريه اتحا ديه هنرمندا ن سا ل 1364 - ميرا ث فرهنگي .

 

استاد صباح

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط   | 

سامانيان نزديك صد سال ( از 287تا 389 هـ.ق.) درايران كنوني با بخش عمده اي از افغانستان و آسياي ميانه فرمانروايي كردند. قلمرو اين حكومت ، تقريبا\" تمام حوزه انتشار زبان فارسي را در بر مي گرفت. البته به استثناي آنچه در آن مدت در تصرف آل بويه ، آل زيار و برخي سلاله هاي حاكم در نواحي غربي سواحل خزر و در آذربايجان و حدود اران ( آنچه امروز جمهوري آذربايجان خوانده مي شود ) واقع بود . اين قلمرو وسيع ، در ايران كنوني شامل خراسان ، سيستان ، كرمان ، در بعضي اوقات نواحي گرگان ، طبرستان ( مازندران ) ، ري ، قزوين و زنجان نيز مي شد . ذكر نام شهرهايي كه در اين حوزه و در خارج ازآن به مناسبت رويدادهاي مربوط به فرمانروايي اين سلسله در تاريخها آمده است ، تصوري از قسمت قابل ملاحظه قلمرو اين دولت مستقل را در قسمتي از قرون نخستين اسلامي به دست مي دهد.

از جمله است : اسبيجات ( در مشرق سيحون ) ، چاچ ( تاشكند ) ، كش و نخشب ( = شمال شرقي جيحون )‌، گرگانج (= جرجانيه ، خيوه در جانب غربي جيحون ) ، كاث ، خوارزم ( در جانب شرقي جيحون ) ،‌طراز ( طلاس ) ، بخارا . سمرقند ،اشروسنه ( مشرق سمرقند ) ، فرغانه ( شمال شرقي سمرقند )‌، چغانيان ( جيحون عليا )‌، بلخ ،‌ترمذ ، مرو ، مروالرود ،‌هرات ، بادغيس ، گنج رستاق ، سيستان ، قهستان ، كرمان ، باورد ( ابيورد )، نسا ، خوجان ، ( قوچان ، استوار ) ، طوس ، نيشابور ، قومس ، بيهق ، گرگان ، آمل ،‌ساري ، چالوس ، ري ، قزوين و زنجان . حكومت بر حوزه اي بدين وسعت كه در سراسر آن زبان فارسي دري يا لهجه هاي ايراني تكلم مي شد . همچنين ، فرهنگ و تمدن و سنتهاي ايراني در تمام آن رايج و متداول و مقبول بود . اما ، اينكه فرمانروايان اين سلسله يا اخلاف آنان نسب خود را به بهرام چوبين ، سردار معروف سانيان مي رسانيدند ( هر چند صحت آن محل بحث است ) ، حاكي از توجه آنان به وظيفه حفظ و نشر ميراث سنتهاي ما است . به هر حال ، جد بزرگ فرمانروايان اين سلاله كه نام ايشان منسوب به عنوان اوست ، از دهقانان بلخ و از بقاياي خاندانهاي بزرگ در خراسان و ماورالنهر بود . وي به علت انتساب علاقه به ملك بالنسبه وسيعي در نواحي بلخ – به نام سامان – مشهور به \" سامان خداه\" بود . از زماني كه اسلام آورد، ( در اوايل خلافت عباسيان ) مورد حمايت و علاقه امراي خراسان و تاييد دستگاه خلافت بغداد واقع شد . آن هم ، به سبب فرزندان و نوادگانش بود كه در كار ضبط خراج و امنيت بلاد ،‌به حاكم اسلامي خراسان كمكهاي قابل ملاحظه اي كردند . چنانكه مامون در مدت اقامت در خراسان و بعد از آن، چندتن از آنان را كه از اولاد اسد بن سامان خداه بودند ، در سمرقند و فرغانه و چاچ و هرات حكومت داد ( 204 ه.ق.) . بعدها در عهد فرمانروايي طاهريان نيز در خراسان ، اخلاف اسد و به خصوص فرزندان احمد بن اسد ، همچنان نيابت حكومت آل طاهر را در بعضي از نواحي ماوراءالنهر حفظ كردند .
مقارن عهد قيام يعقوب ليث و برادرش عمروليث صفاري ، ماوراء النهر به نيابت از طاهريان در دو تن از نوادگان اسدين سامان خداه بود يعني نصربن احمد ( 261ه.ق.) و برادرش اسماعيل بن احمد ( 271 ه.ق.) . اين دو بلاد واسطه از جانب طاهريان و مع الواسطه از جانب خليفه بغداد ، ولايت ماوراء النهر را اداره مي كردند . وقتي خليفه به درخواست و اصرار عمروليث صفار ( كه خود را وارث و صاحب قلمرو طاهريان مي دانست )‌، ماوراء النهر را هم كه در عهد طاهريان اسما\" جزو حوزء حكومت آن سلاله محسوب مي شد به صفار سيستان داد ، پنهاني اسماعيل بن احمد را كه بعد از برادرش نصربن احمد فرمانرواي مستقل تمام ماوراء النهر به شمار مي آمد نيز به مقاومت در مقابل عمروليث كه خليفه مايل به تحكيم قدرت او در خراسان و ماوراء انهر نبود تشويق كرد . لاجرم بين صفار و امير ساماني كشمكش در گرفت و در جنگي كوتاه كه در حوالي بلخ بين فريقين روي داد ، عمرو ليث مغلوب و اسير شد .
خليفه هم حوزه امارت طاهريان را در خراسان كه بعد از انقراض آنان به دست صفاريان افتاده بود ، به قلمرو سامانيان الحاق كرد . از آن پس ،‌اسماعيل بن احمد و اخلاف او با حفظ امارت ماوراء النهر ، امير خراسان نيز خوانده شدند از آن پس ، نه تن از سامانيان ، كه شامل اسماعيل بن احمد و اعقاب او مي شد ، به عنوان اميران خراسان در ماوراء النهر و سراسر نواحي شرقي ايران سلطنت كردند . همچنين ، در نواحي شرقي ماوراء النهر هم تا ماوراي سيحون به بسط و توسعه فتوحات و نشر قلمرو اسلام در نواحي ترك نشين غير مسلمان آن نواحي پرداختند . با آنكه تختگاه آنان تا پايان امارت همچنان در بخارا باقي ماند ، فرمانروايي آنان در تمام ماوراء النهر و خراسان ،‌نقش آنان را در رويدادهاي عمده تاريخ ايران قابل ملاحظه ساخت . سامانيان ،‌در اوايل دولت خويش با علويان طبرستان و در اواخر آن ، با آل بويه در گيريهايي پيدا كردند . اين در گيريها در هر دو مورد ايشان را پشتيبان دستگاه خلافت و مدافع مذهب تسنن نشان داد و محبوب متشرعه و رعاياي سني اين بلاد ساخت . نام و لقب نه تن از پادشاهان اين سلسله با توالي و مدت امارتشان ، از اين قرار است

1 اسماعيل بن احمد ، امير ماضي– 279هـ.ق
2 احمد بن اسماعيل ، امير شهيد 301 – 259 هـ.ق
3 نصربن احمد ، امير سعيد 331 – 301 هـ.ق
4 نوح بن نصر ، امير حميد 343 – 331 هـ.ق
5 عبد الملك بن نوح ، امير رشيد 350 – 343 هـ.ق
6 منصوربن نوح ، امير سديد 365 – 350 هـ.ق
7 نوح بن منصور ، امير رضي 387 – 365 هـ.ق
8 منصور بن نوح 389 – 387 هـ.ق
9 عبدالملك بن نوح 389 – 389 هـ.ق

ظهور نشانه هاي انحطاط در دولت سامانيان ، با غلبه غلامان ترك بركارها وسلطه آنان بر مناصب نظامي در درگاه ايشان آغاز شد . شورشهايي كه در دربار بخارا به وجود آمد و تا حدي ناشي از برخورد بين اهل سپاه و اهل ديوان بود ، اين انحطاط را تسريع كرد . انقلابات خراسان كه از ناسازگاري امراي ترك با يكديگر و با سياست تمركز ديوان بخارا و امير ساماني نشاًت مي گرفت ، خراسان را به تدريج از سلطه سامانيان خارج كرد و ماوراء النهر را نيز دچار تزلزل ساخت . سرانجام ، ماوراء النهر هم با تحريكات مدعيان ، مورد تجاوز ايلك خانيان ترك واقع شد . در طي حوادث ، قلمرو سامانيان بين ايلك خانيان و غزنويان تقسيم شد .
با كشته شدن امير ابراهيم بن نوح ( 395 ه.ق.) معروف به امير منتصر كه آخرين مدعي امارت آن سامان و آخرين مبارز جدي براي احياي آن بود ، دولت سامانيان پايان يافت . دولت سامانيان با ادامهً سياست طاهريان در اظهار تبعيت اسمي و تاديه خراج نسبت به خليفه ، موفق شد هم موضع خود را در نظر عامه مسلمين قلمرو خويش مشروع و مقبول سازد و هم در عين وفاداري به سنتهاي اسلامي، در احياي ماثر و حفظ مواريث قومي و باستاني ايران ، (‌تا حدي كه با ظواهر سنن اسلامي معارض نباشد )‌اهتمام قابل ملاحظه و موفق به جاي آرد .بدين گونه ، سلاله سامان خداه در خراسان و تمام ماوراءالنهر نه فقط مشوق و حامي معارف اسلامي و علماي اهل تسنن شد، بلكه در عين حال مروج و محيي زبان فارسي هم ،‌در مقابل دشواريهايي كه در اين كار وجود داشت ، بود . حتي تعدادي از شاعران و نويسندگان بزرگ تحت حمايت آنان قرار گرفتند. تعدادي از ايشان نيز ، بعضي آثار خود را به تشويق آنان به وجود آوردند يا به آنان هديه كردند . رفتار آنان با علماء ، به خصوص مبني بر رعايت حرمت وتحكيم بود . همچنين از بعضي اميران اين خاندان نيز اشعار فارسي به جاي مانده است . گشتاسپنامه دقيقي در عهد دولت ايشان در خراسان به رشته نظم كشيده شد. و فردو سي طوسي بعدها بر اساس گشتاسپنامه دقيقي ، شاهنامه خود به پايان برد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط   | 

در منطقه بین جنوب جبال اُرال و دریای خزر انسانهای با تمدن آندرونُوو- مرحله گذار از عصر حجر به عصر فلزات- زندگی می کردند. آنها از نژاد شمالی/ نوردیک به شیوه شبانی زیسته، در 5 هزار سال پیش با ازدیاد جمعیت و احشام نیاز به زمینهای بیشتر پیدا کردند. در شرایط سخت شمال، زندگی سالانه شبانی 2 بخش داشت: در بهار، تابستان، پاییز پرتحرک؛ در زمستان با سکون طولانی همراه بود.

 

این 2 گانگی، در تمتع از می خنک و ارج به آتش گرم تجلی یافته؛ هر دو از اصول پرستشی آریاییهای ساکن نواحی مصب ولگا بودند. آنها بزبان هندواروپایی تکلم می کردند؛ مهارت خاصی در اسب سواری و شکار داشتند. اهلی کردن برخی حیوانات منجر به ازدیاد گله ها، نیاز به مراتع وسیعتر شد. این مازاد تولید به افزایش جمعیت کمک کرده؛ با رشد صنعت ذوب مفرغ، ساختن ارابه های اسبی، محرکی برای جستجوی افقهای گرمتر دور شد.

 

از این زمان ببعد، این اقوام در چند موج بفاصله های زمانی متفاوت، در 3 جهت بسوی دریای آرال در خاور، کوههای قفقاز در جنوب، جلگه لیتوانی در باختر کوچ کردند. آنها زبان و اعتقادات مشترک خود را بسرزمینهای جدید در آسیا، خاور میانه، اروپا آوردند.  پس از تسلط بر بومیان، تمدنهای درخشان هند، ایران، یونان را پی افکندند. در کرانه های باختری، منطقه باکو، نفت سیاه قابل اشتعال به سطح زمین نشت کرده؛ آتش غیرهیزمی را امکان پذیر می کرد.  

 

باید توجه داشت که مهاجرت گروهی با احشام شرایط خود را دارد. شورای قبیله به جمعبندی مهاجرت رسیده؛ از بین جوانان راهیابهای کنجکاو، باهوش، ماجراجو را برای یافتن مقصد، تخمین مسافت، راه رسیدن برگزیده؛ برای تفحص و گزارش می فرستند. آغاز مهاجرت در پایان زمستان بوده؛ توش انسانها و علوفه احشام باید تامین بشوند. در مسیر کلی مهاجرت بنا به معیارهای مورد نیاز قبیله ناحیه اسکان گزیده شده؛ اعضاء در این ناحیه نوین رحل اقامت می کنند. ظرف چند نسل، بخاطر رشد جمعیت و احشام، مهاجرت جدید مطرح می شود.  مهاجرت گروهی با ییلاق- قشلاق ایلی که روز حرکت، مسافت، مقصد، مسیر مشخصند فرق دارد.

 

فاصله مصب ولگا تا جنوب دریای آرال حدود 1500 ، دریاچه ارومیه 1000، دریای سیاه- مدیترانه 1500 کیلومتر است.  گروه هندو ایرانی با طی این 2 مسافت، حدود 4500 سال پیش، خود را به شرق و غرب ایران رساندند. آثار بجامانده از شیوه تولید شبانی و کشاورزی متقدم چیزی جز استخوان، دندان، برخی ابزار سنگی یا فلزی، تنورهای مدفون در تل خاک نمی باشد. در حالی که تمدن شهرنشینی ابنیه های سنگی عظیم از خود بجا می گذارد.

 

این بجاماندگی فرهنگ را بوضوح در قاره آمریکا با مراکز شهری آزتک و مایان در مرکز و جنوب و زندگی ایلیاتی، قبیله ای سرخپوستان در شمال را می توان دید. از 11 هزار سال پیش قبایل آسیایی از طریق ترعه برینگ بین آلاسکا و آسیا بسوی شرق و جنوب گرم در قاره آمریکا کوچ کردند. از روی آثار بجامانده از آرینها در آسیای صغیر و آذربایجان می توان سرعت کوچ آنها را بطور متوسط بر 1 کیلومتر در سال برآورد کرد.

 

آریاییها در شرق تقسیم شدند. برخی به پنجاب و تمدنهای مرتاضانه موهنجادارو، دراویدی، هارپا در دره هند؛ دیگران در پشت جبال هندوکش، تا آبهای گرم دریای جنوب، و دریاچه هامون سیستان رفتند. در غرب کوهستانی 3 تمدن حتٌی یا اورارتی، کاسی و میتانی را پایه گذاشتند؛ بعدها منجر به پیدایش دولتهای ماد، هخامنش، پارت شدند. تمدن اولی حول وحوش دریاچه وان در شرق ترکیه و تمدن کاسی/ کاشی در کردستان و لرستان را شکوفان کردند. کاشیها در 1400 ق.م مصر را فتح کردند؛ پاره ای از فرهنگ خود را در آنجا بجا گذشتند؛ از جمله پرستش مهر، خورشید، آفتاب و ایزد مرد-با-بالهای-گشاده ناظر بر امور انسانها.

 

اسکان آریاییها در زاگروس مرکزی، دشتهای شمال و شرق رودهای دیاله و دجله حدود 1800 ق.م منجر به سلطه بر بابل در هزاره های 13، 16، 18 ق.م. شد. سرانجام آنها که در آذربایجان و کردستان بودند با تمدن میتانی در 1600 ق.م. اقوام حرٌی شمال سوریه را تحت سلطه درآورده؛ بعدها تا فلسطین را گرفتند. یک موج دیگر آریایی به ارمنستان رسید؛ از گرجستان و تالش حدود 1200 ق.م. به لرستان رسید. اکنون به صف آرایی غیرآریایی در فلات پرداخته می شود.

 

از 100 هزار سال پیش چند موج انسانی از طریق حبشه بدنبال آفتاب به شرق و شمال کوچ کردند. آنها در اروپا، آسیا، جزایر اقیانوسیه با شکار و گردآوری خوراک گیاهی، در غارها و کپرهای گلی زندگی می کردند. از 11 هزار سال پیش گروههایی از آسیا از طریق ترعه برینگ آلاسکا به قاره آمریکا رسیدند؛ برخی از آنها به دنبال اعتدال اقلیمی به آمریکای مرکزی، سپس به جنوب سرازیر شدند. در قاره نو بود که بمرور تمدنها مایان، آزتک، ماچوپیچو را ایجاد کردند.

 

در فلات ایران از 20 هزار سال پیش اخلاف قبایلی که از باختر آمده بودند بقایایی از آنها در دست است. برای نمونه در ساوجبلاغ دیوارهای خانه های مخروب و قبور آنها حفاری شده. اینها بومیان فلات را تشکیل می دادند. در خاور و جنوب گروههایی در کلبه ها و کپرها با گله های احشام خود زندگی می کردند.  آنها از نژاد حامی/ کوشیت دراویدیان هند، پیرامون تمدن موهن جارو، بودند.

 

آنها مدتها پیش از طریق بلوچستان به فلات ایران رسیده، در شمال بنام تاپورها، ماردها، کادوسها، کاسپیها؛ در غرب بنام خوتی ها، لولوبیها، ایلامیها مراکز تمدنی پدید آوردند. برای نمونه، در شوش، پایتخت ایلام از 3000 تا 600 ق.م.، جدا از آریاییها و سامیان بین النهرین، تمدنی وجود داشت که زبان و خط خود را داشت. ایلامیها/ عیلامیها چندین بار به بابل حمله کرده؛ غنایم جنگی را به شوش آوردند. از جمله منشور حمرابی بود که هیئت حفاری فرانسوی آنرا در قرن 19م یافته؛ اکنون در موزه لوور پاریس است.

 

ایلامیان برهبری شیلخاک-ین-شوشیناک در 1159 ق.م. پایتخت بابل را فتح کرده؛ مجسمه مردوک، خدای اکبر آنان، را پایین آوردند. روشن است که با این کار منزلت الوهی این بت در نظر پیروان شکسته شد. مردوک که نمی توانست از خودش در برابر فاتحان دفاع کند چگونه پیروان را می توانست حراست کند.

 

بعدها نبوخدنزار اول، 1103-1126 ق.م. ایلامیها را شکست داده؛ شوش را فتح کرد. سرانجام ایلام در جنگهای 647-646 ق.م. از آشوریان شکست فاحشی خورد؛ کمی بعد ضمیمه کشور مادها و هخامنشیان شد. در تورات، جرمیه 49:34 ، درگیری بنوخدنزار با عیلام در 596 – 595 ق.م. ذکر شده.

 

نام منطقه مسکونی ایلامیان خوزستان است که ریشه لغوی آن خوز یا هوز می باشد؛ آنها از نژاد سامی عربها مجزایند. در خوزستان نفت سیاه قابل اشتعال به سطح زمین نشت کرده؛ آتش غیرهیزمی را امکان پذیر می کرد؛ نیز با خواباندن شاخه های نی نیزارهای کناره کارون در پارچ آب شیرینی شکر آب را شیرین می کرد. لذا از این منطقه 2 واژه نفت و شکر به جهان ارث رسید.

 

رابطه آریاییهای کوچنده چادرنشین گله دار با بومیان اغلب مسالمت آمیز و با تمدنهای سامی بین النهرین عمدتا قهرآلود بود. آنها نامهای آریایی یا خدایان همنام با خدایان هندو ایرانی، سیستم شمارش شبیه سانسکریت، فلزیابی، فلزکاری، اسب داری را در تمدن بومی ایران وارد کردند. از روی اشتراک بسیاری واژه های ودیک در هند، گاتیک در ایران، هلنیک در یونان می توان منشاء مشترک زبانهای هندواروپایی را بوضوح دید.

 

کاسیها جنگجویان و شکارچیان ماهری بودند که در قبورشان، یک جنگجوی مرده را با اسبش دفن می کردند. حیوانات اهلی آریاییها گاو، گوسفند، سگ، بز، خوک، عاز، گاومیش، اسب، خر  بودند. این جانواران برای شیر، گوشت، بارکشی نگهداری می شدند. آنها از پوست شیر، ببر، شتر، خرس، روباه، سمور؛ پشم حیوانات اهلی، پوشاک تهیه می کردند.

 

از تمدن میتانی تعالیم مربوط به تربیت اسب در دست است.  اسب سوار با دامن و ردا نمی توانست سریع برود؛ لذا شلوار شکل پوشاک دلخواه بود. سکاها که در شمال و شرق دریای خزر زندگی می کردند، نیز شلوار پوش و اسب سوار بودند. آنها پاجامه/ پیژامه، کمربند/ کامبربند را بزبانهای بومی و در نتیجه به زبانهای امروزی اروپا وارد کردند. تن پوش مردانه سامیان، یونانیان، رومیان، چینیها دامن زنانه یا ردای بلند بود.

 

غذایشان غلات، حبوبات، آجیل، سبزیجات، ماهی، پرندگان، فرآورده های دامی بود. آنها شیر را که زود ترش و خراب می شد به انحای مختلف تبدیل به فراآورده های ماست، دوغ، پنیر، کشک می کردند تا بتوانند برای مدتی آنرا بخورند. برای آنها آناتومی جانور شکار شده تا حدی روشن بود. برای نمونه وجود دل/ قلب را می دانستند. کباب گوشت روی آتش و تهیه شیره های گیاهی از مراسم اعتقادی ویژه و کهن آنان بودند.

 

از آنجا که واژه های مربوط به باغداری و ماهی گیری در بین اقوام هندواروپایی مشترک نیست؛ می توان نتیجه گرفت که آنها این نوع فعالیتها را از بومیان سرزمینهای جدید آموختند. بعبارت دیگر، وجود نامهای مختلف در این موارد نمایانگر آنست که آنان پس از جدایی از هم و مستقل از هم به این 2 حرفه روی آوردند. واژه های آّب یا اُ یا او و گاو یا گو یا کو در بسیاری زبانهای امروزی از هند تا ایران و اروپا با تلفظهای نزدیک بهم مشترک اند. زبانشناسی تطبیقی بین زبانهای رایج باستانی به منبع مشترک ملل متکلم این زبانها در شمال دریای خزر اشارت می کند.

 

آریاییها پس از کوچ، از چادرنشینی، به کلبه نشینی ارتقاء یافتند؛ در کلبه های خود اسباب خانه مانند تخت، میز، صندلی، آلات موسیقی، کوزه های شراب، وسایل طباخی داشتند.  سبک هنری آنها رئالیسم بدوی و آثار هنری بومیان ایرانی همجوار سامیان عمدتا فرمالیستی می باشند.

 

آثار عتیقه کشف شده در گیلان در املش، دیلمان، مارلیک تپه، حسنلو در سواحل خزر- چه از نظر موضوعی و چه از نظر شکلی- قدیمتر از لرستان اند. در آثار گیلان جانوران گراز، گوزن، اسب، گریفین اسطوره ای تحرک رئالیستی بیشتری را نشان می دهند. چنین بنظر می رسد که زحمتکشان گیلانی سازنده این آثار در 3 هزار سال پیش به طبیعت نزدیکتر بودند تا پیشه وران شهرنشین عیلامی همجوار تمدن بین النهرین. همین نتیجه را می توان از نقاشیهای غارهای جنوب فرانسه در 35 هزار سال پیش با آثار کوبیستها و هنر انتزاعی کلان شهری گرفت.

 

هنر لرستان تحت تاثیر هنر سامی یا برای بازار دشت دیاله و سکاهای شمالی به فرمالیسم متمایل است. این فرمالیسم از تقارن، تکرار، توازن تقلیل تمام اشکال به یک الگوی ساده، عدم رعایت پرسپکتیو، غلو در ترسیم خطوط عضلات بازو، پا، ریش و مو تشکیل شده است. یک دلیل دیگر تولید انبوه می باشد که جزییات در موضوع را محو و خطوط اصلی را تاکید می کند.

 

در اینجا محو تمایزات فردی چنان است که در مجسمه ها و نقوش سنگی یک انسان نوعی دیده می شود تا فلان فرد مشخص. این سبک کار فرمالیستی بعدها در آثار مادها و هخامنشیان تکامل پیدا کرد. در این 2 هنر آخری در حاشیه کاری، ساده کردن اشکال حیوانی و گیاهی برای تزیین مکرر بکار رفته است. این حاشیه کاری بنحو احسن در نقوش قالی، گلیم، جاجیم، نمد، پارچه دیده می شود. نقوش پارچه پوشاک از برخی اقلام صدفی، فلزی، سنگی بدست آمده.

 

کمی به شرح 2 اثر عتیقه هزاره اول ق.م. پرداخته می شود. اثر اول یک پیاله است با صحنه غذاخوری، مشروب، موسیقی یک زوج مرفه از لرستان، قرن 8 و 9 ق.م.، موزه شخصی.  بر این پیاله نوازنده هارپ و گارسونی با کوزه شراب با ملاقه ای در آن در 2 طرف نقش قرار دارند. در وسط بر تخت و میز غذایی یک زن با لقمه ای در دست و مرد با جام شرابی در دست مقابل هم روی 2 کوشن مجزا نشسته مشغول تناول اند. پایه میز بشکل سم گاو است. زنان پوشاک بلند تا قوزک پا با آستین تا ساعد و بدون روسری ولی با نوار بدور پیشانی و یک گل 8پر در انتهای گیسوی بلند خود دارند. ضلع فوقانی تصویر بین 2 خط موازی ل های مکرری برای نشان دادن پرده وجود دارد.

 

اثر 2 پلاک طلا از زیویه، نزدیک حسنلو، آذربایجان است؛ مربوط به سکاها در ایران ، قرن 7 ق.م.، موزه متروپالیتن نیویورک. این نوار 2 رج، هر رج 6 جانور اساطیری دارد. آیا 12 جانور نماد 12 ماه سال اند؟ در وسط هر 2 رج درخت مقدس قرار دارد. درخت مقدس فوقانی 4 شاخه جانبی با میوه و برگ، یک شاخه مرکزی؛ درخت تحتانی 8 شاخه با میوه و برگ دارد. آیا این درخت مقدس هاومه می باشد؟ پس از 2 جن با کله انسان بر تن اسب بالدار در 2 طرف درخت مقدس قرار دارند.  پس از آنها 2 شیر بالدار ، 2 گرفین با سر عقاب و تن شیر بالدار نیمرخ دیده می شوند.

 

همه اینها به درخت مقدسی چشم دوخته اند. در رج تحتانی 2 جانور آخری 2 آهوی بالدار اند که به پشت نگاه می کنند. شیرشاخدار. بال نماد پرواز و آسمانی بودن این موجودات مرکب است. در میتولوژی یونان سنتوریون جانور مرکب از سر انسان و تن اسب است؛ که حاکی از هوش و تیزپایی اویند. آیا این بوته مقدس هَاومه است که در اوستا بکرات آمده؛ یا درخت طوبی و حوض کوثر اساطیر سامی است؟ دور این 2 رج در ضلع بیرونی ریسمانی از 2 رشته پیچدار حاشیه را تشکیل میدهد که نشان از یک تالار یا محدویت دارد.

این جستار نخست در ماهنامه علم و جامعه، ش 47، شهریور 1364 نشر شد. اکنون با کمی ویرایش به روز شده است. در نیمه دهه 80 م در بررسی، پژوهش، مطالعات 5 ساله در دانشگاههای ایندیانا و اوهایو در باره سیر فرهنگ جوامع بشری نتایجی حاصل شد. این نتایج در این جستار و برخی دیگر، در نشریه پیک پارسی چاپ شدند. در این پژوهش نقش تاثیرات محیط زیست، شرایط اقلیمی، عوامل طبیعی، کارکردهای 100 گانه مغزی در پیدایش باورها، ادیان، اسطوره ها، خرافات، سنن، عادات، آداب، رسوم بشیوه علمی نشان داده می شود.

 منظور از شیوه علمی قیاس منطقی، برگشتی Regression، استقراء، استنتاج، برهان خلف، بررسی اقلام تاریخی در موزه های انسانشناسی شهر مکزیکو، پرگامن برلین، لندن، لوور، شیکاگو، لیسبون، مادرید، آتن، واشینگتن، نیویورک، مشاهده میدانی ابنیه های تاریخی، مطالعات علمی در نشریات آمریکایی علمی Scientific American و طبیعت Nature می باشد. مقوله فرهنگ فعلی خاور میانه بصورت تاریخی با گذشته آن و تطبیقی با دیگر مراکز تمدن مانند آزتک، مایان، سرخپوستان قاره آمریکا، مصر، چین، هند، یونان، بین النهرین، فلسطین مقایسه شده.

 

نتیجه ها بقرار زیرند: تمدنها، دست آوردهای اقتصادی و فنی بشر، آفرینش آثار هنری و ادبی صرفا معلول اراده افراد خاصی در راس قدرت نبوده اند. تمامی نامداران تاریخ بشر ولو آنکه از قدرت، خلاقیت، استعداد، شرایط مساعد ویژه ای برخوردار بوده باشند به تنهایی مسئول زشتی ها، زیباییها، پیروزیها، ناکامیهای تاریخی نبوده و نیستند.  تمدن با انباشت ثروت قدرتمندان در بناهای عظیم برابر گرفته می شود؛ نه زندگی زحمتکشان یک عصر. از جوامع بدوی عشیره ای مانند سرخپوستان آمریکا که از عدالت جمعی برخوردار بودند؛ تمدنی بجا نمانده.  ولی از برده داران و فرعونهای مصر با تاراج همسایگان و زحتمکشان بومی، بناهای بزرگی هست که بمثابه تمدن مصر قلمداد می شوند.

نویسنده : دکتر بیژن باران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط   | 

  تاریخ افغانستان مشحون از مبارزات آزادی خواهی وملهم از حماسه ها ورزمندگیست . این سر زمین مرد خیز در درازنای تاریخ ، هزاران هزار آزادی خواه ، قهرمان ،پیشوا ورهبر، درآغوش خود پروریده است . که هرکدام آنها  به مثابه ماندگا ران تاریخ پر افتخار وطن ما محسوب گردیده وصفحات زرین تاریخ کشور را بنام مقدس آزادی وآزادگی رقم زده اند .این دلیر مردان تاریخ ، میراث عظیم آزادگی را ازآریانای بزرگ گرفته تا خرآسان کبیر وافغانستان پرغرور از گذشته های دور تا به نسل های امروز و حتی فردای کشورما بجاگذاشته اند .

آریانای بزرگ مهد تمدن بزرگ ونخستین نماد اقتدار وآزاده گی در قلب آسیا بوده که از اجداد با عظمت آریایی گرفته تا اخلاف باختری ،کوشانی ،یفتلی ، خرآسانی ،صفاری ،غوری ، خوارزمی ، هوتکی ، ابدالی وکوهپایه نشینان هندو کش بیدار ، پوزمتجاوزین اسکندر وچنگیز وانگریز را بزمین زده وپرچم آزادی واستقلال رادر کران تا کران وطن بر افراشته اند .روح شان شاد باد .

 یکی از ماندگاران راه استقلال و آزادی کشور محبوب ما افغانستان میربچه خان غازی بود . این فرزند قهرمان خلق افغانستان وهمرزمانش درپیشا پیش غازی مردان وطن، پرچم مبارزه را علیه استعمار گران ونظم وحشیانه آن بر افراشتند وتا پای جان رزمیده اند . غازی مرد بزرگ ، این مجاهد صدیق وراستین وطن بخاطر استقلال وآزادی وتمامیت ارضی درس بزرگ مردانگی ودفاع مقدس وطن را به مردم وطن بیاد گار گذاشت و شکست دشمنان افغانستان دربرابر آزاد مردان تاریخ کشورما در واقع درس عبرتی بود برای متجاوزین که هر بار زهر شکست خود را در برابر افغان های متحد ومتعهد همواره می چشیدند وتا اکنون طعم تلخ آن از دهان این خفاشان تاریخ نمی رود . تلخی شکست و جنون انتقام . به هرحال وطن همیشه مرهون رشادت وفداکاری قهرمانان تاریخ خودبوده وهمواره درسهای آزادی خواهانه شان رهنما ورهگشای راه وطنپرستان خواهد بود .

قهرمان ملی غازی میر بچه خان کوهدامنی  نام اصلی آن میر بها ءالدین فرزند میر درویش خان  در سال 1204 هجری شمسی مطابق به 1825 میلادی در قریه با به قشقار ولسوالی میربچه کوت پا به عرصه وجود نهاد ه است . میر بچه خان  از جمله نه برادر خویش از نگاه سن کوچکترین شان بود ، ولی دارای سجا یای بهتر وخوبتر وصفات عالی انسانی را دارا بود ه. اخلاق نیکو ورفتار عالی داشت . رفتار وپیش آمدش با مردم و و ابستگان شان بسیار خوب وپسندیده بود  وبا مردم  با تواضع رفتار نموده با غریبان وبیچاره گان دلجویی ومعاونت های مادی ومعنوی میکرد. آن مرد بزرگ   نیکو کاری وهمکاری را با مردم دریغ نداشت ومردم از پای افتاده را دلجویی میکرد .با تمام مردم حسن معامله داشت مردم واهالی اورااز روی لطف وشفقتی که داشتند بنام میر بچه خان مسمی نمودند

چنانچه در سراج التواریخ  وافغانستان در مسیر تاریخ آمده است که مردم ابیات ذیل را بنام این قهرمان ملی کشور ما زمزمه میکرده اند .میربچه خان رس رسان است +میربچه خان مرد میدان است . پس از حملات سرکوبگرانه آزادی خواهان بدست امیر جبار عبدالرحمن خان وتار ومارشدن مبارزین در کشور های همسایه ، زمانیکه امیر حبیب اله خان رهبران ملی را به کشور دعوت نمود . غازی میر بچه خان نیز ازمهاجرت  به افغانستان بر گشت ودر مسکن آبا یی واجدادی خود در قریه با به قشقار (ع) زندگی میکرد تا بلا خره در سن 80 سالگی در سال 1295 هجری شمسی داعی اجل را لبیک گفت .اما رهروان راه میربچه ها وصد ها قهرمانان ملی کشور عزیز  ما از پا ننشسته وهمواره درس های آزادی خواهانه شان  راه ترقی وتعالی انسان زحمت کش این وطن روشن نگاهداشته وپرچم آزادگی را مانند نیاکان پرغرور ودلاور خود در قله های شامخ آرمانهای مردم افغانستان در اهتزاز خواهند داشت .

باید گفت افغانستان بنا بر موقعیت حساس جغرافیایی خود بعضا مورد تاخت وتاز اجانب قرار گرفته وسر نوشت این وطن در اثر سازش های زمامداران وحکمروایان خود خواه  با جنگ وکشمکش های خونین گره خورده است. از همان آوان تشکیل مجدد  دولت بنام افغانستان ،  مناطق اطراف کشور دست بدست  در معرض بردو باخت قرار گرفته است ویکی ازین دسایس خط استعماری دیورند است که چون اژدهای زخمی و میراث شوم استعماری تا اکنون در کمین کشور است که خون بهای آنرا از یکصد سال واندی به اینطرف مردم افغانستان می پردازند .برغم اینکه این جنگ تحمیلی افغانستان را در بیشتر از سی سال  اخیر بخاک وخون کشانیده است ولی دستان نا پاک متجاوزین هنوز در حریم کشور ما بیشرمانه  دراز است وبصورت عطش نا پذیری میخواهند افغانستان را با نیرنگ جدید بسوی قهقراو جهنم به پیش برند. آنان نتنها به دامن زدن نفاق ملی وحدت ملی مارا بزعم خود حدشه دارمیسازند بلکه اخیراتلاش مذبوحانه بر آن دارند تا با تشدید حملات انتحاری روح وروان مردم بلا کشیده ما را با یاس وسرآسیمه گی مواجه سا زندو زمینه را برای تحمیل پلان های بعدی خود هموار ساخته ونیات آزمندانه  خود را با نیرنگ های تازه بالای مردم تحمیل کنند و در زیر پوشش جمعامد های حلقات خاص، ساخت وبافت های پشت پرده را روی پرده تمثیل نمایند . به اینترتیب شرایطی را بو جود آورند که پذیرش آن نا گفته پیدا باشد واهداف مداخله گرانه شان را با نمایشات  دراماتیک توجیه نمایند. وچرخش زمان را بکام خود بچرخانند . که احتمال چنین اوضاع تهدید جدی به آینده افغانستان خواهد بود .

باز با صد حیله ونیرنگ نو  +++ +   با شعار کهنه  و آهنگ نو

ملت هردم شهیدی را کشند   +++      زیرنام صلح اندر جنگ نو

روند نا امنی در کشور نشاندهنده آنست که وضع امنیتی چندان امید وار کننده بنظر نمیرسد واگر وضع بدین سان ادامه یابد بیم آن میرود که بعضی از مناطق آسیب پذیر کشور بمراکز(جدید) نا امنی مبدل گردد وافغانستان باردیگرتخته خیزمتجاوزین قرار گیرد وتا زمان نامعلومی کشته وقربانی بدهد   راه برون رفت ازین وضع به درک وهوشیاری مردم افغانستان بستگی کامل دارد . زیرا مردم در جنگ سی ساله گذشته بیچاره تر شده و راه نجات شان همانا  وحدت وهمبستگی ملی  ومقدم برهمه  با نیروهای روشنفکر وطنپرست وترقی خواه،  شخصیت های ملی ، خیر خواه وصلح پسند میباشد . این نیرو های صدیق وطنپرست ،با وقف وفدا کاری ،ایثار واز خود گذری ، با تواضع وتوجه به اوضاع خطر ناک جاری درمنطقه و کشورما ، با یک فرا خوان عمومی از کلیه ترقی خواهان بخصوص گروه های جدا شده از ح د خ ا حزب وطن بویژه اعضای حزب واحد که با حصول وحدت حزبی در آستانه کنگره حزبی قرار دارندبا سایر وطنپرستان کشور همه در یک صف مقدس بخاطر سرنوشت افغانستان درین شیبه های حساس تاریخی نظریات وپیشنهادات شان را مشترک ساخته وبا همبستگی وتصامیم یکپارچه  روی سرنوشت جاری وطن متحدانه بیاندیشند .  زیرا از دست دادن روز وماه وسال برای مردم مستضعف افغانستان به قیمت از دست دادن یک قرن تمام میشود . تاریخ آنانی را هر گز نخواهد بخشید که با داشتن چنین امکانات از روند اتحاد وهمبستگی وطنپرستانه طفره رفته وبا بهانه جویی های منفعت گرایانهء شخصی  روند همبستگی را با خاک زدن به چشم ملت کند سازد . ما معتقدیم که وطنپرستان واقعی کشور بنام وطن ،بنام آزادی ،بنام صلح وعدالت اجتماعی وبلاخره بنام خون پاک شهیدان راه  استقلال وآزادی ،رفاه وترقی وسعادت انسان بصدای تاریخی مردم افغانستان ونیاز مبرم شان یعنی رهایی از وضع موجود ،پاسخ تاریخی شان را ارایه خواهند کرد .آنگاه ما میتوانیم وحق داریم که روز های تاریخی آزادی واستقلال کشور مان را با  گرمی استقبال نموده و ماندگاران تاریخ وطن خود را مورد احترام و حرمت قرار دهیم .هرگونه غفلت درین شرایط غفلت تاریخی وجبران نا پذیر خواهدبود ودر آنصورت

باز به سنگ  میزنند فرق سری شکسته را ++++ باز به جنگ می کشند  قوم زجنگ خسته را

باز برنگ  د یگری  چیره  شود ستمگری ++++ تا که بخاک خون کشد  خلق به غم نشسته را 

تا  نکنیم  اتحاد  ،  تا  نشود   همه  یکی  ++++  کس نتوان  مهار کرد ،خصم لگام گسسته را

تانشوی بپای خویش تانکشی صدایخویش++++ کس  نکند  تلطفی   چشم  و  زبان   بسته  را

حق ،عطا نمی شود ، بلکه گرفته میشود ++++ عزم  و  اراده  می سزد   جامعه  خجسته را

 

نویسنده: عبدالو کیل کوچی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط   | 

· چرا در پاکستان به مداخله  درامور افغانستان می اندیشند؟

· پاکستان از مداخله در افغانستان چه چیزی بدست میاورد؟

· تائید خط دیورند؟

· کنفدارسیون؟

· آیارا حل معقول تشنجات بین افغانستان وپاکستان موجوداست؟

·در موضگیری های مشابه برخی از افغا نها وپاکستا نی ها چه رازی نهفته است ؟

از زمان تشکیل پاکستان در همسایگی افغانستان، تفکر دخالت به انواع گوناگون در امور کشور یکی از گرایش های نیرومند درسیاست پاکستان بوده است.  این گرایش همیشه به درجات مختلف تندی و کندی، مخفی وعلنی به مشاهده میرسد.  در حالیکه در افغانستان شیوه های برخورد باقضیه گاه دشمنانه وگاه دوستانه، سرد و گرم تنظیم شده است.  این نکته قابل تعمق است که صرف نظر از نوعیت دولت ها در پاکستان، آنکشور مخالفین دولت های مختلف را تحت پرورش ونواز ش قرارداده وازآنان برای برآوردن اهداف کوتاه مدت ودراز مدت خویش استفاده برده است.  بخوبی واضح میشود که علی الرغم تغیر و تبدیل ها و نوساسات درنظام های دو کشور، ایجاد دولت ها وحکومات متناقض و مخالف قبلی، سیاست مداخله در امورافغانستان کماکان ادامه داشته است.  پس بطور طبعیی پای یک استراتیژی عملآ تنظیم شده بر پایه منافع ملی پاکستان  بمیدان کشیده می شود.  نگارنده براین عقیده است که کشور پاکستان منافع ملی خود را درتضعیف افغانستان، داشتن یک حکومت طرفدار در چوکات کنفدراسیون، نفوذ درساختارهای قدرت و سیاست بوسیله عمال مربوط و اعمال نوعی کنترول درسیاست افغانستان جستجومیکند.  زیرا پاکستان هم به لحاظ تاریخی گذشته و هم در حال حاضر ضعف های ستراتیژیک و ضعف های جاری دارد که میخواهد آنرا بامداخله در افغانستان بپوشاند.  عمده ترین کمبودها کدام ها اند؟

ضعف عمق استراتیژیک: این ضعف به مفهوم آن است که اسلام آباد از آخرین نقطه مرزی افغانستان حدود100 کیلومتر فاصله دارد.  همچنان آخرین نقطه مرزی هند با اسلام آباد فاصله حدود 500 کیلومتر را تشکیل میدهد.

درعین حال پاکستان همزمان باهند و افغانستان اختلافات جدی دارد.  ترس طراحان سیاست پاکستان این است که مبادا روزی آنکشور مورد حمله همزمان وحتی متحدانه هند و افغانستان قرارگیرد.  در این صورت حتی سلاح های تعارفی و کوتاه برد میتواند اهداف ستراتیژیک پاکستان را مورد هدف قراردهد.  در چنین حالتی پاکستان قادر نخواهد بود تا امکانات مهم، ذخایر اسعار، موزیم ها، سلاح های ثقیل، تکنالوجی و دانشمندان آنکشور را از آسیب جنگ نجات دهد و از تیررس سلاح های مذکور مصؤون نگهدارد.  بنابر این رمزمداخله تاریخی و مکرر پاکستان در امور افغانستان در نبود عمق ستراتیژیک نهفته است و مقامات آنکشور پیوسته تلاش و رزیده اند تا به نحوی از انحا این نقیصه را از طریق نوعی قیمومت داشتن در سیاست، اقتصاد، حکومت و بخشی از مردم افغانستان جبران کند.  علی الرغم ادعاهای برخی از افغانها و مقامات دولتی، موجودیت یک افغانستان بپا ایستاده، متمدن، خودکفا، نیرومند و دارای روابط و مناسبات مهم و ستراتیژیک با سایر کشور های جهان، حداقل از دیدگاه عمق ستراتیژیک، به نفع منافع ملی پاکستان تلقی نمیگردد.  این خوب است که افغانستان همواره نیات نیک خود را برای همکاری اقتصادی و روابط حسنه با کشورهای همسایه از جمله پاکستان ابراز میدارد.  اما زبان سیاست و منافع ، متاسفانه با احساسات بهی خواهانه همخوانی ندارد.

گذشته از مسئله مهم تاریخی عمق ستراتیژیک که محرک اصلی مداخله سیاسی، نظامی و اطلاعاتی پاکستان در امور کشور ماست، در حال حاضر ضعف های دیگری نیز برسیاست گذاران آنکشور اثر میگذرد تا برای روپوش گذاشتن بر مسایل مذکور، به دخالت مستقیم و غیر مستقیم در افغانستان توسل جویند.  این ضعف ها کدام ها اند؟

نظام کودتایی:  قبل از حوادث یازدهم سپتامبر و در حال حاضر افکار عامه خارجی و بخصوص در اروپا و امریکا، دولت مردان برسر اقتدار پاکستان را محصول کودتا میدانند؛ خلف وعده های مبنی بر رهایی پست نظامی از جانب پرویز مشرف را نوعی ریا کاری میندارند؛  از دو رویه گری در مساله مبارزه با تروریزم و حمایت مخفی خرابکاران در افغانستان، در هراس اند. 

تمام این عوامل با عث میشود تا منابع قدرت و سیاست در پاکستان، علی الرغم توافق و ابراز علائم مثبت در مبارزه بر ضد تروریزم در سطوح بالائی، در سطوح دیگر، تمویل، تسیلح و آموزش مخالفان افغانستان ادامه داده شود.  این سیاست زرنگ  هنوز توانسته است، کشور های در حال مبارزه با تروریزم را قانع سازد که پاکستان نقش کلیدی را در این پروسه دارد.  بخصوص که مقامات آنکشور عمدتاً هر چند گاهی خرابکاران منسوب به القاعده را نشاندهی و گرفتار و در مورد بقایای طالبان نوعی تساهل و مماشات می نمایند.  پاکستان ضرورت دارد تا قروض بخشده شود، پول بیشتر کمایی نماید و همزمان با آن طیارات f16  ، را از طریق آمریکا بدست آورد.

 

زمانیکه اعلامیه مشترک افغانستان – امریکا در باره همکاری های طویل المدت به امضا میرسید، برخی حلقات پاکستان برای بی ثبات نشان دادن اوضاع افغانستان، نمایشات جالبی را براه انداختند تا افکار عامه امریکا و غرب را به این نکته جلب نمایند که هنوز هم افغانستان قادر نیست، روابط مستقیم خودرا با آنان تأمین کند.  این نمایشات و برخی از مداخلات مسلحانه که مستقیماً از خاک آنکشور سازماندهی و رهبری می شود، به نیات آشوبگرانه و سنجیده شده ای پاکستان دلالت میکند.  فکر میشود در پاکستان برخی ها چنین محاسبه مینمایند که جهان باید به افغانستان از چشمان مقامات آنکشور نگاه کند، اطلاعات و معلومات در باره افغانستان مانند گذشته از کانال های مختلف پاکستان در اختیار آنان قرار داده شود و آنکشور کماکان اهمیت مهمی در سیاست های منطقه و بخصوص در سیاست های افغانستان داشته باشد.  اعلامیه همکاری استراتیژیک امریکا – افغانستان، نمیتواند باعث نگرانی شدید مقامات پاکستان نباشد.  زیرا ایجاد افغانستان قدرتمند و دارای پوتانسیال نظامی – اقتصادی مایه تشویش آنکشور است.

خواست های پاکستان در افغانستان به ترتیب ذیل است.

¾    چشم پوشی از خط دیورند؛

¾    تائید این خط بوسیله حاملان قدرت در افغانستان؛

¾    ایجاد کنفدراسیون افغانستان- پاکستان به نفع سیاست و اقتصاد آنکشور؛

¾    داشتن قمیومت غیر نوشته شده بر افغانستان؛

¾    جلو گیری از رشد اقتصاد، انکشاف مناسبات بین المللی و تضعیف پیوسته افغانستان با توسل به تحریکات، تربیه نظامی، تقویه مخالفین و تشنج آفرینی در داخل نیروهای سیاسی.

دسترسی به هریک از خواست های فوق، به انکشاف اوضاع بستگی دارد.  تاریخ گواه است که در پاکستان تقریباً همه دسایس مورد استفاده قرار داده شده است.  برای پاکستان، موجودیت یک کشور ضعیف و همیشه دست نگر کمک های دیگران، آله دست پاکستان و مطیع و فرمانبردار، خیلی ها مناسب و مؤثر است.

نگارنده برآنهم که راه حل معقول تشنجات با پاکستان موجوداست.  نخستین گام از شناساسی دقیق وموثق  خواست ها و مطالبات ستراتیژیک پاکستان آغازمی یابد.  تا زمانیکه ما به تشخیص درست نایل نگردیم، توصیه هر راه علاج بدرد بخور نخواهد بود.  اتخاذ سیاست های نوسان دار و دارای اهمیت دفع الوقت، بدرد ثبات افغانستان نمیخورد.  مابرای تبارز احسا سات و خون گرمی های خویش درمورد مناسبات افغانستان با پاکستان برمساله خط دیورند سرمایه های زیاد انسانی و مادی را به هدر داده ایم.  درعوض بجز تشجیع نهاد های مداخله گر برای تضعیف افغانستان، چیزی بدست نیاورده ایم.  سالهای متمادی شعار (دا پشتونستان زموږ ) سردادیم ومشت به هوا کوبیدیم  و آنان با حواله مشت های محسوس وغیرمحسوس ملت افغانستان را به تباهی وسقوط مرگبار کشانیدند.  درحالیکه حتی افغانهای آنطرف سرحد هیچنوع علاقه مندی برای پیوستن به افغانستان را ندارند.  پشتونستان ایجاد نه شد و ما برلبه سقوط قرار گرفتیم.  اکنون تعرض شکل معکوس دارد که هدف از آن نابودی افغانستان است.

فکر می شود این مسله که یگانه عامل بدبختی ها وعقب مانی های افغانستان است  باید بامنطق همگرائی منطقه ای وریفراندم  مردم دوطرف خط دیورند، به نحوی که عزت و آبروی هر دوکشورمحفوظ بماند، حل گردیده می تواند.  البته بعد از اینکه طرح های معقول و واقع بینانه ترتیب گردد، میتوان ملل متحد و کشور های برزگ منطقه و جهان را نیز در حل این قضیه دعوت نمود.

 

  یکی دیگر از این راه حل ها آن است تا این مساله را همان طوریکه طی سده ها و نسل ها بوجود آمده است به نسل های بعدی و اگذار شد تا خود در فرصت مناسب در مورد آن تصمیم بگیرند.  اما امروز افغانستان به رشد اقتصادی ضرورت دارد و باید پای مداخله پاکستان از گلوی افغانستان برداشته شود.  ما با ادعای موهومی که در حال حاضر قادر به دستیابی به آن نستیم، بعوض برخورد تعرضی به تعرض جانب مقابل مواجه شده ایم و حتی متاسفانه قدرت دفاع را نیز از ما گرفته اند.  ما برای زنده ماندن وکسب قدرت حیات به راه آبی و ختم انواع مداخله از جانب پاکستان ضرورت داریم.  یقین داریم که این خواست ما از جانب افکار عامه پاکستان و جهان پشتبانی معنوی را با خود می آورد.

اگر این راه حل ها کارگر نیفتد، ناچار اتحاد منطقوی با قدرت های همسایه بطور مثال هند، ضروری است.  یا اتحاد صریح و روشن با پیمان ناتو، ایالات متحده امریکا، جامعه اروپا و سایرین. منظور آن است تا به هر وسیله ممکن دست برده شود و جلو مداخلات خفه کن پاکستان گرفته شود.  منافع ملی افغانستان، ترقی اقتصادی و جبران عقب ماندگی های قرون درانتظار برخورد علمی و واقع گرایانه ما نسبت به مسایل مذکور است.  تا زمانیکه این معضل بزرگ حل نگردد، افغانستان از خوشبختی و سعادت محروم است.  اکنون وقت آن فرارسیده است تا بعوض روحیه بمن چه گری و دفع الوقت ، طرحهای روشن و قابل قبول از راه  ریفراندم با دعوت جامعه جهانی و کشور های منطقه، به این مساله نقطه پایان گذاشته شود.

با تاکید یاد آور باید شد تا زمانیکه این مشکل راه حل معقول خود را نیابد، ما به مداخله نوبتی و مساله آفرینی هایی مواجه خواهیم بود که کار دولت سازی، بازسازی، نهادینه سازی دموکراسی و زیربنا سازی را با چالش های جدی مواجه خواهد ساخت.  ما باید بدون اتلاف وقت پیشنهادات ذیل را به گفتمان ملی مبدل کنیم و سرانجام به دریافت فورمول قبول شده راه حل مساله کشور مان نایل آئیم و بدینترتیب از مقامات پاکستان که همواره در مورد افغانستان مداخله می نماید، سلب بهانه نمائیم.

نکته اول : انعقا د پیمان ستراتیژیک دراز مدت به شمول عهد نامه های نظامی در موارد معین باقدرت های بزرگ جهان بطور مثال امکان عملی چنین پیمان  بالای ایالات متحده امریکا متصور است.

زمینه های عینی وجود دارد که افغانستان و امریکا میتوانند با داشتن معاهده دوستی، همکاری مادی، تخنیکی و نظامی برای مدت های طولانی، منافع متقابل را از طریق وابستگی متقابل برآورده سازند. ضرورت است تا توانایی های افغانستان در عرصه جیوپولتیک و همکاری با ایالات متحده امریکا درنقاط مختلف جهان، معین و شناسایی شود.  درعوض مطالبات کشور از همکاری های امریکا مطالبه گردد.

درصورتیکه ایالات متحده امریکا حاضر به انعقاد چنین معاهده ای نشود، مراجع دیگر مانند پیمان ناتو، اتحادیه اروپا و حتی قدرت های منطقه را به این امر دعوت باید کرد.  واضع است که هیچ کشوری و هیچ قدرتی نمیتواند نقش " دایه های مهربان تراز مادر " را برای افغانستان بازی کند. اما منافع متقابل و تحریک علاقه مندی های معین، کار انعقاد پیمان را سهل میسازد.  در این صورت تا زمانیکه افغانستان ثبات نسبی را تامین کند امنیت داخلی و خارجی را بوجود آورد، اردوی ملی را اکمال نماید و تاسیسات مادی، تخنیکی انکشاف اقتصادی را پی ریزی نماید، دغدغه تجاوز بر آب و خاک کشور وجود نمی داشته باشد.  امنیت و ثبات که ضروری ترین زمینه های فعالیت اقتصادی و سرمایه گذاری داخلی و خارجی درپناه امنیت و ثبات و تضمین ایکه پیمان با خود میاورد، ازدیاد می یابد.

نگارنده برآنم که ثبات و امنیت ضروری ترین و اساسی ترین مولفه های انکشاف اقتصادیست.  برای آنکه افغانستان به پاایستد و حتی از سقوط نجات حاصل کند تامین ثبات ضرور است و این ممکن نیست مگر با داشتن پیمان همکاری طویل المدت باقدرت یا قدرت های بزرگ.  زیرا به همگان معلوم است که افغانستان بخودی خود توانایی دفاعی را در برابر همسایگان حریص ندارد.

نکته دوم: تدویر کنفرانس منطقوی و تأمین دستیابی افغانستان به راه های آبی:  بعوض ادعا های موهوم و تیره سازی فضا بدون دست آورد، توقف تاریخی بالای یک مساله حل ناشده، افغانستان باید ابتکار عمل را بدست گیرد.  کنفرانس کشور های همسایه مانند، چین، هند، پاکستان کشور های آسیای میانه و ایران را دایر کند.  این کشور ها ضمن تعهد بر عدم مداخله در افغانستان متعهد کردند که بعوض دشمنی تاریخی بر مسایل حل ناشده، باید حق افغانستان را مبنی بر استفاده از بنادر مخصوصاً در ایران و پاکستان تثبیت نمایند.  (تدویر چنین کنفرانسی تحت نظر سازمان ملل متحد با پا در میانی امریکا مؤثریت کارنفرانس را بیشتر خواهند ساخت.

نکته سوم:  بیطرفی، غیر نظامی سازی و جمع آوری سلاح:  فکر میشود افغانستان از یکجانب توانایی دفاعی را ندارد و کسب آن در آینده نیز آسان نیست.  ازجانب دیگر عواید داخلی و کمک های بین المللی قادر به تمویل خدمات ملکی نیست.  تمویل اردوی ملی دراز مدت نیز بالاتر از امکانات عایداتی افغانستان است.  لذا راه حل اساسی در تثبیت بیطرفی، غیر نظامی سازی و جمع آوری سلاح است.  این مامول نیز از طریق کنفرانس منطقوی و تضمین بین المللی بر آورده می شود.  البته نظارت جامعه بین المللی و ملل متحد در کار برد میکانیزم های راهکاری آن، شرط ضروری پنداشته می شود.

متآسفانه در افغانستان، موضعگیری های ما در قبال منافغ ملی کشور، با معیار های نفرت و مخالف داخلی، مرزبندی میگردد.  نبود یک مشی روشن در زمینه از یکجانب و عدم تعرف دقیق منافع ملی و قبول عامه از جانب دیگر، بعضی اوقات باعث میگردد تا با مخالفت داخلی زمینه تائید در عرصه خارجی بخصوص مخالفین و سیاست مداران منطقه، بوجود آید.  بعباره دیگر مخالفت های داخلی نوعی مهر تائید بر عملکرد سیاست مداخله گرانه میگذارد.  نگارنده پیشنهاد می نماید تا اولاً منافع ملی کشور تثبیت و تعریف گردد.  این امر هنوز هم از مقامی تا مقامی و از شخصی تا شخصی فرق میکند.  زمانیکه منافع ملی کشور بطور ثابت و پایدار معرفی گردید، نیروهای داخلی اعم از نیروهای برسر اقتدار و در حال انتظار احراز قدرت سیاسی لزوماً با پیروی از منافع ملی، باید در قبال مسایل منطقه یی و بین المللی موضع مشترک اتخاذ نمایند.  شعور عالی ملی و "اتحاد در حال اختلاف " وجوه قابل ملاحظه ایست که نیروی عظمیی در برابر مداخلات خارجی ایجاد میکند.  در غیر آن صورت افغانستان نه تنها از ثبات برخوردار نمیگردد، بلکه پیوسته زمینه سربازگیری  و استفاده از ستون پنجم را برای مداخله از خارج فراهم و مهیا میگرداند. 

 

نویسنده: خليل رومان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/15ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط   |